
يكي از پديدههاي خطرناكي كه براي ما روي ميدهد و سايهاش را بر زندگي ما ميگستراند تقابلآفرينيهاي ساختگي است: مثلاً ما بين عقل و قلب تقابل ميآفرينيم و فكر ميكنيم هر حكمي كه عقل بدهد عاطفي و احساسي نيست و هر داوري كه قلب صورت دهد اثري از منطق در آن يافت نميشود. يكي از جديترين تقابلهايي كه همه ما ايرانيها از آن خاطره داريم و همچنان هم ادامه دارد تقابل بين علم و ثروت است.
علم بهتر است يا ثروت؟حتماً به ياد داريد كه در مدرسه و در كلاسهاي انشا يكي از موضوعات ثابتي كه به دانشآموزان داده ميشد پرسش علم يا ثروت بود؟ و البته چون دانشآموزان ميدانستند كه پاسخ مورد نظر معلمان و آموزش و پرورش چيست شايد هم از سر باور و اعتقاد همه مينوشتند علم، در حالي كه اگر كمي عميقتر به صورت مسئله نگاه ميكرديم ميديديم كه عملاً تقابلي بين اين دو وجود ندارد. شواهدش هم در دنياي ما وجود دارد، كشورهايي كه به علم و فناوري دست يافتهاند، ثروتآفريني هم كردهاند. كشورهايي كه در دنيا دانشگاههاي معتبر دارند ثروتمند هم هستند. امكان ندارد كشوري پر از دانشگاههاي مهم و معتبر و مراكز تحقيقاتي و علمي و پژوهشي باشد و آن كشور در فقر به سر ببرد.
در شركتهاي مهم و ثروتمند دنيا هم وضع بر همين منوال است. آنها دانشمندان و عالمان بزرگي را در رشتههاي مورد نظر به خدمت ميگيرند، واحدهاي تحقيق و توسعه يا «آر. اند. دي» دارند و مدام در حال پژوهش براي خلق محصول جديد هستند به گونهاي كه گفته ميشود بخش قابل توجهي از اختراعات يا پتنتهاي دنياي امروز در شركتهاي غول فناوريهاي نو صورت ميگيرد، بنابراين ميبينيم كه عملاً اين تقابلآفريني كه گاه هنوز رگههاي قوي آن در ذهن ما وجود دارد حقيقت ندارد چون علم از يك نظر همان ثروت است و ثروت از زاويهاي ديگر بر اساس دانش به وجود آمده است، مثلاً كسي ثروتي را به دست آورده چون به علم بازاريابي مسلط بوده و ميدانسته كه كالاي خود را چگونه بايد بفروشد يا ثروتي را به دست آورده چون در شاخهاي از دانش و فناوري صاحب نظر و رأي بوده و توانسته با خلق محصول و فروش آن به ثروت دست يابد.
داستاني از مولانا و تقابلآفريني ساختگي
از اين دست تقابلآفريني در زندگي ما كم نيستند. شايد بد نباشد كه در اين جا حكايتي از مثنوي معنوي كه در قالب موضوع ما يعني تقابلهاي ساختگي ميگنجد، بيان كنيم: «چار كس را داد مردي يك درم / آن يكي گفت اين به انگوري دهم / آن يكي ديگر عرب بد گفت لا / من عنب خواهم نه انگور اي دغا / آن يكي تركي بد و گفت اين بنم / من نميخواهم عنب خواهم ازم / آن يكي رومي بگفت اين قيل را /ترك كن خواهيم استافيل را/ در تنازع آن نفر جنگي شدند / كه ز سر نامها غافل بدند / مشت بر هم ميزدند از ابلهي / پر بدند از جهل و از دانش تهي /صاحب سري عزيزي صد زبان/ گر بدي آنجا بدادي صلحشان/ پس بگفتي او كه من زين يك درم / آرزوي جملهتان را ميدهم».
