حجتالاسلام والمسلمين ابوذر بيدار از روحانيون مبارز و روشنانديش استان اردبيل به شمار ميرود كه در ايجاد جريان نهضت اسلامي در اين خطه، سهمي مهم داشته است. او همچنين از ياران و دوستان آيتالله طالقاني، آيتالله مطهري، آيتالله قاضي طباطبايي و آيتالله مشكيني است و از منش فردي و اجتماعي آنان گفتنيهايي شنيدني دارد. وي درگفتوشنودي كه پيش رو داريد، شمهاي از خاطرات خويش از جريان انقلاب در شهر اردبيل را بازگفته است. اميد آنكه مقبول افتد.
***
بسم الله الرحمن الرحيم. بايد عرض كنم ما هر كاري كرديم، براي رضاي خدا و بر حسب وظيفه بود. البته كساني كه شهيد شدند و رفتند وظيفهشان را تمام و كمال انجام دادند و ما در ميانه راه باز مانديم و آنطور كه بايد به وظيفه خود عمل نكرديم. كمتر درباره آن روزها حرف ميزنم، چون ياد و خاطره جوانان نازنيني كه جانفشاني كردند و با خون خود نهال نوپاي انقلاب را به بار نشاندند، قلبم را از اندوه لبريز ميكند. اگر هم سخني ميگويم براي ثبت در تاريخ و جلوگيري از تحريفهايي است كه الي ماشاءالله بازارش هم گرم است! و هر كسي به خود اجازه ميدهد، بدون حضور در آن صحنهها يا دست كم مرور اسناد و مدارك تاريخي متقن، اظهارنظر كند!
قبل از بيان خاطرات آن روزها، ذكر اين نكته را ضروري ميدانم كه حضرت امام(ره)، واقعاً در دنياي معاصر اسلام را زنده كرد. در سال 1363 براي شركت در سمينار حج، به هامبورگ رفتم و در آنجا با فردي از اهالي تركيه آشنا شدم. به مسجد هامبورگ آمده بود و ميگفت: ما بوي حقيقي اسلام را از ايران ميشنويم... بعد در حالي كه بغض كرده بود، گفت: «امام خميني پرچم اسلام را كه روي زمين افتاده بود، بلند كرد. اگر بتوانيم اين پرچم را همچنان افراشته نگه داريم، اسلام زنده ميماند». بنده خدا در آلمان تبعيد بود و ميگفت: «همه اميد مسلمانان تركيه به اين است كه ببينند انقلاب ايران سرانجام به كجا ميرسد؟ كه اگر پيروز شود، پيروزي آن روي سرنوشت مسلمانان تمام دنيا اثر ميگذارد». من در آنجا احساس كردم كه تمام تلاشهايي كه كمال آتاتورك و لائيكهاي تركيه كردند، در برابر ريشههاي عميق اسلام در تركيه، مثل كف روي آب است!
و اما برميگردم به سؤال شما كه از تاريخچه انقلاب اسلامي در اردبيل و خطه آذربايجان پرسيديد. اين تاريخچه به دهه 40 و قضيه انجمنهاي ايالتي و ولايتي برميگردد. بنده آن ايام در خلخال بودم و در آنجا منبر ميرفتم. از اردبيل آمدند و گفتند: چه نشستهاي كه وضعيت قم به هم ريخته است و آيتالله خميني را بازداشت كردهاند! بلافاصله راه افتادم و به اردبيل و منزل مرحوم آسيد عبدالغني اردبيلي رفتم. اكثر علماي اردبيل در آنجا جمع شده بودند. بعد از بحث و گفتوگو همه به اين نتيجه رسيديم كه بايد به تلگرافخانه برويم و در آنجا تحصن كنيم تا بازار، اصناف و مدارس هم تعطيل كنند و مردم متوجه حوادثي كه پيش آمده است، بشوند و واكنش نشان بدهند. به تلگرافخانه رفتيم و به آقايان گلپايگاني و شريعتمداري و همينطور به شاه تلگراف زديم و نسبت به بازداشت امام اعتراض كرديم و از آنها خواستيم هر چه سريعتر، ترتيب آزادي ايشان را بدهند. ضمناً همبستگي علماي اردبيل با امام را اعلام كرديم و به اطلاع مراجع رسانديم كه براي هر خدمتي آمادهايم. تلگراف ما به آقاي گلپايگاني و آقاي شريعتمداري در مجموعه اسناد انقلاب چاپ شده، ولي تلگراف ما به شاه در جايي ثبت نشده است!
