نويسنده: مريم كمالينژاد
دانشگاه، تاريخ تعطيلي خوابگاه را 26 اسفند اعلام كرده است و خيلي جدي هشدار داده كه جز دانشجويان خارجي، كسي حق ماندن در خوابگاه را ندارد. خبر، بارها در همه بخشهاي دانشكدهها اعلام شده، روي تمامي تابلوها نصب شده و هر وقت وارد سايت دانشگاه شوي، پيغام روز تعطيلي خوابگاه را قبل از هر چيزي نشانت ميدهد. غصهام ميشود و استرس دوباره چنگ ميزند به دلم. آخر سال است و بايد بمانم و كارهاي باقيمانده شغل نيمهوقتم را تمام كنم و پروپوزال را هر طور شده به يك ساماني برسانم. كجا بايد بمانم؟ تصميم ميگيرم بروم اداره خوابگاهها و با مسئولش صحبت كنم، شايد...
از در كه وارد ميشوم، شلوغي اتاق متعجبم ميكند. دانشجوهاي دختر جمع شدهاند دور ميز مسئول خوابگاهها و چك و چانه ميزنند كه تاريخ تعطيلي خوابگاه خيلي زود است و آنها هنوز كار دارند و حداقل تا 28 اسفند اجازه دهند كه بمانند و در غير اينصورت خيلي اوضاعشان بحراني ميشود.
دختري كه معلوم است بسيار مضطرب است و بريده بريده حرف ميزند، ميگويد: خانوادهاش از شهرستان دارند ميآيند دنبالش كه بروند خانه عمويش كه در شهرستان ديگري است و برنامهشان اين است كه شب 27 اسفند بيايند دنبالش و او نميداند اين يك روز را بايد كجا برود و چهكار كند.
دختر ديگري سرش را تكان ميدهد كه كاش مشكل منم يك شب و دو شب بود و ساكت ميشود. جلوتر ميروم كه ببينم مسئول خوابگاه چه توضيحي دارد ميدهد. سر و صدا آنقدر زياد است كه به سختي صدايش را ميشنوم كه همان جملات تكراري را دارد تحويلمان ميدهد كه مأمور است و معذور و اين بخشنامه براي همه خوابگاههاست و هيچ تبصرهاي ندارد و او كاري از دستش برنميآيد جز اينكه همهمان پاي اين برگه اعتراض را امضا كنيم تا او حرفمان را به گوش مسئولان بالاتر برساند و هر تصميمي هم كه گرفته شود، قطعاً به نوروز امسال نميرسد و مربوط به سال آينده است. دخترها دوباره شروع ميكنند به چك و چانه زدن، اما من حداقل ميدانم كه راهي نيست و اثري ندارد، بايد بروم براي خودم جايي براي دو شب آخر دست و پا كنم. يك ليست مينويسم از جاهايي كه ميتوانم بروم. از خانه زينب همكلاسيام گرفته تا پسرعموي پدرم كه ساكن اين شهر است و ماندن در مسافرخانه و... حتي به اين فكر ميكنم كه روزها بروم دنبال كارهايم و شب بروم فرودگاه و توي سالن يا نمازخانه فرودگاه بمانم. شلوغيهاي آخر سال همهچيز را بحراني جلوه ميدهد. همه كار دارند، گرفتاري شخصي دارند، كسي حواسش به كسي نيست انگار.
تلفنم را برميدارم تا با رئيسم تماس بگيرم و شرايطم را برايش توضيح دهم شايد او گوش شنوا داشته باشد...