غلامرضا صادقیان
مسعود بهنود به تازگي در هزار داستانش، قصهاي از شهيد مرتضي آويني بازگو ميكند كه اگرچه سعي دارد خود را يك راوي صادق بيطرف و مطلع نشان دهد اما داستان سه دقيقهاي را طوري پيش ميبرد تا القا كند آنچه درباره آويني ميگويند، همه داستان زندگياش نيست بلكه پس از ارادتي كه رهبر انقلاب به او نشان داد، «در يك قرار عمومي» قرار شد همه كنجكاويهاي گذشته او و زندگياش با غزاله عليزاده و زندگي دوران دانشجويي و هيپي شدنش فراموش شود.
يك اشكال معرفتشناسي اساسي قصه بهنود آن است كه او نميتواند بفهمد كه با چنين قصهاي نه تنها آويني همچنان نماد انقلابيها باقي ميماند بلكه به ارادت جوانان انقلابي به او افزوده هم خواهد شد. گيريم كه داستان آويني را همانطور كه بهنود تعريف ميكند، بخوانيم و بدانيم، اين داستان، مايه اثر را غنيتر و توجه را بيشتر جلب ميكند و قلبها را بيشتر به آويني خاضع ميكند. همچنان كه نام زهير بن قين بجلي و حر بن يزيد رياحي بيشتر از برخي ديگر از ياران حسين در كربلا بر سر زبان جوانان انقلابي امروز است.
اما نكته آنجاست كه بهنود حرف خاصي هم نميزند و فقط با كنار هم قرار دادن چند عبارت كلي شبيه «كنجكاويهاي آويني» يا «زندگي شخصي او» يا «تمام هنرهايي كه داشت» يا مثلاً «زندگياش با غزاله عليزاده» سعي دارد بگويد آويني ايني نبود كه جمهوري اسلامي نشان ميدهد بلكه داستان او را در يك قرار همگاني فراموش كردهاند.
نه هرگز اينگونه نيست. ما اين آويني را يك آويني خودساخته كه دست ياري خدا در دستش بوده ميبينيم و كسي كه اين را نداند، به غلط گمان ميكند اگر هيپي بودن آويني جوان را افشا كند، يكي از نمادهاي انقلابي بودن و يكي از جذابيتهاي فرهنگي انقلاب اسلامي را از آن گرفته است.
بهتر است اين قصه كوتاه به روايت بهنود را براي ارتقاي ارادت به آويني يك بار مرور كنيم: «بعضي از چهرهها هستند كه در يك فاصله زماني ميدرخشند و در حافظه تاريخي بخشي از جامعه يا جامعه قرار ميگيرند و بعد جامعه به آنها يك تصويري ميدهد و علاقهمند است آن تصوير را حفظ كند. من اول باري كه نوشتم درباره جواني به اسم كامران كه از نسل ما بود و فوقالعاده حريص و كنجكاو براي شناخت جهان و به همين جهت هم به هر گوشهاي سر زد. يك مدتي هيپي شد. يك مدت به شدت معتاد شد. يك مدتي مذهبي شد و در زماني كه مذهبي شد، اين بخت را پيدا كرد كه انقلاب اسلامي شد و بنابراين مقارن شدن اين دو با هم باعث شد كه «كامران» تبديل شد به «مرتضي آويني» و وقتي كه در جواني در موقع تهيه فيلم مستند روي مين رفت، اين بار آقاي خامنهاي، رهبر بود كه آمد به او يك لقبي داد [سيد شهيدان اهل قلم] و اين باعث شد كه دهها هزار نفر رفتند به استقبال [تشييع پيكر شهيد] و شد يكي از نمادهاي جوانهاي انقلابي و در اين وضعيت تمام گذشته او، تمام كنجكاويهايي كه كرده بود، تمام هنرهايي كه داشت، زندگي شخصي كه كرده بود، زندگي كه با غزاله عليزاده گذراندند و زندگي كه در دوره دانشجويي كرده بود، همه انگار در يك قرار عمومي قرار بود فراموش شود. همه بروند كنار. در حالي كه اينطور نبود. در زمانهايي كه مرتضي آويني يا به زبان ما كامران رفت روي مين و درگذشت در همان زمان غزاله هم در شمال يك جاي خوش منظري را پيدا كرد و خودش را دار زد. قصهنويس برجستهاي بود و هر دوشان تقريباً از يك خانواده بر آمده بودند؛ از يك محيط. همزمان بسيار آشوب در دلشان بود و همزمان دوست داشتند دنيا را فتح كنند ولي روزگار چنين خواست كه هر دو در دهه چهلم زندگي رفتند، هم كامران و هم غزاله.»
