
ليلا جعفري
چند وقت پيش روي يكي از پلهاي سيماني كه در تهران وجود دارد، جمعيت زيادي ايستاده بود. ترافيك شديدي هم به خاطر وجود آنها ايجاد شده بود و خودروها در خيابانهاي اطراف پل، پشت سر هم ايستاده بودند و بوق ميزدند. جمعيت زيادي هم زير پل قرار داشت و نيروهاي پليس تلاش ميكردند تا آنها را پراكنده كنند.
جلوتر كه رفتم و توانستم به جمعيت نزديكتر شوم، مرد جواني را ديدم كه بالاي پل، بيرون از نردهها خارج از پل و قسمت پرتگاه ايستاده و هر آن بيم آن ميرفت كه دستهايش را رها كند و از پل پايين بيفتد.
جواني كه آن بالا بود و قصد خودكشي داشت، براي صدها نفر از مردم پايتخت به سوژهاي تبديل شده بود. برخي از مردم با ديدن او شانه بالا ميانداختند و به راهشان ادامه ميدادند. برخي ايستاده بودند و با هيجان به او و پليسها نگاه ميكردند. برخي ديگر سرتكان داده و براي بسياري از جوانان ضعيف امروزي افسوس ميخوردند و برخي ديگر چهرهاي حزنآلود پيدا كرده بودند و براي نجات مرد جوان دست به دعا برميداشتند. برخي هم با او همدردي ميكردند و مشكلات موجود جامعه را باعث و باني اين كار او ميدانستند. خلاصه اينكه هر كسي كه آن مرد و آن صحنه را ميديد، به نوعي برخورد ميكرد و رفتاري متفاوت داشت.
در اين ميان پيرزني در چارچوب خانهاش كه كنار خيابان قرار داشت ايستاده بود و نه گلايه ميكرد و نه دعا ميخواند و نه چيز ديگري را ميشد از چهرهاش فهميد. او با حالتي خنثي به آن پل و مردي كه روي آن بود نگاه ميكرد. مرد روي پل براي من موضوعي را به وجود آورده بود كه دربارهاش مقالهاي بنويسم.
به طور غريزي كنجكاو شدم كه بدانم اين زن چه نظري درباره اين ماجرا دارد؟ نظر او ميتوانست براي مقاله من كامل كننده باشد. كنار زن سالخورده كه از جايش تكان هم نميخورد، ايستادم. زن نگاهم كرد و سلام گفت. من كه از نظر سني ميتوانستم فرزند او باشم، از اين حركت بزرگوارانهاش احساس شرمندگي كردم. پاسخ سلامش را دادم و براي اينكه بتوانم سر صحبت را باز كنم، نظرم را درباره ماجرايي كه پيشرويمان در حال رخ دادن بود، گفتم و از اينكه انساني ميخواهد جان ارزشمندش را به خاطر مشكلاتي كه دارد از دست بدهد، اظهار تاسف كردم. زن سالخورده لبخندي زد و صورتش از حالت خنثي به حالت مهرباني تغيير پيدا كرد. او نظر خاصي درباره آن مرد نداد. فقط پس از چند دقيقهاي كه كنارش ايستاده و حرف ميزدم، در يك جمله گفت: « بايد محكم بود. اين تابلوها را مي بيني دخترم؟!» او اين را كه ميگفت به تابلوي نام كوچهها اشاره كرد كه يكي از آنها روي ديوار خانهاش نصب شده بود.
او گفت: اين تابلوها پر از اسم شهيد است. بيشتر آنها هم در جنگ جانشان را از دست دادند. اگر اينها ميخواستند با يك مشكل و گرفتاري يا فقر و نداري و شكست يا اينجور چيزهاي زندگي جا بزنند، آيا ميتوانستند به جنگ بروند و از وطنشان دفاع كنند؟!
همان لحظه زني از خانه كناري بيرون آمد و به ما نزديك شد. سلام خانم سارمي! خوبين؟
ناخودآگاه نگاهم به تابلوي روي ديوار زن سالخورده افتاد. عكس جواني حدودا 20 ساله روي آن چاپ شده و كنارش نوشته بود: محمد سارمي.