ما تا غروب در تلگرافخانه بوديم. موقع غروب رئيس تلگرافخانه آمد و از ما پرسيد: دليل تحصن شما چيست؟ چرا اينجا را اشغال كردهايد؟ بعد يكراست به طرف من آمد. لابد متوجه شده بود چه سر پرشوري دارم. يك نفر ديگر هم به اسم بهاءالدين اوستا بود كه بعداً فاميلش را عوض كرد و علمالهدايي گذاشت. خلاصه رئيس تلگرافخانه شروع به سر و صدا كرد كه: چه ميخواهيد و چرا اينجا را اشغال كردهايد؟ گفتيم: «آمديم و به شاه تلگراف زده و خواستهايم كه مرجع ما را آزاد كنند.» طرف اصلاً از قضيه خبر نداشت و مجبور شديم برايش توضيح بدهيم كه آيتالله خميني بازداشت شدهاند و ما به اينجا آمدهايم كه اول با تحصن و اعتراض مسالمتآميز و آرام حرفمان را بزنيم و اگر كسي گوش نداد، شهر را به هم ميريزيم! او واكنشي نشان داد كه ما واقعاً حيرت كرديم. يواشكي به ما گفت:« كار خودتان را بكنيد. اينجا هم در اختيار شماست. اگر هم مأموران آمدند و گفتند اينها را بيرون كن، من دخالت نميكنم!»
شب بود كه سر و كله مأموران به همراه رئيس بهداري اردبيل پيدا شد. رئيس ساواك اردبيل سرهنگ هوشنگ سليمي بود كه آمد و اولتيماتوم داد كه از اينجا بيرون برويد و اگر نرويد چنين و چنان ميكنم! او معاون مهرداد، رئيس ساواك آذربايجان هم بود. جلو رفتم و به سليمي گفتم: «شما كه معلوم است چرا آمدهايد، چرا رئيس بهداري آمده است؟» گفت: «آمده است آقاي يونسي را معاينه كند. ايشان بايد به خانهاش برود!»مرحوم آقاي آسيديونس يونسياردبيلي، پيرمرد محترم و مسني بود كه اگر به خانهاش ميرفت تحصن ميشكست و كل زحمات همهمان به باد ميرفت! پيش آقاي يونسي رفتم و گفتم: «از سازمان امنيت آمدهاند و ميگويند شما مريض هستيد و بايد به خانهتان برويد». گفت: «چه بايد بكنم؟» گفتم: «اگر مريض هستيد، بگوييد دكتر عاملي رئيس بهداري براي شما نسخه بنويسد. ما كسي را ميفرستيم نسخه را بگيرد و اگر لازم است آمپول بزنيد، كسي را ميآوريم كه اين كار را بكند، پتو و رختخواب تميز هم داريم كه ميتوانيد استراحت كنيد، اگر شما برويد تحصن ميشكند و كل زحمات ما به باد ميرود!» بنده خدا قبول كرد و گفت: «حالا كه شما ميگوييد نميروم!» رئيس ساواك آمد و به آقاي يونسي گفت: «شما قلبتان ناراحت است و صلاح نيست اينجا بمانيد، بهتر است به منزلتان تشريف ببريد!» آقاي يونسي گفت: «ناراحتي قلبيام مال حالا نيست، هميشه اين درد را داشتهام». دكتر عاملي آمد و ايشان را معاينه كرد و گفت: «حال شما اصلاً مساعد نيست، بهتر است به منزلتان تشريف ببريد». آقاي يونسي گفت: «من از اين دوستان جدا نميشوم.» آقاي سيديونس يونسياردبيلي آن شب واقعاً بر سر همه ما منت گذاشت، چون اگر رفته بود نميتوانستيم مقاومت كنيم.
