کد خبر: 865379
تاریخ انتشار: ۱۳ مرداد ۱۳۹۶ - ۲۱:۱۷
سال‌هاي خيلي قبل از اين امكانات تفريحي و سرگرمي، در مقايسه با ا‌لان بسيار كم و محدود بود.
نويسنده: حسين كشتكار!
 
سال‌هاي خيلي قبل از اين امكانات تفريحي و سرگرمي، در مقايسه با ا‌لان بسيار كم و محدود بود. آن هم در سطح شهرستاني كوچك كه تنها مكان تفريحي براي مردم يك سينما و پارك بود. اگر بخواهيد تصوري از پارك آن زمان داشته باشيد اينكه: در محله پر رفت‌وآمد شهرستان، محدوده چمن كاري شده نسبتاً بزرگ و البته نه خيلي بزرگ، محوطه‌اي كه 60 - 50 درخت كاج و سرو پيرامون يك حوض كم عمق به اندازه نصف يك استخر معمولي با يك فواره آب خودنمايي مي‌كرد و تعدادي صندلي چوبي دونفره براي نشستن و دست آخر در گوشه‌اي از پارك، جايي به اندازه حياط يك مدرسه، براي تفريح و شادي كودكان در نظر گرفته شده بودكه در اين محوطه وسايلي از قبيل يك تاب فلزي دو نفره، يك سرسره فلزي ، يك الاكلنگ و يك گردونه با چهارتا صندلي فلزي كه از بس استفاده شده بودند عمر مفيدشان رو به اتمام بود و به مدد جوشكاري‌هاي ممتد، از كار نيفتاده بودند.
 
اينها همه آن چيزي بود كه بچه‌ها برايش سر و دست مي‌شكستند. تمام تابستان پاتوق بچه‌ها همين پارك بود. در كنار وسايل بازي كه نام برده شد يك وسيله ديگر بود كه براي بچه‌ها خيلي جذابيت داشت. چرخ فلكي كه البته جزء امكانات پارك نبود، بلكه متعلق به پيرمردي مهربان بود كه بچه‌ها به او عمو چرخ فلكي مي‌گفتند. هر روز وقتي عمو با صداي بلند مي‌خواند: الكم و دولكم، چرخ فلكم... چرخ فلكيه... سرو كله‌اش پيدا مي‌شد، بچه‌ها فوراً به طرف چرخ فلك عمو مي‌رفتند و پشت سرهم صف مي‌كشيدند تا نوبت سوارشدنشان شود. آنها با دادن تنها يك سكه پنج ريالي سوار چرخ فلكي مي‌شدند كه تنها چهار صندلي براي سوار شدن داشت و در هر بار 30، 40 دور مي‌چرخيد. چرخ فلك تقريباً دو متر ارتفاع داشت. عمو براي اطمينان خاطر از اينكه اتفاقي براي بچه‌ها نيفتد از چرخاندن با سرعت زياد پرهيز مي‌كرد. هنگام چرخاندن براي بچه‌ها شعر مي‌خواند، بچه‌ها هم دست مي‌زدند. چرخ فلك كوچكش تنها راه درآمد‌ش بود. بچه‌ها تقريباً مشتري ثابتش بودند. روزها گذشت تا اينكه اتفاقي باعث شد ديگر زندگي بر وفق مراد عمو نباشد.
 
