
اثري كه در معرفي آن سخن ميرود، يادماني است كه دراولين سالگرد ارتحال آيتالله سيدمحمود طالقاني منتشر شده و در دو سال بعد نيز به چاپهاي دوم و سوم رسيد. پژوهشگر اصلي اين اثر «بهرام افراسيابي»است كه با همكاري «سعيد دهقان»يادماني پرنكته را سامان داده است. اگرچه نويسنده در مقام تحليل، جانب بيطرفي را فروننهاده و گاه به جريانات فكري و سياسي خاصي گرايش دارد، اما در مجموع اثري را خلق كرده كه هيچ طالقانيپژوهي نميتواند آن را فروگذارده و بهويژه از كنار اسناد آن –كه توسط برخي اعضاي خانواده آيتالله دراختيار آنان قرار داده شده- به آساني عبور كند. خالقان اين اثر در يادداشت اوليه كتاب خود آوردهاند: «مجموعهاي كه در برابر داريد حاصل تلاش ماهها تحقيق، بررسي و جمعآوري مدارك و اطلاعات پراكنده و دور از دسترسي بوده كه ضمن مصاحبهها و مسافرتها به نقاط مختلف كشور تهيه شده است. روشن است تهيه چنين مجموعهاي از عهده تعداد معدودي خارج است و تنها با همكاري كسان بسياري كه بيدريغ در اين راه نهايت همكاري را مبذول داشتهاند ميسور شده است. جا دارد بدين مناسبت از تمام كساني كه به نحوي مثمر ثمر بودهاند، بهويژه دوستان و نزديكان و بعضي از افراد خانواده محترم پدر نهايت تشكر و سپاسگزاري را كنيم. سخن درباره زندگي «مجاهد بزرگ حضرت آيتالله سيدمحمود طالقاني» بسيار است و اين تلاش قدمي بود كه اميد است باز هم قدمهاي ديگري در اين زمينه به دنبال داشته باشد و حق كلام درباره مردي كه بهترين سالهاي عمرش را در زندانهاي دژخيمان گذرانيد بحق ادا شود. كوشش بسياري شد كه كتاب هم داراي كيفيتي در مقام چنين شخصيتي باشد و هم به عنوان برگ سبزي تحفه درويش به مناسبت سالگرد فوت ايشان تقديم علاقهمندان شود. از اينرو لغزش اجتنابناپذير بوده است.»
نويسندگان «طالقاني و تاريخ» سعي كردهاند كه مقدمهاي داستاني براين اثر بنگارند، از اين روي كتاب را برمبناي داستانك آغازين اين كتاب پي گرفتهاند. داستانكي كه اينگونه آغاز شده است: «جوانك ژندهپوش با كنجكاوي به رديف قبرها مينگرد. از خيابانهاي پر درخت بهشت زهرا ميگذرد. در ميان پرچمهاي سرخ و كوچكي كه بر فراز مزار شهداي بينام و نشان ملت در اهتزاز است، در مقابل قبر چهارگوشي در وسط يكي از چهارراهها كه برجستهتر از ديگران قرار دارد ميايستد، عدهاي در چهار طرف آن دارند فاتحه ميخوانند. بوي گلاب سطح قبر را خيس و فضا را پر كرده است. حسن خيره به عكسي كه روي مزار گذاشته شده و در اثر باد و باران چروك برداشته است مينگرد. اشك در چشمانش حلقه ميزند. خاطره گذشتهها در ذهنش زنده ميشود. به ياد روزي ميافتد كه در مقابل زندان قصر چشم به راه آزادي پدر دقيقهشماري و بيقراري ميكرد...به ياد تاسوعا و آن تظاهرات عظيم...خانه پدر كه درش هميشه براي همه و بهخصوص امثال او باز بوده است... به ياد نماز جمعه و آن سخنان پرشور... به ياد آن روزها كه در اثر زورگوييها و حقكشيهاي كارفرما همراه با عدهاي از كارگران به خانه پدر رفت و خواستههاي كارگران را با او در ميان گذاشت...ناگهان به ياد بدبختيها و وضع زندگي خودش افتاد و صورتش در هم رفت... آخر همين چند ماه قبل با روي كار آمدن مديرعامل جديد شوراي آنها منحل شد و او را نيز به اتهام عضويت در شورا از كارخانه اخراج كردند...با ناراحتي به سمت در بزرگ بهشت زهرا و ايستگاه اتوبوس رفت...