عرض ميكنم. به هر حال مانديم تا وقتي كه رحيمي و دو نفر ديگر آمدند و نامه تايپشدهاي را به ما دادند كه: از تهران براي شما تلگراف آمده و اعليحضرت جواب شما را داده و نوشته است: دستور داديم كه آقاي خميني آزاد شود! تلگراف را گرفتم و ديدم پر از غلط است و آخرش هم نوشته است: كاخ سعدآباد، شاه! گفتم: «اين تلگراف ساختگي است. اولاً: كدام بيسوادي در دربار شاه، علما را با الف مينويسد؟ ثانياً: شاه هميشه وقتي براي روحانيون چيزي مينويسد، كاملاً با احترام حرف ميزند و آنها را علماي اعلام و امثال آن مينامد. سر تا پاي اين تلگراف شما ساختگي است و ابداً زير بار نميرويم!» بعدها كه پروندهام را از ساواك گرفتم، ديدم اين قضيه را هم گزارش داده و نوشتهاند: يك ابوذر بيدار نامي هست كه ما هر كلكي ميزنيم، بدلش را ميزند!... منظور اينكه قضاياي انقلاب در اردبيل، از اينجا شروع شد. چاپخانههاي اردبيل جرئت نداشتند اعلاميههايي را كه از تهران ميآمد چاپ كنند، براي همين ما مينشستيم و دستي مينوشتيم و نيمههاي شب، به در و ديوار بازار و كوچهها ميچسبانديم. البته ساواك ميدانست اين قضايا زير سر كيست.
همينطور است. حساب دقيقش را ندارم، ولي گمان ميكنم 11 باري شده باشد! هر بار هم بين 48 ساعت تا دو، سه ماه طول ميكشيد. طولانيترين مدت زندانم شش ماه بود.
به خاطر رابطه با آقاي حاجشيخ حسن صانعي كه در آن ايام به مشكينشهر تبعيد شده بود. اولين باري كه بازداشت شدم، در گِرمي بود. اردبيليهاي مقيم آنجا مسجدي درست كرده و براي افتتاح آن در روز تولد آقا امام زمان(عج)، از من دعوت كرده بودند به آنجا بروم. مرحوم سليم مؤذنزاده و چند مداح ديگر هم آمده بودند و مجلس پرشوري بود. هوا خيلي سرد بود و حسابي برف آمده و جادهها بسته شده بودند. از اردبيل تا آنجا، خيلي طول كشيد و به منزل حاج حسين نعمتي رفتيم. داشتيم شام ميخورديم كه سه، چهار نفر آمدند و گفتند: مسجد پر از جمعيت شده است و همه منتظر شما هستند. يكي از دوستان گفت: «بنا نبود امشب برنامهاي باشد و ما خودمان را براي فردا آماده كرده بوديم». آقاي مؤذنزاده هم گفت:«من سرما خوردهام و الان آمادگي ندارم!» من گفتم: «ما تازه از راه رسيدهايم و جادهها هم حسابي خراب بودند و خسته شدهايم. استراحت ميكنيم و فردا ميآييم». آن بندگان خدا رفتند، ولي دوباره برگشتند و گفتند: نميتوانيم جمعيت را قانع كنيم كه بروند و فردا بيايند! من گفتم: «استخاره ميكنيم.» استخاره كردم و خوب نيامد. يكي از آنها كه حسابي كلافه شده بود، گفت:«آقا! مسجد پر از جمعيت است و همه دارند شيريني پخش ميكنند، آن وقت شما ميگوييد استخاره بد آمده است؟ در كار خير كه نبايد استخاره كرد!» خلاصه از آنها اصرار و از ما انكار و بالاخره هر جور بود ما را بردند و گفتند: بايد منبر بروي. . . و پشت سر هم صلوات فرستادند، طوري كه انگار سقف مسجد ميخواست پايين بيايد! جوان و پرشور بودم. مسجد هم از شدت جمعيت، جاي سوزن انداختن نبود. من هم كم نگذاشتم: قصه حضرت يوسف(ع) و صحبت از يوسف گمگشته و آخر سر هم صلوات براي آيتاللهالعظمي خميني!