ماجرا از اين قرار است كه چهار نفر كه زبان همديگر را متوجه نميشدند قرار ميگذارند با پول محدود خود بروند بازار و خوردني بخرند. كسي كه فارس بوده ميگويد من ميخواهم انگور بخرم. عرب ميگويد من عنب ميخواهم و ترك ميگويد اوزوم و رومي ميگويد استافيل و خلاصه اين چهار نفر به جان هم ميافتند و حسابي كتككاري ميكنند. پرسش اين جاست كه چرا آنها كتككاري ميكنند و از هم ميرنجند و منافع خود را در تقابل با همديگر ميبينند؟ به خاطر اينكه فكر ميكند چهار چيز مختلف ميخواهند كه در نقطه مقابل هم قرار دارند يعني انگور در نقطه مقابل با عنب و عنب در نقطه مقابل با اوزوم و اوزوم در نقطه مقابل با استافيل و همه در نقاط مقابل با همديگر، در صورتي كه در واقع آنچه اختلاف و تقابل و كشمكش به نظر ميرسيده در ذات خود كاملاً با خود در صلح بوده است. انگور در ذات خود كاملاً با خود در صلح بوده اما به خاطر اينكه لفظ انگور در زبانهاي مختلف متفاوت بوده اين افراد گمان ميكردهاند چهار چيز متفاوت را ميخواهند.
اگر عزت نفسمان بالا باشد نيازي به تقابلآفريني نخواهد بود
بياييد به اين موضوع فكر كنيم كه چقدر از تقابلهايي كه در زندگيمان حس ميكنيم تقابل هستند يا تقابلنما؟ چقدر از كشمكشهايي كه در زندگي احساس ميكنيم واقعاً كشمكش هستند و چه اندازه كشمكشنما؟ ما گاهي دچار كشمكشهاي ساختگي ميشويم. در واقع آنچه مولانا در حكايت انگور و آن چهار نفر بيان ميكند به انحا و اشكال مختلف در زندگي ما هم جريان دارد و همان بلا بر سر آن چهار نفر آدم در جمعهاي ديگر نيز تكرار ميشود.
ما گاهي به خاطر اينكه هنر گفتوگو با هم را بلد نيستيم و صرفاً به صداي ذهن خود گوش ميدهيم تصور ميكنيم به محض اينكه طرف صحبت ميكند، در تقابل با گفتههاي ماست، بنابراين از همان جملات اول در برابر او گارد ميگيريم و ميگوييم نه! يكي از بستگان ما عادت داشت و دارد به محض اينكه تو چيزي ميگويي ميگويد نه! اصلاً هم ربطي به اين ندارد كه تو چه ميگويي.
حتي اگر حرف خودش را آن لحظه به خودش بزني ميگويد نه! و حرفش را ادامه ميدهد در ادامه حرفها به اين نتيجه ميرسي كه او هم حرف تو را قبول دارد اما عادت دارد كه آن نه را حتماً بر زبان بياورد. گاهي ما هم چنين ميكنيم و اين نه را حتماً بايد مطرح كنيم تا مثلاً حس كنيم كه ما هم استقلال رأي و نظر داريم و اگر مثلاً سرمان را به نشانه تأييد تكان دهيم ديگران فكر خواهند كرد كه ما هيچ چيزي بلد نيستيم و از خودمان صاحب رأي و صاحب نظر مستقل نيستيم. تقابلآفريني گاه به خاطر ضعف در عزت نفس و عدم اعتماد به نفس ماست. ما گاهي شلوغ پلوغ و گرد و خاكي ميكنيم و با هر كس كه رأيي را مطرح ميكند از در مخالفت درميآييم تا ديگران درباره ما بد فكر نكنند و گمان نكنند كه ما چيزي نميدانيم در صورتي كه مثلاً در سيرهالنبي آمده است كه حضرت رسول (ص) آن قدر خوب و عالي به حرفها - حتي مخالفان - گوش ميدادند و سرشان را تكان ميدادند كه طرف تصور ميكرد هر آنچه كه گفته حضرت رسول (ص) قبول دارد. اين در واقع عزت نفس و اعتماد به نفس فرد است كه به او اجازه ميدهد كه تقابلآفريني نكند، خوب گوش بدهد و براي اينكه ثابت كند مثلاً دانشمند است و در آن موضوع سررشته دارد در همان دقايق اول شروع كند به نيتخواني و افاضه فضل و نه! نه! گفتن و تقابل ايجاد كردن، تا ديگران بدانند كه طرف صاحب چه علم و دانشي است.