به گزارش خبرنگار ما، چندي قبل مرد سالخوردهاي وحشتزده به اداره پليس رفت و از يك دختر و دو پسر جوان به اتهام آدمربايي و ضرب و جرح شكايت كرد.
25 سال.
من دانشجو نيستم. ابتدا به شاكي دروغ گفتم دانشجوي پزشكي هستم و بعد هم كه دستگير شدم، خواستم قاضي را فريب دهم به همين دليل به قاضي هم گفتم كه دانشجوي پزشكي هستم، اما قاضي فريب مرا نخورد و دستم رو شد.
نه. من اصلاً او را نميشناختم تا اينكه چند ماه قبل نامزد يكي از دوستانم به نام سياووش اين پيشنهاد را داد.
سياووش در يك بنگاه املاكي در شمال تهران كار ميكند. شاكي چندين بار خانهاش را براي اجاره به بنگاه آنها سپرده بود. سياووش هم متوجه شده بود كه او مرد تنها و پولداري است. از آنجايي كه من دختر زيبا و شيكپوشي بودم به من پيشنهاد داد با پيرمرد ثروتمند رابطه دوستي برقرار كنم. سياووش از من خواست تا به خانه او رفت و آمد كنم و همه چيز را زير نظر بگيرم. قرار بود زماني كه باغبان و خدمتكار او در خانه نيستند به سياووش خبر بدهم و او هم به آنجا بيايد و به زور از شاكي اثر انگشت بگيرد و اموالش را به نام خودش منتقل كند.
سياووش یک پرنده كاسكو به من داد و من هم پرنده را در باغ شاكي رها كردم و بعد به بهانه گرفتن پرنده كاسكوام وارد باغ او شدم و باب آشنايي ما با هم باز شد. خيلي زود او را فريب دادم و سعي كردم به او ابراز علاقه كنم و مرد ثروتمند هم از اينكه با دختر جواني دوست شده بود، خيلي خوشحال بود. من هر روز به باغ مرد ثروتمند رفت و آمد و همه چيز را زير نظر داشتم تا در فرصت مناسب سياووش نقشهاش را عملي كند تا اينكه متوجه شدم، سياووش قرار است پول كمي به من بدهد. به همين دليل موضوع را با پسر مورد علاقهام بهمن و دوست او پرويز كه هر دو در يك آژانس اتومبيل كار ميكنند، در ميان گذاشتم و آنها هم قبول كردند تا پيرمرد ثروتمند را برباییم و از او اخاذي كنيم.
شاكي چندين بار مرا به رستوران دعوت كرده بود تا اينكه روز حادثه من او را به رستوران دعوت كردم. آن روز با بهمن و پرويز به دنبال پيرمرد پولدار رفتيم و او را سوار خودرو كرديم. وقتي متوجه نقشه ما شد پرويز او را كتك زد و سرش را به زير صندلي برد تا اينكه ساعتي بعد جلوي ويلا خودرو را نگه داشتم. وقتي من و بهمن از خودرو پياده شديم تا در ويلا را باز كنيم، ناگهان پرويز خودش را به پشت فرمان رساند و با خودرو از محل گريخت.
نه. دروغ ميگويد اصلاً وارد ويلا نشديم كه پرويز به ما خيانت كرد و او را فراري داد.
پشيمان هستم. من قصد آدمربايي نداشتم. شاكي هميشه مرا به رستوران ميبرد و كادوهاي گرانقيمت برايم ميخريد و حتي قول داده بود اگر با او ازدواج كنم يكي از خانههايش را به نام من ميزند، اما شيطان مرا وسوسه كرد و اينگونه گرفتار شدم.
***
من پرويز هستم و 30 سال دارم.
طمع كردم، اما بعد پشيمان شدم.
چند روز قبل از حادثه سهيلا به سراغ من آمد و گفت با پيرمرد ثروتمندي دوست شده است. او گفت قرار است با بهمن شاكي را بربایند و اموالش را بالا بكشند و اگر من با آنها همكاري كنم، پول هنگفتي به دست ميآورم. ابتدا ترديد داشتم، اما بعد وسوسه شدم و قبول كردم.
من در ميانه راه پشيمان شدم و وقتي متوجه تصميم هولناك سهيلا و بهمن شدم، تصميم گرفتم او را نجات دهم تا بيشتر از اين جرمي مرتكب نشوم. وقتي سهيلا خودرو را جلوی ويلا نگه داشت و با بهمن از خودرو پياده شد و به طرف ويلا رفتند كه من پشت فرمان نشستم و فرار كردم. من شاكي را در كنار خياباني پياده و خودرو را همانجا رها كردم و با تاكسي به خانهمان رفتم.
سهيلا قرار بود پيرمرد ثروتمند را چند روزي در ويلا حبس كند و دارويي كه باعث فراموشي ميشود به او بخوراند و بعد وقتي او آلزايمر گرفت، اموالش را بالا بكشد اما من متوجه شدم كه سهيلا اين داور را تهيه نكرده است و قصد دارد ابتدا 300 ميليون تومان از شاكي اخاذي كند و بعد از اينكه بقيه اموالش را بالا كشيد او را به قتل برساند. آنها گفتند اگر پير مرد اسناد را امضا نكند، انگشت او را قطع ميكنند و با انگشت قطع شده اسناد را انگشت ميزنند. سه متهم بعد از پايان جلسه در اختيار مأموران پليس آگاهي قرار گرفتند.