سال 1343 بعد از تبعيد امام. جمعيت هم كه يكپارچه شور و هيجان شده بود، از صلوات و ابراز احساسات كم نگذاشت. رؤساي آن وقت هم آمده و قاتي جمعيت نشسته و با كمال بيادبي، پاهايشان را دراز كرده بودند! شعري از مرحوم شهريار خواندم و گفتم: وضعيت بايد تغيير كند و اين هم طرز نشستن در مسجد نيست!
فرماندهان ژاندارمري، شهرباني و رؤساي آموزش و پرورش و ساواكيها! منبر كه تمام شد و پايين آمدم، عدهاي جلو آمدند و تشويقم كردند، اما يكي، دو نفر از طلبههاي مدرسه ملا ابراهيم- كه حواسشان به من جمع بود- خبر رساندند ساواكيها حسابي از حرفهايم گزارش تهيه كردهاند و بهتر است مراقب خودم باشم. من هم كه چيزي را ناتمام نگذاشته بودم و هر حرفي را كه به ذهنم رسيده بود، گفته بودم! به خانه حاج حسين نعمتي رفتم و ديدم نيست. نيم ساعت بعد، از مرزباني دنبالم آمدند. رفتم و ديدم رئيس شهرباني هم هست. پرسيد: «شما ميداني اينجا كجاست؟» گفتم: «بله، گرمي است!» گفت: «متوجه نيستي آن طرف شوروي است؟» گفتم: «خب باشد! چه ربطي به من دارد؟» گفت: «رفتي بالاي منبر و دعا به جان خميني كردهاي، نميداني خائن است؟» گفتم: «حرف دهانت را بفهم! ايشان مرجع تقليد و صاحب رساله است، من خودم هم از ايشان تقليد ميكنم». گفت: «شغلت چيست؟» گفتم: «كلهپز!» گفت: «مسخرهبازي درميآوري؟» گفتم: «مرد ناحسابي! نديدي رفتم منبر؟ باز ميپرسي شغلت چيست؟» خلاصه تا پاسي از شب سؤالپيچم كردند. فردا صبح هم با يك ماشين ژاندارمري و شش ژاندارم، مرا به اردبيل فرستادند كه تحويل ساواك بدهند. مرا بردند و در جاي تاريكي در ساواك اردبيل بازداشت كردند. يك ساعت بعد گفتند: بيا كه رئيس ساواك با تو كار دارد. رفتم و ديدم آقاي آسيديونس يونسي، دكتر جلايي از پزشكان متدين اردبيل را فرستاده است كه مرا ضمانت كند و از بازداشت بيرون بياورد. بعد هم مرا به تبريز بردند و محاكمه و به دو ماه حبس محكوم كردند. مرحوم آيتالله قاضي طباطبايي خيلي تلاش كرده بود كه مرا تبرئه كنند، اما موفق نشده بود. خلاصه اينكه بارها زنداني شدم كه آخرين بار در سال 1353 بود.
بله، ايشان را به مشكينشهر تبعيد كرده بودند. آقاي احمد عليبابايي و حاجعبدالله مولايينژاد هم براي ملاقات با ايشان به منزل بنده آمدند و باز هم به مشكينشهر رفتيم. آنجا به تجارتخانه آقاي نژادي رفتيم و آقاي معلمي آنجا بود كه زيادي اظهار ارادت ميكرد و ميگفت: تمام مقالههاي شما را در روزنامه قبس ميخوانم و تعريف و تمجيد را از حد گذراند! بعد هم از من خواست آقايان همراهم را معرفي كنم. شستم خبردار شد كه او مأمور ساواك است و همراهانم را با اسامي جعلي معرفي كردم. بعدها در گزارشهاي ساواك خواندم: ابوذر بيدار براي ديدار با شيخ حسن صانعي آمده... و بعد هم آن اسامي جعلي را نوشته بود و ديدم حدسم درباره آن معلم درست بوده است. خلاصه به اين شكل، به ديدن آقاي صانعي رفتيم و با پسرش آقامحسن هم- كه آمده بود و از من سراغ مجله پيام شادي را ميگرفت- آشنا شديم. به اردبيل كه برگشتم، مجله را مشترك شدم و مرتباً برايش ميفرستادم.
خلاصه به اردبيل برگشتيم و از صدقه سر گزارش آقا معلم، دستگير و يكي، دو ماه حبس شديم. بعد ما را به تبريز فرستادند كه شش ماهي هم در آنجا زندان بودم و هر چه سعي كردند اسامي واقعي آقاي عليبابايي و آقاي مولايينژاد را از من دربياورند، نتوانستند و باز همان اسامي جعلي را گفتم! رئيس دادگاه آدم بسيار شريفي به اسم سرهنگ مبين بود. به من گفت: «بابايي به اسم سرهنگ ليقواني هست كه ميگويد هر طور شده است بايد شما را زنداني كنيم و هر چه به او ميگويم در پرونده ايشان چيزي نيست و فقط به ديدن آقاي صانعي رفته است، به كتش نميرود!» در اين قضيه با تلاشهاي آقاي قاضي، روز بعد از محاكمه آزادم كردند.
ببينيد، اين دستهبندي به اين شفافيتي كه شما مطرح ميكنيد در آن دوره و شايد در كل دوران انقلاب، مطرح نبود. براي مثال، ما اگر تظاهرات هم ميكرديم، حول محور رهبري امام (ره) و ضديت با شاه و نظام شاهنشاهي بود. اما عدهاي هم به طور اختصاصي به گرد هر كدام از اين دو مرجع تقليد، جمع بودند. با اين همه اين دوگانه مطلق نبود. مثلاً شهيد حاجشيخحسين غفاري با آنكه آذري بود، مثل رويه عادي انقلابيون مردم، در ارتباط با ديگر علما بود و حتي براي مثال با آيتالله قاضي طباطبايي رابطه بسيار عميقي داشت (كه او هم از علماي آذريزبان بود) اما نهضت و انقلاب را با محوريت امام(ره) قبول داشت.
موقعي كه مقاله احمد رشيديمطلق در روزنامه اطلاعات چاپ شد، در تهران بودم. به اردبيل تلفن زدم و شنيدم كه مرحوم آقاي مسائلي به منبر رفته و خيلي هم تند حرف زده است. خدا رحمتش كند. انسان بسيار شجاعي بود. گفت:«من منبرهايم را كه همگي تند و شلوغ هستند، شروع كردهام!» گفتم: «من هم با شما هستم!» من اولين كسي بودم كه در اردبيل اسم امام خميني را در منابر آورده بودم. در اردبيل كساني كه به امام علاقه داشتند، دعوتم ميكردند، من هم ميرفتم و سخنرانيهاي پرشوري را ايراد ميكردم. بعدها فهميدم دو سه نفر از آقاياني كه دعوتم ميكردند، ساواكي بودند! يكي از جاهاي مهمي كه منبر ميرفتم، مسجد خيرال بود و مسجد دوست عزيزمان مرحوم آسيد عبدالغني اردبيلي كه در آنجا غوغا ميكرديم و همه اربعينهاي قم، تبريز و تهران را در آنجا برگزار و راهپيمايي ميكرديم و سعي داشتيم بازاريها يا مردمي را كه هنوز بيتفاوت بودند، به ميدان مبارزه بكشيم. اين افتخار براي مرحوم آقاي مسائلي، مرحوم آسيد غني اردبيلي و بنده به يادگار ماند كه هر چه اعلاميه و بيانيه براي تظاهرات و راهپيمايي در اردبيل صادر شد، به امضاي ما بود و خود بنده آنها را مينوشتم و در راهپيماييهاي 70 و 100 هزار نفري اردبيل ميخواندم.