چند روزي بودكه بين مردم پيچيد به‌زودي امكانات تفريحي نو و جديد در پارك نصب مي‌شود. مخصوصا وقتي خبر نصب يك چرخ فلك 10 متري در پارك شايع شد، مردم همه خوشحال بودند جز عمو كه نگران آينده‌اش بود. فكر اينكه چرخ فلك كوچكش ديگر باعث شادي بچه‌ها نيست و كسب وكارش كساد مي‌شود او را غمگين كرده بود. روزها گذشت و با نصب اولين پايه‌هاي فلزي، شايعه رنگ واقعيت به خود گرفت وكارگران مشغول نصب چرخ فلك بزرگي به ارتفاع 10 متر، با 24 صندلي چهار نفره شدند. همه مردم شهربراي روز افتتاح راه‌اندازي چرخ فلك لحظه‌شماري مي‌كردند. جمعه روز افتتاح چرخ فلك بلند شهر بود. شهردار، مسئول پارك و تعدادي از مسئولان شهر همراه خانواده‌شان حضور داشتند. تقريباً اكثر بچه‌هاي شهرستان به اتفاق والدينشان هم جمع شده بودند. تنها از عمو و چرخ فلكش خبري نبود. مسئول پارك جلوي ميكروفون قرار گرفت و ضمن خوشامدگويي از حضار، ابتدا از شهردار و خانواده‌اش و بعد ازجمعيت حاضر دعوت كرد تا به نوبت سوار شوند. ابتدا شهردار و خانواده‌اش سوار كابين شماره يك شدند و بعد به ترتيب تمامي 24 كابين پر شده بود از خانواده‌هايي كه با اشتياق سوار چرخ فلك بزرگ شهر شده بودند. وقتي چرخ فلك شروع به چرخيدن كرد صداي فرياد شادي بزرگ‌تر‌ها بلند شد اما بعد از مدتي كم‌كم شادي و هياهوي بزرگ‌ترها با صداي جيغ و فرياد و گريه بچه‌ها مخلوط شد. دليلش هم معلوم بود چون بر خلاف هيجان بزرگ‌ترها، بچه‌ها كه تا آن موقع در اين حد از ارتفاع قرار نگرفته بودند به شدت ترسيده بودند و به همين خاطر با اينكه با والدين خود سوار بودند ترس و هيجان وجودشان را فرا گرفته بود. گريه و فرياد بچه‌ها به حدي زياد شد كه مسئول مربوطه مجبور شد چرخ فلك را نگه دارد.
 
***
از روز افتتاح چرخ فلك جديد، عمو ديگر به پارك نرفت و چرخ فلكش را گوشه حياط گذاشته بود. او ديگر بيكار شده بود و به فكر كسب و كار جديدي بود تا بتواند از عهده خرج و مخارج زندگي بر‌آيد اما در اين سن او شغلي ديگر بلد نبود و با راه اندازي آن چرخ فلك جديد جز خانه‌نشيني راه ديگري نداشت. روزها در خانه مي‌نشست و زانوي غم بغل مي‌كرد. چند ماهي گذشت تا اينكه روزي صداي زنگ خانه عمو به صدا آمد.
 
مسئول پارك به همراه يكي از كارمندان مهمان عمو بودند. مسئول پارك آخرين جرعه چاي را كه سر كشيد، گفت: « ببين عمو آن روز افتتاح شما نبودي ببيني چه محشري شد.اول همه از بزرگ و كوچك مشتاق سوار شدن به چرخ فلك بودند اما وقتي همه سوار شدند و چرخ به حركت درآمد بزرگ‌ترها شاد بودند اما بچه‌ها وحشت كردند. معمولاً بچه‌ها از ارتفاع مي‌ترسند. از آن روز به بعد ديگر بچه‌ها سوار نمي‌شوند. حقيقتش بچه‌ها به چرخ فلك شما عادت كرده‌اند. حالا آمده‌ايم از تو خواهش كنيم باز مثل قبل به پارك بيايي تا بچه‌ها‌يي كه از آن چرخ فلك مي‌ترسند حداقل بتوانند سوار چرخ فلك دوست داشتني تو شوند. چرخ فلك بزرگ پارك هم مخصوص بزرگ‌تر‌ها باشد. اينطوري هم تو دوباره كار و كسبت رونق مي‌گيرد و هم  ما.»
 صبح روز بعد با صداي عمو دوباره لبخند شادي بر لبان بچه‌ها نشست و عمو مي‌خواند:‌ چرخ فلكيه... الكم و دولكم، چرخ فلكم...
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها