
عالم مجاهد حضرت آيتالله سيدمحمدعلي موسويجزايري، نماينده كنوني ولي فقيه در استان خوزستان و امام جمعه اهواز و نيز از دوستان و مراودان ديرپاي آيتالله خزعلي در اين استان هستند. ايشان در بسياري از عرصههاي انقلاب و نظام اسلامي، با آن عالم فرزانه همراه بودهاند كه شمهاي از خاطرات آن در گفتوشنودي كه خواهيد خواند، آمده است. با سپاس از ايشان كه پذيراي اين مصاحبه شدند.
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم. بسم الله الرحمن الرحيم. في الحديث «تنزل الرحمه عند الذكر الصالحين». معصوم(ع) ميفرمايد: وقتي سخن از صالحين به ميان ميآيد، رحمت الهي نازل ميشود. اميدواريم در اين گفتوگو كه درصدد ذكر خير از عالم جليلالقدر، مجاهد، مخلص و فداكار، يعني مرحوم آيتالله شيخ ابوالقاسم خزعلي «رضوان الله تعالي عليه» هستيم، مشمول رحمت الهي باشيم.
مرحوم آيتالله خزعلي اصالتاً اهل بروجرد و از خانوادهاي اصيل و برجسته بودند. بنده خدمت عموي ايشان مرحوم آيتاللهالعظمي آشيخ محمدتقي بروجردي رسيده بودم. ايشان نويسنده كتاب «نهايهالافكار» تقريرات درس اصول آيتالله العظمي آقا ضياءالدين عراقي بودند. مرحوم آقا ضياءالدين عراقي يكي از اعاظم شيعه و مدرسان بزرگ فقه و اصول در نجف اشرف و همعصر با آيات عظام آسيد ابوالحسن اصفهاني، ميرزا حسين نائيني و آشيخ محمدحسين اصفهاني بودند و ميتوان گفت زعامت حوزه علميه در نجف اشرف در آن روزگار، با ايشان بود. مرحوم آشيخ محمدتقي بروجردي، عموي آيتالله خزعلي، مقرّر درس ايشان بودند. مقرّر يعني كسي كه پس از درس طلبهها و شاگردان درس جمع ميشدند و ايشان يك بار ديگر درس را بازگو ميكردند و به سؤالات پاسخ و ابهامات آن درس را توضيح ميدادند و بعد هم كتابي را در همين راستا به نام «نهايهالافكار» تأليف كردند.
منظور اين است كه آقاي خزعلي از خانواده اي اهل علم، روحانيت و فقاهت بودند. در ابتداي طلبگي براي تحصيل، مشهد مقدس را انتخاب كردند و در آنجا در محضر اساتيد و افاضل بزرگي تلمذ كردند، از جمله اساتيد ايشان آيات: مرحوم آقاشيخ هاشم قزويني و برادر ايشان مرحوم آقاشيخ مجتبي قزويني بودند كه اين دو شخصيت بزرگ از اعاظم علماي مشهد مقدس بودند. سپس به قم رفتند و در درس مرحوم آيتاللهالعظمي بروجردي شركت كردند و در زمره طلاب و شاگردان شاخص درس آن بزرگوار قرار گرفتند. بالطبع كساني كه فقه را نزد مرحوم آيتالله بروجردي تلمذ ميكردند، اصولشان را نزد مرحوم حضرت امام ميخواندند، مثل مرحوم آقاي مطهري، مرحوم آقاي رباني شيرازي، مرحوم آقاي فاضل لنكراني، آقاي سبحاني و امثالهم. اين طيف از آقايان شاگرد امام در اصول بودند. البته يك عده از آقايان هم در درس مرحوم آقاي داماد و عده بيشتري هم در درس اصول حضرت امام شركت ميكردند. در تفسير و حكمت هم رشته تلمذ ايشان به مرحوم علامه طباطبايي «رضوان الله تعالي عليه» ميرسد. تا اينكه به مراتب عاليه از علم، فضل و تقوا نائل شدند.
مرحوم آقاي خزعلي «رضوان الله تعالي عليه» از باب «و لينذروا قومهم اذا رجعو اليه»، اعتقاد زيادي به تبليغ و منبر داشتند تا اينكه از اين طريق بتوانند حقايق دين مبين را در ميان مردم نشر كنند. حافظهاي بسيار قوي داشتند، بهطوري كه در مدت كوتاهي قرآن و نهجالبلاغه را حفظ كردند. اوايل آشنايي ما با ايشان سال 1341، 1342 بعد از نهضت روحانيت به رهبري حضرت امام و اندكي پس از وفات مرحوم آيتالله بروجردي بود كه مسئلهاي تحت عنوان انجمنهاي ايالتي و ولايتي مطرح شد. دوران نخستوزيري اسدالله علم بود. اين لايحه مشتمل بر مجموعهاي از سياستهاي امريكايي بود و باعث شد علما و روحانيت به رهبري امام «اعلي الله مقامه» جنبشي را بر پا كنند كه به «نهضت روحانيت» معروف شد و يكي از فرازهاي بزرگ آن 15 خرداد 1342 بود. در اين دوره آيتالله خزعلي براي منبر، بيشتر به اهواز ميآمدند.
