کد خبر: 866724
تاریخ انتشار: ۲۱ مرداد ۱۳۹۶ - ۲۲:۰۳
چرا علم دانستن اقتصاد به بيراهه رفتن است؟
انگلستان يك كليساي رسمي دارد، اما كمتر كسي از ما امروز به آن توجه چنداني مي‌كند.
جان رپلي*
 
انگلستان يك كليساي رسمي دارد، اما كمتر كسي از ما امروز به آن توجه چنداني مي‌كند. ما تابع ديني حتي قدرتمندتر از آن هستيم كه زندگي‌مان را حول آن جهت مي‌دهيم؛ اقتصاد. روي اين حرف تأمل كنيد. اقتصاد يك دكترين جامع عرضه مي‌كند با آيين‌نامه‌اي اخلاقي كه به پيروانش وعده رستگاري در اين دنيا را مي‌دهد. ايدئولوژي‌اي چنان گيرا و اقناع‌گر كه مؤمنانش كل جامعه‌شان را در راستاي خواسته‌هاي آن بازسازي مي‌كنند. روحانيان، عارفان و جادوگران خود را دارد كه با طلسم‌هايي مثل «مشتق» يا «ابزار سرمايه‌گذاري ساختاريافته» از آب كره مي‌گيرند و مثل اديان سابقي كه جايشان را گرفته است، پيامبران، مصلحان، اخلاق‌گرايان و بالاتر از همه واعظان اعظم خود را دارد كه در مقابله با بدعت‌گذاران، از راست‌كيشي حمايت مي‌كند.
 
با گذر ايام، اقتصاددانان يكي پس از ديگري در همان نقشي فرو رفته‌اند كه از چنگ اهل كليسا درآورده بوديم: نصيحت‌كردن ما براي رسيدن به سرزمين موعودي پُر از مواهب مادي و رضايت بي‌انتها. مدت‌ها بود كه گويا به اين وعده عمل مي‌كردند چنانكه كمتر ديني به اندازه آنها موفق عمل كرده بود. درآمدهاي ما هزاران برابر مي‌شد و غرق استخر نعماتي بوديم كه لبالب از ابداع‌ها، مرهم‌ها و لذت‌ها بود.
 
اين بهشت‌مان بود و پاداش سنگيني به واعظان اقتصاد داديم؛ جايگاه، ثروت و قدرت شكل دادن به جوامع‌مان بر اساسِ رؤياي آنها. در پايان قرن بيستم و در گرماگرم رشد اقتصادي‌اي كه قرار بود اقتصادهاي غربي را به طرز بي‌سابقه‌اي در تاريخ بشر ثروتمند كند، اقتصاد گويا جهان را فتح كرده بود. وقتي تقريباً همه كشورهاي اين سياره تابع يك نسخه از كتاب فرامين بازار آزاد بوده و دانشجويان به رشته‌هاي اين حوزه هجوم آورده بودند، انگار اقتصاد در آستانه دستيابي به هدفي بود كه از چنگ همه آموزه‌هاي ديني ديگر در تاريخ گريخته بود؛ درآوردن كل اهالي سياره به آيين خود.
 
ولي اگر بتوان درسي از تاريخ گرفت، آن درس اين است كه هرگاه اقتصاددانان مطمئن بوده‌اند به هدف والاي صلح و رونق ابدي رسيده‌اند، پايان رژيم موجود نزديك بوده است. در آستانه سقوط وال‌استريت در ۱۹۲۹، اقتصاددان امريكايي ايروينگ فيشر به مردم توصيه كرد بروند سهام بخرند. در دهه ۱۹۶۰، اقتصاددانان كينزي مي‌گفتند هرگز ركود دوباره‌اي رُخ نخواهد داد چون ابزارهاي مديريت تقاضا را به حد كمال رسانده‌اند.
سقوط ۲۰۰۸ هم فرقي نداشت. پنج سال قبل از آن، در ۴ ژانويه ۲۰۰۳، رابرت لوكاس (برنده جايزه نوبل) سخنراني فاتحانه‌اي در مقام رئيس انجمن اقتصاد امريكا داشت. او با يادآوري به همكارانش كه دقيقاً اقتصاد كلان از دل ركود زاده شد تا سعي در جلوگيري از وقوع دوباره چنين فاجعه‌اي داشته باشد، اعلام كرد كه او و همكارانش به نوبه خود، به يك پايان تاريخي رسيده‌اند. لوكاس براي محفلشان گفت:‌«اقتصاد كلان در اين معنا موفق شده است. مسئله اصلي‌اش يعني جلوگيري از ركود، حل شده است.»
 
همين‌كه خود را متقاعد مي‌كنيم واعظان اقتصاد بالاخره آن نفرين قديمي را بي‌اثر كرده‌اند، همان نفرين دوباره مي‌آيد تا بر ما سايه بيفكند. غرور هميشه مقدمه سقوط است. از زمان سقوط اقتصادي ۲۰۰۸، اكثر ما شاهد افت استانداردهاي زندگي‌مان بوده‌ايم. در اين اثنا، گويا واعظان در ديرهاي خود گوشه‌نشين شده‌اند و مشغول جدلند كه چه كسي در فهم خود خطا كرد؟ جاي تعجب نيست كه ايمان ما به «متخصصان» بر باد رفته است.
تكبر هيچ‌جا خوب نيست، ولي در اقتصاد مي‌تواند خطر مضاعفي داشته باشد چون پژوهشگران اين حوزه فقط ناظر قوانين طبيعت نيستند، بلكه در ساخت اين قوانين سهيم‌ هستند. اگر حكومت، با هدايت واعظانش، ساختار مشوق‌هاي جامعه را چنان تغيير دهد كه همسو با پيش‌فرض «رفتار خودخواهانه مردم» شود، بعد فقط بايد بنشينيد و تماشا كنيد كه مردم هم دقيقاً همين رفتار را بروز مي‌دهند. آنها براي فلان كار پاداش مي‌گيرند و براي بهمان كار جريمه مي‌شوند. اگر بنا به آموزشتان باور كرده باشيد كه حرص و طمع خوب است، احتمال اينكه بر همين اساس عمل كنيد بيشتر مي‌شود.
 
