کد خبر: 816040
تاریخ انتشار: ۱۷ مهر ۱۳۹۵ - ۲۰:۴۱
گذري بر نقش تاريخي آيت‌الله سيد‌علي خامنه‌اي در محرم 1342 در شهر بيرجند
ماه محرم سال 1342 شمسي براي رهبر كبير انقلاب اسلامي و شاگردان مبارزش...
احمدرضا صدري
ماه محرم سال 1342 شمسي براي رهبر كبير انقلاب اسلامي و شاگردان مبارزش، فرصتي تاريخي براي ابلاغ پيام نهضت بود. در همين راستا آيت‌الله سيد‌علي خامنه‌اي شاگرد 24 ساله اما پرجنب وجوش امام خميني، از سوي استاد مأموريت يافت كه به مشهد سفر كند و پيام ايشان را به مراجع و علماي اين شهر برساند. «سيد»مأموريت رهبر و مراد خويش را به نيكي به انجام رساند و سپس براي انجام وظيفه تبليغي، شهر «بيرجند» را برگزيد. او در اين شهر، شب تاسوعا توفيق يافت تا به سخنراني‌هاي تبليغي و اعتراضي خويش تداوم بخشد و نهايتاً در صبح تاسوعا دستگير و روانه زندان شد. مقالي كه پيش رو داريد، روايتي از ايفاي اين نقش تاريخي در محرم سال42 در شهر بيرجند است. اميد آنكه علاقه‌مندان را مفيد و مقبول افتد.
   
محرم‌الحرام سال 1342، كشور مهياي رويدادهايي بود كه تمامي آگاهان عرصه سياست، وقوع آن را پيشاپيش حدس مي‌زدند. نهضت روحانيون ايران كه از سال 1341 و از قم آغاز شده بود، اينك داشت به نقطه اوج خويش نزديك مي‌شد و موسم عزاي حسيني(ع)، فرصتي تاريخي و مغتنم براي آن به شمار مي‌رفت. فعالان مبارزه، اين فرصت را مغتنم شمردند و براي ابلاغ معارف اين جنبش، راهي شهرهاي گوناگون ايران شدند. آيت‌الله سيد‌علي خامنه‌اي از شاگردان پرشور و مبارز امام خميني نيز پس از انجام مأموريت خود در رساندن پيام امام به علما و مراجع مشهد، روز دوم محرم براي تبليغ به شهر بيرجند رفتند و در مدرسه‌ طلاب علوم ديني مستقر شدند. ايشان پس از سخنراني‌هاي بسيار مهم و روشنگرانه خود در آن شهر بازداشت شدند و به شهرباني مشهد انتقال يافتند.
 
«بيرجند» شهري با خصال ديرينه!

شهر بيرجند پايگاه سنتي و مركز قدرت اسدالله علم، نخست‌وزير بود. اين شهر يكي از استراحتگاه‌هاي محمدرضا پهلوي بود. همين موضوع موجب شده بود شهري كه بي‌شباهت به يك روستاي بزرگ نبود، فرودگاه داشته باشد.
آقاي خامنه‌اي به ياد مي‌آورند در سفر پيشين خود به بيرجند اول محرم يا روز پيش از آن خطيبي در يكي از مساجد بيرجند خطبه به نام علم مي‌خواند! و مي‌گفت:«صاحب السيف و القلم، امير اسدالله علم!»
اين سومين باري بود كه ايشان به بيرجند سفر مي‌كردند. به‌‌رغم هشداري كه به شهرباني‌هاي سراسر كشور داده شده بود، آقاي خامنه‌اي توانستند تا هفتم محرم در خانه‌ها، مساجد، تكايا و حسينيه‌هاي بيرجند براي مردم سخنراني كنند. ايشان تصميم داشتند طبق سفارش امام خميني، در هفتم محرم حادثه فيضيه را روي منبر باز گويند. نوبت منبر ايشان در هفتم محرم در مسجد مصلي و شايد مهم‌ترين مسجد شهر بود. چنانكه ايشان بدين نكته در خاطرات خويش اشاره كرده‌اند:«جمعه هم بود و بهترين موقعيت براي اين كار. هيچ چيز به هيچ‌كس نگفتم تا روز موعد فرا رسد. وقتي روي منبر نشستم از هيجان مي‌لرزيدم. آن وقت‌ها خيلي داغ بودم... عجيب مي‌جوشيدم.»(1)
آقاي خامنه‌اي خطبه كوتاهي خواندند و سپس با صداي بلند از سلطه غرب و چنگال‌هايي كه بر گلوي ايران انداخته بود سخن راندند. گفتند مانع اصلي و هميشگي غرب اسلام است و غرب هر كاري در حذف و محو آن بتواند خواهد كرد. پس از پنج دقيقه سر سخن را به حادثه مدرسه فيضيه رساندند و كلمات و جملات را در اين جهت به كار گرفتند كه ناگاه ديدند ضجه و گريه حاضران بلند شد. درخاطرات آيت‌الله خامنه‌اي آمده است:«مردم آن‌قدر گريه كردند كه كمتر پاي منبر خودم در طول سخنراني‌هايم مردم اين‌قدر گريسته باشند... آنچه را درباره فاجعه فیضیه ديده و شنيده بودم، همه را بيان كردم. غوغايي شد. بعد مصيبت كربلا را خواندم. ديدم نخير! مردم اصلاً به فكر مصيبت كربلا نيستند... اين مصيبت... آن مصيبت را پوشانيده است. آن وقت فهميدم امام چقدر عميق، حكيمانه و دورانديشانه اين مسئله را محاسبه كرده بودند كه هيچ عاملي ممكن نبود مثل محرم... دستگاه را بكوباند.»(2)
 
دستگيري در صبحگاه تاسوعاي 42

صبح روز هشتم محرم، آيت‌الله خامنه‌اي در خانه يكي از معاريف بيرجند، آقاي سادسي سخنراني كردند و مشابه آنچه در مسجد مصلي ايراد كرده بودند را به آگاهي حضار رساندند. بيرون خانه و در ميانه راه مدرسه، متوجه مأموران شهرباني شدند كه براي دستگيري‌شان آمده بودند. پيش از اين ايشان متوجه كساني شده بودند كه پس از ورودشان به بيرجند، مراقبشان هستند. در آن ساعت دوستان بيرجندي از در واسطه‌گري در‌آمدند و از رئيس شهرباني كه به همراه چند مأمور براي دستگيري ايشان آمده بود، خواستند به ديدار آقاي تهامي از علماي بزرگ بيرجند برود. گفتند: با او كار دارد. آنها موفق شدند خطر درگيري را از سر آقاي خامنه‌اي دور كنند. محل بعدي سخنراني ايشان حسينيه راغبي بود. بعد از اين سخنراني، رئيس شهرباني بيرجند فهميد نبايستي امروز صبح، وساطت افراد را براي دستگير نكردن آقاي خامنه‌اي مي‌پذيرفت. سخنراني‌هاي آقاي خامنه‌اي هر چه به‌ روز تاسوعا نزديك‌تر مي‌شد بر هيجانات مردم مي‌افزود. مأموران صبح روز دوازدهم خرداد معادل نهم محرم به سراغ مدرسه‌اي رفتند كه ايشان در آن ساكن بودند. روايت اين دستگيري، اينچنين در خاطرات ايشان آمده است:
«صبح پس از نماز مشغول تعقيبات بودم كه ديدم يك نفر وارد اتاق شد، چون مدرسه در و پيكر و قفل و بستي نداشت و افراد متفرقه راحت وارد مي‌شدند... خطاب به من گفت: بفرماييد شهرباني. گفتم: شما مأموريد كه حكم را به من ابلاغ يا مرا جلب كنيد؟ گفت: مأمور جلب شما هستم. بي‌درنگ دو ركعت نماز استخاره خواندم و صد مرتبه استخير الله برحمته خيره في عافيه را در راه - كه با مأمور مي‌رفتم - گفتم. چون در روايت است با نماز استخاره آنچه خير و صلاح است بر قلب و زبان انسان جاري مي‌شود... وقتي با آن مأمور راه افتادم، آنهايي كه در آن اتاق با من بودند خيلي متأثر و منقلب شدند، ليكن ابداً نترسيدم. با اينكه بار اولي بود كه دستگير مي‌شدم، اصلاً برايم ترس و وحشتي در كار نبود. با ورود به شهرباني مرا به اتاق رئيس راهنمايي كردند.»(3)
 
