
مهدي ارجمند
در بين راه مدام دارم به اين رقمها فكر ميكنم، 500 ميليون تومان، 100 ميليون تومان. فكرم حسابي مشغول است. دارم به اين اعداد فكر ميكنم و به اينكه آيا ممكن است كسي از اين پول بگذرد. آن هم بدون هيچ مشكلي. دارم به اين چيزها فكر ميكنم كه ميرسم به رستوران. سفر تابستاني به ولايت انگيزهاي شد براي سفر به عشقآباد. هم سياحت است هم كتابت يك گزارش. اينجا عشقآباد است، منطقهاي كوچك در نزديكي طبس در استان خراسان جنوبي. رستوراني كه من آمدهام با تمام رستورانهاي ديگر فرق ميكند.
براي خوردن غذا اينجا نيامدهام. آمدهام اينجا تا با صاحب رستوران مصاحبه كنم. مصاحبه نه درباره وضعيت بهداشت رستورانها، نه درباره مهمان نوازي، نه درباره كار و كاسبي رستورانداران، نه اينجا آمدهام تا با مرد جواني مصاحبه كنم كه ميگويند صاحب اين رستوران است و از 500 ميليون تومان پول گذشته است.
دوباره ذهنم مشغول ميشود. 500 ميليون تومان، 100 ميليون تومان. هنوز دارم به اين اعداد و ارقام فكر ميكنم كه صداي باز و بسته شدن در رستوران مرا به خودم ميآورد كه يكي دونفر از آن خارج ميشوند.
رستوراندار امين طبسيوارد رستوران ميشوم، رستوراني كه چندان هم بزرگ نيست. بيشتر كه تحقيق ميكنم متوجه ميشوم رستوران اجارهاي است. يعني مكاني كه در اصل متعلق به شهرداري است و مهدي رفعتي جوان طبسي اين رستوران را اداره ميكند و از اين راه براي خودش و چند نفر ديگر لقمه حلال فراهم ميكند.
وارد رستوران كه ميشوم چندنفري مشغول غذاخوردن هستند. كارگرها با سرعت دارند كار ميكنند و صداي تلويزيون در گوشهاي از رستوران به گوش ميرسد كه دارد اخبار پخش ميكند.
سراغ مدير رستوران را ميگيرم و توضيح ميدهم كه قبلاً با او قرار داشتهام. يكي از كاركنان رستوران ميگويد بايد صبر كنيد توي راه هستند تا چند دقيقه ديگر ميرسند.
گوشهاي از رستوران يك ميز خلوت پيدا ميكنم و روي يكي از صندليها به انتظار مدير اين رستوران مينشينم. هنوز در جاي خودم مستقر نشدهام كه يك ليوان چاي خوشرنگ جلويم روي ميز خودنمايي ميكند و صداي مهربانانهاي از من ميپرسد: ناهار بيارم برايتان؟ ميگويم: نه منتظر آقاي رفعتي هستم، قرار است با او مصاحبه كنم. همان صداي مهربان دوباره ميگويد: «ميدانم براي چي آمدهايد. آقا مهدي سفارش كرده است از شما پذيرايي كنم تا برسند. براي مصاحبه درباره كيف آمدهايد. اين روزها آقا مهدي حسابي مشهور شده است. آخر ميداني واقعاً هم كار با ارزشي است يك ريال دو ريال كه نبوده، صحبت از 500 ميليون تومان پول است والله آدم حسابي ميخواد كه توي اين ولايت دورافتاده از اين پول بگذره». هنوز گرم صحبت با او هستم كه صداي باز شدن در رستوران صحبتهاي ما را قطع ميكند. كارگر رستوران ميگويد: «بفرماييد. خودش هست حلالزاده، انگار مويش را آتش زدهايم.»
چشمم را به در ورودي رستوران ميدوزم. يك جوان حدوداً 36، 37 ساله با صورتي متبسم و قيافهاي مهربان و جدي كه آرام آرام وارد رستوران ميشود و مستقيم به طرف ميز من ميآيد.
هنوز چند قدم مانده برسد، به گرمي سلام و دستش را دراز ميكند. هنوز دارم او را نگاه ميكنم و درحالي كه نگاهم به اين مرد جوان است، دستم را به دستش ميرسانم و وقتي به خودم ميآيم، متوجه به گرمي فشرده شدن دستم ميشوم و لحني مهربان كه ميگويد: «ببخشيد خيلي معطل شديد سر راه رفته بودم پمپ گاز ميترسيدم گاز ماشين تمام شود و توي راه بمانم.»
جوان با ايمان، مصمم و امانتدار
هنوز باورم نميشود جواني كه روبه روي من نشسته است همان جوان امانتداري است كه مشهور شده و به خاطر به جا آوردن رسم امانتداري حتي در شبكههاي آن طرف آب هم اوصافش پيچيده است.