به راوي اين داستان ميگوييم عجب داستان زيبايي گفتي! هرچند بخشهايي از آن را از «تو» باور نميكنيم.
اينكه آويني در دوران دانشجويي عاشق كسي بوده، چه پنهان كردني دارد كه «در يك قرار عمومي» پنهان شود؟! مگر هر كس نمادي براي انقلاب اسلامي است، بايد در جواني مادرش دستش را گرفته باشد و به خواستگاري برده باشد؟!
غزاله عليزاده يك ماه پس از شهادت آويني، خودكشي كرد اما راويان ديگري هم ميگويند او پيش از آن دوبار ديگر خودكشي ناموفق داشته و علتش هم رنج بردن از بيماري سرطان بوده است و دو بار هم ازدواج كرده بود. بر فرض كه به خاطر آويني خودكشي كرده باشد. اين مطلبي است بين خود او و خدايش نه بين او و آويني شهيد. حتي اگر بين اين دو هم باشد، باز چه آوردهاي براي بهنود دارد؟!
هيپي بودن آويني اما از آن چيزهايي است كه سخت همه را مجذوب ميكند! آويني هيپي يكباره انقلابي و مذهبي ميشود، نه به اميد پستي يا مقامي يا در آرزوي طعمهاي و شكاري. نه از آن انقلابيهايي كه توي سفره انقلاب مشغول جمع كردن مرغمسما هستند، بلكه از آن انقلابيهايي كه زخارف دنيا را كنار گذاشت و تنها يك مين دشمن را از سر سفره انقلاب براي خود برداشت. اين نهايت جذابيت اوست.
اين بخت آويني نبود كه به انقلاب خورد- به قول بهنود- بلكه اين بخت انقلاب بود كه علاوه بر همه مردان و همه مردمانش، به آويني هم برخورد كرد.
آويني عين انقلاب بود و انقلاب اول در وجود او شكل گرفت. اصولاً او در عرض انقلاب نبود كه بخواهيم سنجش كنيم از انقلاب طلبكار است يا به انقلاب بدهكار. انقلاب بدون مردانش و بدون مردمانش قابل سنجش نيست. اين «انقلاب» نيست كه انقلابيون را ميسازد بلكه عكس آن صادق است و اين صاحبان ايدهاند كه ايده را ميپردازند و اين هم يكي ديگر از نقايص معرفتشناسي بهنود است.
بدون ترديد آويني و ايضاً چمران روشنفكري را در ايران دچار تحول مفهومي كردند و معناي عرفان و جهاد و تحصيلكردگي را دگرگون ساختند. به قول فرزندش، آويني هيچ موقع سبيل نيچهاي نداشت.
آويني به روايت بهنود، زندگي شخصي داشته، هنرهايي داشته، با غزاله غزلسرايي كرده يا هرچيز ديگري، خوشا به حال او كه هيچ يك از آنها بندي به پاي او نشد و زندگياش را مثل ما هدر نداد تا چنانچه صد سال ديگر نيز اگر كسي پاي «روايت فتح» او بنشيند، روايت هزيمت دنيا مقابل او و يارانش را به عينه ببيند و روايت بهنود از او به ارادتش به او بيفزايد.