 در اتاق بازپرسي


سروان صارمي، رئيس شهرباني بيرجند، جوان مؤدبي بود و با سيد‌علي خامنه‌اي با احترام برخورد كرد. مشخصات شناسنامه‌اي ايشان را پرسيد و يادداشت كرد. سپس به استناد گزارش پاسبان‌ها، سخناني را كه در منزل آقاي سادسي و حسينيه راغبي ايراد كرده بود، مطرح كرد:«آيا شما اين حرف‌ها را بر منبر زده‌ايد؟ اشاره كرد به بعضي حرف‌ها كه زده بودم، از جمله دعوت مردم به شورش و قيام. انكار كردم. گفت: پس در منبر چه حرف‌هايي زده‌ايد؟ گفتم: درباره مدرسه فيضيه و فجايعي كه در آنجا اتفاق افتاد صحبت كردم، چون طلبه‌ و مسلمانم. از فجايعي كه در مدرسه فيضيه گذشت سخت متأثرم. خواستم مردم نيز بدانند بر سر طلبه‌ها چه آمده است. شروع كرد به نصيحت كردنم و در پايان گفت: قول بدهيد ديگر از اين حرف‌ها نزنيد و برويد. گفتم: چنين قولي نمي‌توانم بدهم. گفت: اگر قول ندهيد مجبورم به شما سخت بگيرم، زيرا مأمورم. گفتم: من هم مأمورم. من هم مأمورم اين حرف‌ها را بزنم. يكباره چشمش گرد شد كه من چه مأموريتي دارم و از طرف چه كسي مأمورم؟ پرسيد: از طرف چه كسي مأموريد؟ گفتم: از جانب خدا... سخت تحت تأثير قرار گرفت و گفت: اين كار خطر و مشكلات دارد. شما جوانيد. گفتم: فكر نمي‌كنم بالاتر از اعدام كاري باشد، شما بالاتر از اعدام نداريد و خودم را براي اعدام آماده كرده‌ام. همه كارهاي شما زير اعدام است. واقعاً مبهوت شده بود و گفت: شما كه خود را براي اعدام آماده كرده‌ايد، به شما چه بگويم، پس در اتاق تشريف داشته باشيد.»(4)
پس از پايان بازجويي، آقاي خامنه‌اي را به اتاق ديگري بردند و حبس كردند. چنانچه خود می‌گويد:«از بيرون خبري نداشتم، لكن سر ظهر يكباره ديدم ظرف‌هاي غذا را يكي پس از ديگري برايم آوردند... مجمعه پشت مجمعه، غذا برايم مي‌آمد. يك مجمعه از منزل آقاي تهامي، يكي از منزل آقاي شهيدي و يكي از هيئت ابوالفضلي‌ها.‌»(5)
 