صاحبخانه گفت اگر اجاره اين ماه را هر چه زودتر ندهد اثاثيهاش را به خيابان خواهد ريخت. سرش را روي ميله صندلي جلويش نهاد و در افكار پراكنده و بيدر و پيكر خود غرق شد...دو صندلي عقبتر روستايي سادهاي راديوي تزئين شده به پارچههاي رنگارنگش را روشن كرد...صداي آشناي پدر از راديو شنيده شد...چرت حسن پاره شد و به دقت در ميان سر و صداي مسافران سعي كرد سخنان پدر را بشنود، ولي بعد از چند لحظه غرغركنان و زير لب گفت: «نامردها فقط سخنرانيهايي را كه به نفعشان هست ميگذارند...» دوباره سرش را روي ميله صندلي جلويي گذاشت و در خيالات و افكارش غوطهور شد... در اين فكر بود كه چطور به كار خود بازگردد. بعد از 15 سال سابقه كار او را بيرون كرده بودند... به سرعت از اتوبوس پياده شد و به سمت تلفن عمومي رفت. كاغذ پارهاي را كه روي آن شماره تلفن كارخانه نوشته شده بود، از جيبش بيرون كشيد و شماره گرفت... تلفنچي صدايش را ميشناخت و گفت: «آقاي مديرعامل نيستند...» بالاخره در اثر عجز و لابه او تلفنچي به رحم آمد و تماسش را به اتاق آقاي مديرعامل وصل كرد... مديرعامل هم صداي او را ميشناخت و با تغير گفت: «هان! چه ميخواهي؟» حسن جواب داد: «آخر شما كه آنقدر مؤمن هستيد، چطور رضايت ميدهيد همينجوري بدون دليل مرا اخراج كنند و به اين روز بيندازند؟ من نميگويم مرا سر كار برگردانيد. فقط لااقل به من بگوييد چه جرمي مرتكب شدهام؟» مديرعامل صدايش را صاف كرد و گفت: «به من ربطي ندارد شوراي كارگران شما را ضدانقلاب تشخيص داده و اخراج كرده است.» حسن با تعجب پرسيد: «كدام شورا؟ خودم عضو شورا و نماينده بخش خودم بودم. تازه مگر خود شما مرا اخراج نكرديد؟» مديرعامل با سردي توأم با خشونت گفت: «من چيزي بيشتر از اين نميدانم. بيش از اين مزاحم نشو. هر صحبتي داري با شوراي جديد مطرح كن. اگر آنها قبول كردند من حرفي ندارم! حسن تلفن را با عصبانيت قطع كرد و خسته و كوفته به منزلش بازگشت. صداي گريه شديد بچه مريضش از بيرون اتاق به گوش ميرسيد. چه كند؟ آخر دفترچه بيمهاش را هم از او گرفته بودند. بدون اينكه با زن و بچهاش حرفي بزند وارد اتاق شد و خودش را روي متكا انداخت. چشمش به عكس بزرگ پدر كه روي ديوار لبخند ميزد و زير آن نوشته شده بود:«پيام طالقاني شهادت است و شورا» افتاد. ضبط صوت كوچكش را روشن كرد. به يادش افتاد چطور بعد از كار سخت روزانه خودش را به سرعت به اتاقش ميرساند تا «با قرآن در صحنه» او را ببيند و چگونه فوري ضبط صوتش را روشن كرده بود تا صداي پدر را ضبط كند. مثل اينكه ميدانست ديگر هيچگاه اين سخنان تكرار نخواهد شد:...چرا مردم در مقابل ظلم قيام ميكنند؟ براي اينكه ميبينند در امور اقتصادي، زندگي، كار و كسب و همه چيز اينها مسلوبالاختيار بودند. بنابراين وقتي ملتي قيام كرد در مقابل طبقهاي كه همه چيزش را از او سلب كردهاند، اولين درخواستش اين است كه آنچه از آنها سلب شده است به آنان برگردانده شود. يعني مردمي كه هيچ اختياري در سرنوشت زندگي اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي و حتي اخلاقي خودشان نداشتند زندگيشان را به دست بگيرند. اين مسئله به چه صورتي بايد به مردم ارائه شود و مردم شروع به دست گرفتن سرنوشتشان كنند؟ راهش همين شوراست كه مردم دور هم در ده، شهر، كارخانه و مؤسسهاي بتوانند در تعيين مقدراتشان صاحب رأي باشند...»