غير از آسيدعبدالغني اردبيلي و آقاي مسائلي كه هميشه با هم بوديم، آقاي رضا بيگناه و برادرهايش خيلي همراهي كردند. آقاي عرفاني بود. آقاي هادي دوستمحمدي بود كه به اردبيل دعوتش كرديم و روزي كه براي استقبال از امام همراه با آسيدالغني اردبيلي و آقاي مسائلي به تهران رفتيم، از او خواستيم منبر برود و قطعنامه راهپيمايي را هم بخواند و به مردم بگويد عدمحضور ما، به اين دليل است كه به تهران براي استقبال امام رفتهايم.
خاطرم هست در يكي از راهپيماييها، فرمانده كماندوها خواست جلوي كار را بگيرد كه گفتيم: به نفع خودتان است كه اين كار را نكنيد، چون ما چه بخواهيد چه نخواهيد راهپيمايي را انجام خواهيم داد!... در هر حال غير از نگارش و قرائت قطعنامهها، پلاكاردها را هم مينوشتيم و تكثير ميكرديم و به دست مردم ميداديم. شعارها را هم روي پارچههايي كه همسايهها ميدوختند، مينوشتيم. توپ پارچه چلوار ميخريديم و ميبريديم. آقاي حجت جوادزاده هم چوبدستيهايي را تهيه ميكرد و در كارگاه نقاشي خودش ميتراشيد و آقاي مردانه آنها را رنگ ميزد كه در برف و باران پاك نشوند و بعد هم با كمك همديگر، پلاكاردها را با نهايت سليقه آماده ميكردند.
يكي ديگر از كساني كه در انقلاب خيلي به ما كمك كرد، آقاي حاجابوالفضل دايي، پدر آقاي علي دايي بود كه در تمام راهپيماييها همراه ما بود. موقعي كه فرمانداري نظامي آقاي مسائلي را دستگير كرد، آقاي دايي زحمت رانندگي را كشيد و ما را به تبريز برد تا براي رهايي آقاي مسائلي تلاش كنيم. ما مستقيم به منزل مرحوم آقاي قاضي طباطبايي رفتيم. دو، سه روزي گذشت. خيلي نگران بوديم، چون آقاي مسائلي بيماري قلبي داشت. آقاي قاضي، حاج جلالالدين مطلع، رئيس بانك اعتبارات تبريز را - كه مرد بسيار شريفي بود- خواست و به او گفت به ديدن تيمسار شفقت كه نماينده خاص شاه در تبريز و استاندار آذربايجان بود برود و براي استخلاص آقاي مسائلي تلاش كند. تيمسار شفقت گفته بود: آقايان يك نامه بنويسند، من روي آن دستور ميدهم. ما هم نامهاي را نوشتيم و آقاي مطلع براي شفقت برد. او هم پايين نامه نوشته بود: اين آقايان ما را به بستن بازار و اعتصاب تهديد كردهاند. البته آقاي مطلع، اين حرفها را كه ممكن بود باعث دردسر ما شود، خط زده و گفته بود: نامه را اصلاح كنيد! خلاصه با اين تلاشها آقاي مسائلي آزاد شد.
به لطف خدا از آنچه كردهام، راضي هستم. ترديد نداشته باشيد اگر انقلاب پيش نميآمد و ضرورت ايجاب ميكرد سالهاي سال هم آن زندانها و آزار و اذيتها را تحمل كنم، ذرهاي ترديد نميكردم. خداي خود را بسيار شكرگزارم كه سهم كوچكي در پيروزي انقلاب داشتم. يادش بخير روزهايي كه اعلاميهها را در پيتهاي پنير و روغن از تهران برايمان ميفرستادند و آنها را با كمك دوستان تكثير و به سرعت پخش ميكرديم. حتي بعضي از آنها را براي مرحوم آقاي قاضي هم ميفرستاديم. خوشبختانه در وزارت آموزش و پرورش، بازار و حتي در بين ارتشيها دوست و آشنا زياد داشتيم و اعلاميههاي علما را از طريق آنها پخش ميكرديم. اميدوارم خداوند تلاشهاي اندك ما را با ديده عنايت و كرم خود قبول كند و به ما توفيق بدهد تا آخر عمر در خدمت اهداف انقلاب اسلامي باشيم.