 شب عاشورا در حياط شهرباني

آيت‌الله خامنه‌اي شب عاشورا را در حياط شهرباني گذراندند. بازداشتي كه تا چند روز تداوم داشت. چنانكه خود روايت كرده‌اند:«طي ايامي كه بازداشت بودم، يك بازپرس نظامي با درجه سرهنگي به قصد ملاقات با من از مشهد به بيرجند آمد و تاكنون ندانسته‌ام مأموريت واقعي وي كه براي انجام آن اين راه طولاني را پيموده چه بود؟ وي به من گفت: به زودي تو را به مشهد مي‌فرستيم، اما اوضاع در آنجا بسيار ناآرام است و تعداد زيادي از مردم بازداشت شده‌اند، به‌طوري كه زندان‌هاي مشهد از دستگيرشدگان پر شده و جاي خالي نمانده است. او ضمن آنكه اوضاع آشفته مشهد را برايم ترسيم مي‌كرد، سعي داشت به نوعي در دلم وحشت ايجاد كند. او گفت: مناسب است شما چند روزي در بيرجند بمانيد تا اوضاع در مشهد آرام شود.»(6)
اما بيرون اوضاع شهر متشنج بود. خبر دستگيري آقاي خامنه‌اي پخش شده بود. گروه‌هايي از مردم تصميم به اقدامات تازه‌اي گرفته بودند. به آقاي تهامي گفته بودند: مي‌خواهند به شهرباني يورش ببرند و روحاني در بند را آزاد كنند! آقاي تهامي قانعشان كرده بود اين كار خطرناك است و موقعيت ايشان را بدتر مي‌كند. گفته بود: شما آرام باشيد، من آزادش مي‌كنم. آقاي سادسي پا‌ در‌مياني كرد و شهرباني پذيرفت كه آقاي خامنه‌اي را آزاد كند. به شرطي كه منبر نرود. سادسي تعهد داد. آقاي خامنه‌اي ظهر عاشورا در خانه آقاي سادسي بودند. حرمت تعهد ايشان را به شهرباني نگه داشتند و تا روز دوازدهم محرم در جلسه‌ها به عنوان پا منبري حاضر مي‌شدند. ايشان دراين باره در خاطرات خويش آورده‌اند:
«پاي منبر مي‌نشستم. مردم حضور مرا در آن مجلس احساس مي‌كردند. احترام مي‌گذاشتند و احساس شعف مي‌كردند... اما منبر نمي‌رفتم... از مجلس بيرون مي‌آمدم و بيكار مي‌گذراندم. بعد از ظهر روز 12 محرم... خبر دادند آقاي خميني را گرفته‌اند... اصلاً باورم نمي‌آمد... اينكه آقاي خميني را ممكن است بگيرند برايم... غيرقابل قبول بود... احساس كردم ممكن است مرا هم بگيرند... براي اينكه... به اين آقا كه ميزبانم است اهانتي نشود از خانه‌اش خارج شدم و مجدداً به مدرسه آمدم. وقتي خواستند مرا از در مدرسه بيرون بياورند... تمام علماي بيرجند غير از آقاي تهامي كه پسرش را فرستاده بود... بدرقه‌ام آمده بودند... در حياط مدرسه مردم زيادي جمع شده بودند و... خيلي ناراحت و منقلب از اينكه مرا مي‌برند. من هم... با گردني افراشته و چهره‌اي بي‌تأثر از بين اينها خارج شدم، خداحافظي كردم و سوار ماشين شهرباني شدم و رفتم.»(7)
مأموران شهرباني آقاي خامنه‌اي را در شانزدهم خرداد سال 1342 به ژاندارمري بردند و از آنجا به همراه دو ژاندارم و يك سرباز سوار بر جيپ راهي مشهد كردند. شب بيستم خرداد وارد مشهد و ابتدا به كلانتري 1 و روز بعد به زندان لشكر 12 منتقل شدند.
 
«سيد» در زندان لشكر 12 مشهد

آيت‌الله خامنه‌اي پس از بازداشت در بيرجند، شب بيست و يكم خرداد به مشهد منتقل شدند. در شهرباني مشهد فضا متفاوت بود. اين چيزي است كه در خاطرات ايشان نيز بازتاب يافته است:«از لحظه‌اي كه پايم را به كلانتري گذاشتم ايذاي زباني شروع شد. پاسبان‌ها... شروع كردند به بدگويي... اهانت... تحقير... شايد يك علت آن [كشته شدن پاسبان شباهنگ بود]... طبعاً روحانيون اولين كساني بودند كه مورد انتقام و ناراحتي و نقمت قرار مي‌گرفتند... آن شب خيلي به من سخت گذشت.»(8)
محل بعدي زندان ايشان زندان لشكر بود. حدود چهار بعد از ظهر به آنجا رسيدند. توصيف ايشان از شرايط زندان لشكر نيز خواندني و جالب است:«مرا به راهروي طويلي كه دم در آن دو سرباز با تفنگ‌هاي سرنيزه‌دار ايستاده بودند، راهنمايي كردند. آن افسر دستور داد تفنگ‌ها را عقب ببرند. [صحنه‌هايي كه بعدها و در زندان‌هاي بعدي عادي بود اينجا عجيب و وحشت‌انگيز به نظر مي‌رسيد]... بردند و به اتاقي انداختند... و در را بستند و رفتند. من تنها ماندم.»(9)
«پس از گذشت سه روز از بازداشتم يكي از افسران به زندان آمد و گفت: فردا آزاد مي‌شويد. از اين خبر بسيار تعجب كردم و با خودم گفتم: شايد يكي از دوستانم نزد كسي از وابستگان رژيم براي آزادي‌ام وساطت كرده است و در حالي كه غرق تفكر در اين موضوع بودم به قرآن كريم تفأل زدم، آيه كريمه: فَلَا يَسْتَطِيعُونَ تَوْصِيَه وَ لَا إِلَى أَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ(10) [پس نه قدرت وصيت و سفارش پيدا مي‌كنند و نه مي‌توانند به سوي كسان خود باز گردند.] توجهم را به خود جلب كرد.»(11)
در 25 خرداد به لشكر 12 خراسان اعلام كرد: غير‌نظامي سيد‌علي فرزند سيد‌جواد، شهرت خامنه‌اي... بدون قيد و شرط آزاد شود. اما آقاي خامنه‌اي را چند روز بيشتر در پادگان نگه داشتند تا اينكه خبر آزادي همه زندانيان از راه رسيد. اين امر موجب تعجب آيت‌الله خامنه‌اي را فراهم آورد، چنانكه خود گفته‌اند:«تعجب كرديم. همه‌مان را آزاد كردند... در آن زندان هيچ‌كس را [نگه نداشتند]... همه آنهايي كه بوديم با هم آزاد شديم... فقط شيخي به نام جعفريان ماند... ارتباط با بيت يكي از آقايان داشت، آقاي قمي... [حتماً] مي‌خواستند از او حرفي بكشند تا سه ماه بعد زندان بود يا بيشتر.»(12)

 ديدار آيت‌الله ميلاني با آيت‌الله خامنه‌اي

پس از آزادي از زندان لشكر، آيت‌الله سيد محمدهادي ميلاني از مراجع تقليد شهر مشهد، به ديدن آيت‌الله خامنه‌اي آمدند. چند روز بعد آقاي خامنه‌اي بازديد ايشان را پس دادند. در اين ديدارها آيت‌الله ميلاني از آنچه در 15 خرداد و پس از آن به وقوع پيوست، ابراز نارضايتي كردند. ايشان با اين تحليل كه مهم‌ترين طبقه اجتماعي جوانان هستند و در ميان آنها بهترينشان جوانان متدينند و از اين بين ارجمندترين آنها كساني كه شهامت اقدام دارند و شجاعت به خرج مي‌دهند كشته شده و از بين رفته‌‌اند، چنين نتيجه مي‌گرفتند كه ما ضرر كرده‌ايم. آيت‌الله خامنه‌اي اما اگرچه منطق استاد خويش را نمي‌پذيرفت، اما در مقام پاسخ تا حد خاصي پيش رفت و احترام استاد خويش را نگه مي‌داشت، چنانكه خود در خاطراتش گفته است:
«البته اين منطق را همان وقت بنده كه طلبه‌اي بودم، هيچ قبول نمي‌كردم. شايد با ايشان مقداري بحث هم مي‌كرديم، وليكن ايشان استاد و بزرگ بود [و نمي‌خواستم در] بحث با ايشان گستاخي [نشان دهم].»(13)
*پي‌نوشت‌ها در سرويس تاريخ «جوان» موجود است.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها