
کنار اشتاين، کواچ، هيدينگ، فرگوسن، گوارديولا، مورينيو و هاينکس هشتمين مربي بود که طي يک فصل به سهگانه جادويي چنگ زده بود، اما در روزهاي پيروزي به عنوان مربي بارسا بهندرت لبخند از ته دلي بر لبانش نقش بست. گويي آمده بود تا مثل همتايانش مرارت بکشد و خسته و فرسوده نوکمپ را ترک کند. مگر ريکارد پس از ترک بارسا از صفحه اول فوتبال اروپا محو نشد؟ پپ نياز به يک سال استراحت نداشت؟ تيتو ويانووا جان نداد؟ يا جراردو مارتينو به آمريکاي جنوبي برنگشت؟ راه و رسم گوارديولا را برگزيد كه از جدايي آخر فصل حرف زد و يکباره همه فشارها را از دوشش برداشت. از حالا به بعد کسي نميتوانست او را تهديد به اخراج کند. با همان چند جمله از زير تازيانهها فرار کرد. حال مربياني که نامزد جانشيني لوچو شدند به او مينگرند. اخبار را ميخوانند و در مييابند رهبري باشگاهي که طي يک دهه اخير بيشترين افتخارات را کسب کرده چندان شيرين هم نيست. بيترحم است و شکنجهبار. مردانش با شش گل خيخون را له کردند. توقف رئال در بازيهاي عقب افتاده آنها را به صدر نزديکتر كرد، اما اخمهاي عميق شده صورتش را بازنكرد. با چهره دژم هميشگياش برابر خبرنگارها نشست و از رفتن حرف زد.
كه در پايان فصل نوکمپ را ترک خواهد کرد. شکست چهار برصفر پاريسنژرمن براي لوچو فقط مترادف سقوطي در ليگ قهرمانان- مثل حذف زودهنگام پارسال برابر اتلتيکومادريد- نبود. او پيش از آن به بر باد دادن هويت بارسا متهم شده بود. او که با رفتن ژاوي و نزول اينيستا محور تيم را از خط مياني به خط حمله آتشين «مسي- سوارز – نيمار» سپرد. بارسا پس از رفتن پپ تدريجاً از دوران پرشکوهش فاصله گرفت. ناکامي لوچو در پر کردن حفرههاي خالي او را بيشتر به بند کشيد. آنجا نوکمپ بود و لوچو ميدانست کجا به سر ميبرد. ميدانست طرفداران شکيبايي را از ياد بردهاند. بازيکنانش متکبرانه بازي ميکنند. رسانهها دوستش ندارند و مربيان بارسا و رئال در يک نکته مشترکند؛ راه رفتن روي بند باريک «امروز» و فقط امروز و هر شکستي ميتواند به جدايي منجر شود و هر فصلي احتمالاً آخرين فصل به شمار ميرود.