بيتعارف ميگويم با خودم فكر ميكردم كسي كه از يك كيف پر از پول به اندازه 500 ميليون تومان ميگذرد بايد آدم پولداري باشد اما جواني كه روبه روي من نشسته است يك رستوراندار ساده اما با ايمان است كه دنيا در نظرش حسابي كوچك است و مال دنيا برايش بيارزش.
مهدي رفعتي جوان 37 ساله طبسي است كه در عشقآباد در نزديكيهاي طبس رستوران دارد. چندي پيش در رستورانش كيفي را پيدا ميكند كه پر از دلار است، دلارهايي به ارزش 500 ميليون تومان به همراه گوشي و اسناد و مدارك كه بعداً متوجه ميشود متعلق به يك مهندس چيني است.
مهدي با ايمانتر از اين است كه اين كيف پر از دلار او را فريب دهد و ايمانش را از او بگيرد، براي همين هر طور شده صاحب كيف را پيدا ميكند و كيف را به مهندس چيني برميگرداند و جالبتر اينكه مژدگاني 100 ميليون توماني را هم نميپذيرد تا نشان دهد مال دنيا برايش هيچ ارزشي ندارد. اين كار با اخلاص مهدي خيلي زود او را تبديل به يك سوژه خواندني در رسانهها و شبكههاي اجتماعي ميكند و رسم امانتداري اين جوان ايراني خيلي زود همه جا ميپيچد از ايران گرفته تا چين.
دوباره به چهره مصمم اين جوان نگاه ميكنم كه آرامشي خاص در چهرهاش موج ميزند. از او ميخواهم درباره آن روز و ماجراي پيدا شدن كيف پر از دلار در رستورانش بگويد. كمي اين پا و آن پا ميكند و ميگويد: راستش ماجرا مربوط به اواخر فروردين بود كه دو مهندس چيني به همراه مترجم و رابط خود براي خوردن ناهار به رستوران ما آمدند و بعد شاگرد رستوران هنگام تميز كردن ميز متوجه وجود كيف در زير ميز ميشود و آن را به من تحويل ميدهد.
با تحويل اين كيف دنبال سرنخهايي براي پيدا كردن صاحب كيف ميگردم تا هر طور شده اين كيف را به صاحبش برگردانم. تلاشهايم نتيجه ميدهد و بالاخره موفق ميشوم صاحب كيف را پيدا كنم و كيف پر از دلار را به مهندس چيني برگردانم.
مهدي رفعتي با تشريح بيشتر اين كار ارزشمند خود ميگويد: وقتي شاگردم كيف را به من تحويل داد براي اينكه بتوانم سرنخي از صاحب كيف پيدا كنم آن را باز كردم تا شايد آدرس يا شماره تلفني در كيف پيدا كنم. وقتي در كيف را باز كردم متوجه شدم كيف حاوي مقادير زيادي دلار است و تعداد زيادي مدارك و اسناد نيز داخل كيف قرار داشت.
او ادامه ميدهد: در آن كيف يك گوشي تلفن همراه نيز وجود داشت. وقتي گوشي را روشن كردم متوجه شدم زبان گوشي چيني است و با توجه به دلارهاي داخل كيف و مدارك و اسناد حدس زدم اين كيف بايد متعلق به دو مهندس چيني باشد كه در اين رستوران ناهار خوردهاند. رفعتي ميافزايد: براي همين پيگير پيدا كردن دو مهندس چيني شدم كه از طريق كاركنان معدن موفق شدم شماره تلفن مترجم آنها را بهدست بياورم. زماني كه تماس گرفتم مترجم گفت مهندس چيني از شدت خوشحالي زبانش بند آمده و از امانتداري شما و همه ايرانيان تشكر ميكند.
او ميگويد: آنها براي تحويل كيفشان به رستوران آمدند. مهندس چيني اشك در چشمانش حلقه زده بود و مدام با زبان چيني از من تشكر ميكرد. در آخر هم خواست به من مژدگاني بدهد كه من قبول نكردم.
اين رستوراندار امين درباره ميزان مژدگاني ميگويد: آنطور كه مترجم به من گفت مبلغي حدود 100ميليون تومان بود كه مهندس چيني قرار بود بهعنوان مژدگاني به من بپردازد اما من اين مژدگاني را قبول نكردم.
او درباره نيتش از اين كار خير يعني بازگرداندن كيف حاوي دلار و امتناع از قبول كردن مژدگاني ميگويد: من اين كار را براي رضاي خدا انجام دادم و به اين خاطر كه رسم امانتداري را بهجاي آورده باشم اين كار را كردم. مخصوصاً اينكه كيف متعلق به دو گردشگر خارجي است. رفعتي ادامه ميدهد: گردشگران خارجي مهمانان ما هستند. آنها روي چشم ما جا دارند و ما ايرانيان همواره ياد گرفتهايم كه مهماننواز و امانتدار باشيم. من خودم را يك لحظه جاي اين مهندس چيني گذاشتم كه وقتي كيفش را گم كرده است، چقدر غصه خورده است.
اين رستوراندار جوان در ادامه ميگويد: بعضيها گمان ميكنند كه من وضع مالي مناسبي دارم كه از اينهمه پول گذشتم اما اينطور نيست البته ناشكر نيستم؛ خدا را شكر درآمد و سرمايهاي دارم اما واقعيت اين است كه اصلاً آدم پولدار و سرمايهداري نيستم. رستوراني كه دارم از شهرداري اجاره كردهام و خودروي شخصيام پرايد است و من بهخاطر اينكه رسم امانتداري و مهماننوازي را بجا بياورم، از اين پول گذشتم.
رفعتي در ادامه صحبتهاي خود ميگويد: اين دو مهندس چيني مهمان ما هستند و ما ايرانيها ياد گرفتهايم كه به مهمان احترام بگذاريم. من وقتي كيف مهندس چيني را به او برگرداندم، او از اين رفتار من بسيار خوشحال شد و اعلام كرد كه اين امانتداري و مهماننوازي ايرانيان را براي مردم كشورش تعريف ميكند.
او خاطرنشان ميكند: اينكه امانتداري و مهماننوازي مردم كشورم در كشور بزرگي مثل چين در بين مردم نقل شود براي من بزرگترين افتخار است و انتظار ديگري ندارم.
از او سؤال ميكنم چرا مژدگاني 100 ميليوني را قبول نكردي كه پاسخ ميدهد: آدم اگر كاري را براي رضاي خدا انجام ميدهد بايد تمام و كمال باشد وگرنه ارزش كار از بين ميرود.
دوربينهاي خدا همه جا نصب شده است
دوباره سر ميگردانم و يك بار ديگر رستوران را اين بار با دقت بيشتري نگاه ميكنم. گوشهاي از رستوران دوربين مدار بسته را ميبينم. ياد دوربينهاي مدار بسته در اماكن مختلف ميافتم و ياد چشمي كه ما را از آن بالا ميبيند. چشمي كه ما را از دوربينهاي مداربسته زمینی بينياز ميكند. دوربينهاي خدا همه جا نصب شده است.
دست خودم نيست. دل را به دريا ميزنم و حرف دلم را از مهدي ميپرسم. ميگويم: اميدوارم اين سؤالم شما را ناراحت نكند اما واقعاً آيا اگر در رستوران دوربين مدار بسته نبود باز هم شما كيف را به صاحبش برميگردانديد؟ حسابي از سؤالم جا ميخورد. به نظر كمي ناراحت ميشود اما مهربانانه پاسخ ميدهد: «اين چه حرفي است؟ معلوم است كه كيف را برميگرداندم. مگر من به خاطر دوربين اين كار را كردم، بعد هم اين دوربين كه همهچيزش دست خودم هست، ميتوانستم بعداً فيلم را پاك كنم. نه! من به خاطر رضاي خدا اين كار را كردم. از دوربين مداربسته كه بگذريم، من 100 ميليون تومان پاداش را هم رد كردم، چون رضاي خدا بهترين پاداش است». او ادامه ميدهد: «حتي اگر دوربين هم نبود من كيف را بر ميگرداندم مگر نه اينكه عالم محضر خداست. خدا هميشه ما را ميبيند و ناظر بر اعمالمان است. مسلم است كه من كيف را هر طور بود به صاحبش برميگرداندم.»
لبخندي ميزنم و میگويم: «از سؤالم ناراحت نشويد عمداً اين سؤال را پرسيدم تا به اين جواب برسم. خواستم اين حرف را از زبان خودتان بشنوم وگرنه من كه مطمئن بودم.» لبخندي ميزند و ميگويد: «نه ناراحت نشدم فقط كمي جا خوردم» و هر دو با هم ميخنديم.
موقع رفتن كه ميشود مهدي اصرار فراواني دارد كه براي ناهار بمانم. قبول نميكنم اما او اصرار زيادي دارد كه حتماً بايد بمانم. ميگويد: «ما جنوب خراسانيها به مهماننوازي مشهوريم. اصلاً محال است اجازه بدهيم ناهار نخورده برويد. شما مهمان ما هستي و از راه دور آمدهاي بايد حتماً ناهار مهمان ما باشي.» اصرارهايش قانعم ميكند تا يك ناهار مهمان اين رستوراندار طبسي باشم. موقع ناهار به سفره و ظرف غذايي كه جلويم گذاشته شده است با دقت نگاه ميكنم. مطمئن هستم كه اين غذا حلالترين غذايي است كه ميخورم.