تكبر در اقتصاد ناشي از نقص اخلاقي اقتصاددانان نبود، بلكه حاصل يك اعتقاد نادرست بود. باور به اينكه حوزه كار آنها، يك علم است. اين حوزه نه علم است و نه مي‌تواند باشد و همواره بيشتر شبيه به نوعي كليسا عمل كرده است.
اقتصاد، در تلاش براي تبديل خود به علمي كه مي‌تواند به نتايج قاطع و سريع برسد، گاهي مجبور بود روش علمي را كنار بگذارد. براي مبتديان بگويم كه اقتصاد بر پايه اصول موضوعه‌اي است درباره دنيا نه آنچنان كه هست، بلكه آنچنان كه اقتصاددانان دوست دارند باشد. چنانكه براي درآمدن به خدمت هر ديني بايد ايمان را شهادت داد، عضويت در جرگه واعظان اقتصاد هم مستلزم برخي اعتقادات محوري درباره طبيعت بشر است. از جمله اكثر اقتصاددانان باور دارند كه ما انسان‌ها منفعت‌جو، عقلايي و اساساً فردگراييم و پول بيشتر را به كمتر ترجيح مي‌دهيم. اين اصول ايمان، بديهي تلقي مي‌شوند. در دهه ۱۹۳۰، اقتصاددان بزرگ ليونل رابينز از حرفه خود چنان توصيفي ارائه كرد كه تاكنون قاعده اصلي ميليون‌ها اقتصاددان بوده است. اصول موضوعه اين حوزه، حاصل «استنتاج از فرض‌هاي ساده‌اي‌ هستند كه بازتاب حقيقت‌هاي بسيار پايه‌اي در تجربه عمومي‌اند» و لذا «مثل قوانين رياضي يا مكانيك، جهانشمولند و جاي تعليق ندارند.»
 
استنتاج قوانين از اصول موضوعه‌اي كه ازلي و بي‌چون‌وچرا محسوب مي‌شوند، يك روش باستاني است. هزاران سال است كه راهبان در صومعه‌هاي قرون‌وسطايي، با همين كار حجم عظيمي از دانش‌پژوهشي آفريده‌اند و در آن از روشي بهره بُرده‌اند كه توماس آكوئيناس به كمال رساند و فلسفه مدرَسي نام دارد، ولي اين روشي نيست كه دانشمندان به كار بگيرند، چون آنها معمولاً لازم مي‌دانند پيش از آنكه نظريه‌اي بر اساس فرض‌ها ساخته شود، اين فرض‌ها به بوته آزمون تجربي گذاشته شوند.
اما علت اينكه داده‌هاي مورد استفاده اقتصاددانان و ساير دانشمندان علوم اجتماعي به ندرت پاسخ‌هاي مسلم به دست مي‌دهند، پنهان نيست. اينها، داده‌هاي انساني‌اند. ذرات زيراتمي، بر خلاف انسان‌ها، در نظرسنجي‌ها دروغ نمي‌گويند يا نظرشان درباره چيزهاي مختلف عوض نمي‌شود.
 
به همين خاطر است كه در اقتصاد، ايده‌ها مُد مي‌شوند و از مُد مي‌افتند. سير پيشرفت علم، در كل، خطي است. با ورود پژوهش‌هاي جديدي كه نظريه‌هاي موجود را تأييد كرده يا جانشين‌شان مي‌شوند، يك نسل بُن‌مايه نسل بعد مي‌شود، اما اقتصاد در يك چرخه پيش مي‌رود. يك دكترين خاص اوج مي‌گيرد، افول مي‌كند و بعداً دوباره اوج مي‌گيرد. به همين خاطر است كه اقتصاددانان، نظريه‌هايشان را مشابه فيزيكدانان (فقط با نظر به شواهد) تأييد نمي‌كنند. بالعكس، مثل واعظاني است كه جماعتي را جمع مي‌كنند، يك مكتب اقتصادي هم با جمع‌كردن پيروان (هم از سياستمداران و هم از عموم مردم) قيام مي‌كند.
اگر در اين خيال هستيد كه توصيف اقتصاد به مثابه يك دين تيشه به ريشه آن مي‌زند، اشتباه مي‌كنيد. ما به اقتصاد نياز داريم. اقتصاد مي‌تواند نيرويي در جهت خير و نيكي عظيم باشد، كه بوده است، ولي به شرط آنكه هدفش را در نظر داشته و هميشه به خاطر داشته باشيم از پس چه كارهايي برمي‌آيد يا برنمي‌آيد.
 *متن فوق؛ بخش‌هايي از كتاب سپيده‌دمان خدايان پول است كه اخيراً گاردين منتشر كرده و توسط ترجمان به فارسي برگردانده شده است.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها