سميه عظيمي
امروز هم يكشنبه است، درست مثل روزي كه فهميدم دانشگاه قبول شدهام؛ آن هم مترجمي عربي. نمره 19/75 صرف و نحو روح و روانم را شاد كرده است.
گرماي اين اندك آفتاب پاييزي كه از لاي ديوار و پرده اتاق به زور روي دستم تابيده سرخوشم ميكند. هيچ چيز بهتر از آفتاب پاييز نيست.
نگاهم از رد نور زرد كمرنگ آفتاب به سمت برگههاي ريخته و پاشيده روزي ميز ميافتد و 19/75 صرف و نحو باز هم تمام فكر و ذهنم را درگير ميكند. آنقدر كه صدايم را فقط خودم بشنوم ميگويم: «هركه خواند صرف مير مير را/ بشكند صد قفل و صد زنجير را»
سرمستم و خوش؛ از اين نمره و حتماً نمرههاي بهتر. كه صداي گريه متين چرتم را پاره ميكند. دل درد دارد و هنوز نيم ساعت نخوابيده از جا ميپرد.
بلند ميشوم، شربت دل دردش را ميآورم؛ كمي بعد متين دوباره آرام ميشود. او خوابيده اما من حتماً ديگر آن رؤياي خوش را نخواهم ديد.
رتبه 25 كنكور، رشته مترجمي عربي و نمرات عالي، رؤيايي است كه حالاحالاها بر نخواهد گشت. رؤيايي كه فقط ترم اول مهمان هرشب و روزم بود و فقط با قبول پيشنهاد محمد، همكلاسيام، جايش را به خانهداري و بچهداري داد.
يك ترم مرخصي براي زايمان، نمرههايم را از 19 به 9 تقليل داد. وقتي دكتر معتمدي صدايم كرد و عدد 9 روي برگهام را نشانم داد از خجالت آب شدم و مثل كوه يخ فروريختم.
من؟ بهترين دانشجوي كلاس؟ 9؟ باورش براي استاد هم سخت بود، چه برسد به خودم.
ميلرزم، آفتاب نيمروز رفته و هوا كمي سرد شده! از لاي ديوار و پنجره اين بار به جاي نور زرد خوشرنگ خورشيد، سفيدي سقف ماشين محمد پيداست.
قبل از اينكه در بزند بلند ميشوم، در را كه باز ميكنم حُرم نان تازه سنگك به صورتم ميخورد. از پشت بلنداي نان ميگويد بالاخره با استاد حرف زدم.
خب؟
سرش را كمكم بيرون ميآورد و چشمكي از روي مهرباني مهمانم ميكند.
خب؟
گفت:«ايرادي ندارد. كلاسها را نيايد اما بايد مراقب امتحان پايان ترم باشد. ديگر كمكي نميكنم.»
نفسي از روي راحتي ميكشم. يك ترم هم يك ترم است؛ آخر اين آقامتين يكماهه طاقت دوري مادر را ندارد.