توانستم آن حالت خنثي را كه در چهره زن بود بفهمم. نه دلش ميخواست درباره جواني كه داشت خودش را بالاي پل تباه ميكرد قضاوتي كند و نه دلاوري فرزندش را به رخ ديگران بكشد و نه اينكه غم از دست دادن او را نشان دهد. در آن لحظه در دلم به آن زن دستمريزاد گفتم و از اينكه انسانهاي صبور و محكمي را در شهر و مملكت خودم ميديدم كه آن زن يكي از آنها بود، احساس خوبي پيدا كردم. اين زن اگر از جوانش دلاورتر نبود، از نظر روحي كمتر از او هم نبود. به ياد آوردم كه در زمان جنگ بين ايران و عراق كه هشت سال پشت سر هم ادامه داشت، وقوع جنگ به خودي خود، براي همه ناگهاني و تلخ بود. در آن برهه از زمان اگر قرار بود مردم خودشان را ببازند، همان لحظه همه چيز به نفع حريف تمام ميشد و كشور عزيزمان به دست بيگانگان ميافتاد. محكم بودن در برابر اين واقعه بزرگ باعث شد كه امروز من و شما بتوانيم راحت در خانه يا هر جاي ديگري بنشينيم و اين نوشته را بخوانيم.
بنابراين محكم بودن در برابر مشكلات و گرفتن تصميم صحيح هنگام بروز مسائل مختلف، شايد شخصي و انفرادي به نظر برسد، ولي تاثير واقعي آن، نه تنها بر شخص تصميم گيرنده كه بر خانواده، جامعه، كشور و درنتيجه بر تمام دنيا خواهد بود.
تصميم آن روز اين مادر مبني بر اينكه بتواند فرزندش را راهي جبهههاي نبرد كند، هرچند با غم بزرگ و جانسوز از دست رفتن فرزند همراه بود، ولي نه تنها باعث امنيت خانواده خودش كه باعث امنيت كشورش شد و برخي سياستهاي مغرضانه و بينالمللي دراينباره را به شكست كشاند. فكر ميكنم اگر اطراف خودمان را بهتر و دقيقتر ببينيم و كمي به چيزهايي كه در اطرافمان وجود دارد فكر كنيم، حتي از تابلوهاي شهرمان هم ميتوانيم درسهاي بزرگي بگيريم. برخي از افراد در سكوت از درون آنها به ما نگاه ميكنند تا چيزهايي را به ما بياموزند. اين افراد انسانهاي بزرگي هستند و يكي از درسهاي آنان ايستادگي در برابر مشكلات است. يكي از چيزهايي كه در برخورد با مشكلات ميتواند به ما قدرت ايستادگي دهد اين است كه به خودمان اعتماد داشته باشيم.
شايد اينجور وقتها مهمترين چيز، تكيه به خودمان باشد. يعني داشتن اعتماد به خود، يعني اعتماد به نفس. داشتن اعتماد به نفس در برابر مشكلات، باعث ميشود دست به اشتباه نزنيم. بدانيم كه به زودي از مانع خواهيم گذشت و به راه ادامه خواهيم داد. اين باور را بايد همه ما داشته باشيم، اگر نداريم هم بهتر است پيدا كنيم و در درون خودمان تقويتش كنيم. در جوامع امروزي و دنيايي كه در آن زندگي ميكنيم، داشتن اين اعتماد به خودمان ميتواند معجزه بيافريند. با وجود بزهكاريها، رفتارهاي تروريستي، تخلفات اخلاقي و. . .كه در اطراف تمام مردم دنيا وجود دارد، خواه كم يا زياد، اين ضرورت خيلي زياد و محسوس است. هر چه اعتماد به خود و در واقع به پروردگار درون خود كه ياريرسان و كمكدهنده ماست بيشتر شود، ترس ما هم كمتر ميشود و در زندگي و رويارويي با مشكلات دست به خطاي كمتري ميزنيم.
براي رسيدن به اين منظور لازم است با خودمان روراست باشيم.
شايد لازم باشد تا به طور جدي با خودمان خلوت كنيم. در اين خلوت بنشينيم و با خودمان روبهرو شويم. در اين روبهرو شدن روراست باشيم. ممكن است حتي از رويارويي با خودمان در اين خلوت هم ترس داشته باشيم. ترس از اينكه چه هستيم و چگونه هستيمهاي خودمان، براي خودمان رو شود. اشكالي ندارد، خب ترسهايمان را ببينيم و از آنها نترسيم. كسي كه قرار نيست از ترسي كه به خاطر ترسمان داريم، چيزي بفهمد و ملامتمان كند، ولي شهامت داشته باشيم كه اين ترس را بپذيريم و عجلهاي هم براي از بين رفتنش نداشته باشيم. همين كه ميبينيمش خودش خيلي مهم است، يعني كلي از راه را رفتهايم.
با اين كار لطف بزرگي به دنيا ميكنيم. چون نه تنها با مشكلات خود بهتر كنار ميآييم، كه با حل درست آنها به اطرافيانمان هم كمك بزرگي ميكنيم و در واقع با عملكرد مثبتي كه پيدا ميكنيم، بر جامعه و درنتيجه بر تمام دنيا تاثير خوب ميگذاريم. ما با اين كار تابلوي بهتري از زندگي خود به جا خواهيم گذاشت.