ايشان چون علاقه داشتند سياحت كنند و اين طرف و آن طرف منبر بروند و مردم را ارشاد كنند، قهراً مؤمنين هم مطلع ميشدند و ايشان را دعوت ميكردند. در درجه اول، اين علاقه در خودشان بود. شخصي بود به نام حاج محمدحسن ساعي كه هنوز هم آقازادههايشان در آبادان هستند. چند نفر ديگر هم بودند كه از مؤمنين بازار بودند و به روحانيت، خصوصاً حضرت امام ارادت زيادي داشتند، دعوتكننده اصلي آقاي خزعلي به آبادان، مرحوم ساعي بود. علماي اهواز هم در مساجدشان براي منبر از آقاي خزعلي دعوت ميكردند، از جمله مرحوم آقاي آسيد اسماعيل مرعشي و ديگران، اما پايهگذار اصلي، همان مرحوم ساعي بود. ايشان به اهواز كه ميآمدند، مردم علاقه زيادي به ايشان داشتند و مردم شهرهاي اطراف هم از ايشان دعوت ميكردند، منجمله آبادان. تا جايي كه يادم هست بخش زيادي از تبليغات و منبرهاي ايشان در آبادان، شوشتر و دزفول بود. شايد در شهرهاي ديگر هم بود، ولي اين چند شهر بهطور مشخص يادم هست كه ايشان ميرفتند و چند روز و حتي گاهي تا 10 روز، در آنجا مستقر ميشدند و سخنراني ميكردند.
از ويژگيهاي منبر ايشان اين بود كه بسيار انقلابي، صريحاللهجه و شجاع ظاهر ميشدند و تا آخرين روزهاي عمرشان هم اين ويژگي در ايشان باقي بود. ويژگي ديگري از منبرهاي ايشان يادم هست كه ميگفتند قبل از منبر كسي قرآن بخواند. بعد ايشان كه منبر ميرفتند ميگفتند در باره همين آيات صحبت ميكنم.
همينطور است. تفسير قرآن و مطالب متنوعي را پيرامون آن آيات مطرح ميكردند كه حقيقتاً عجيب بود.
در آن موقع هنوز رابطه نزديك نبود و سلام و عليكي وجود داشت، اما ارتباط نزديك ما از سال 1356، 1357 بود كه در ادامه سخن عرض خواهم كرد.
ايشان در سالهاي 1341 و 1342 در معرفي چهره استادشان حضرت امام خميني به مردم- حداقل در خوزستان كه من دقيقا به ياد دارم- نقش زيادي داشتند. در آن دوره حضرت امام يك شخصيت حوزوي و از علما و اساتيد برجسته حوزه مقدسه قم و براي علما، فضلا و شخصيتهاي برجسته علمي شناخته شده بودند، اما مردم شهرستانها توفيق نداشتند امام را بشناسند، چون ارتباطي هم وجود نداشت. بعد از فوت مرحوم آيتالله بروجردي كه مرجعيت به امام رسيد و بهخصوص پس از نهضتي كه به انجمنهاي ايالتي و ولايتي معروف شد، بالاترين خدمت به نهضت اسلامي معرفي رهبر نهضت بود، چون مردم امام را پيشاپيش صفوف ميديدند كه اين انقلاب را رهبري ميكردند و لذا در پي آن بودند كه امام را بشناسند تا باور بيشتر و اعتقاد كاملتري به انقلاب پيدا كنند و بدان بپيوندند. طبيعي بود اين خدمت بسيار بزرگي به انقلاب محسوب ميشد و مرحوم آيتالله خزعلي اين امر مهم را به عهده گرفتند. بياغراق معرف حضرت امام در خوزستان، آيتالله خزعلي بودند. آقاي خزعلي با منبرهاي آتشين و خطابههاي غرّا و با شجاعتي بينظير اين كار را انجام دادند.
ايشان اين كار را ادامه دادند تا در سال 1343 توسط رژيم منحوس پهلوي ممنوعالمنبر شدند و ديگر حق ورود به خوزستان را نداشتند. سالها از اين ماجرا گذشت تا سال 1357 كه نهضت مقدس اسلامي و انقلاب به رهبري امام به اوج خود رسيد و سدها شكسته شد و ممنوعيتها از اعتبار افتاد و آيتالله خزعلي براي خدمت به انقلاب اسلامي مجدداً به خوزستان آمدند. همينجا بودند و ادامه دادند تا انقلاب پيروز شد. در آستانه بازگشت حضرت امام از تهران ايشان را دعوت كردند كه ايشان به لحاظ شرايط خطير استان خوزستان، نتوانستند به تهران بروند و در آن روزها اين سنگر را نگه داشتند. البته بعد از پيروزي انقلاب سفري به تهران رفتند اما مجدداً به اهواز آمدند. يكي از خاطراتي كه از آن روزها دارم، روز چهارشنبهاي بود كه در اهواز به «چهارشنبه سياه» معروف شد. بنده در حسينيه اعظم سخنراني داشتم. جمعيت دو قسمت شدند. بخشي به حسينيه اعظم آمدند و بخشي راهي دانشگاه شدند. سخنران حسينيه اعظم بنده بودم و سخنران دانشگاه آيتالله خزعلي بودند. لشكر 92 اهواز هم در آن روز، دو بخش شد. يك بخش به طرف حسينيه آمد و بخشي هم به طرف دانشگاه رفت و انصافاً هم عاشورايي را برپا كردند.
در اين باره بررسي خاصي نكردم. در هر دو جا، جمعيت زياد بود و البته مأموران هم كوتاهي نكردند و دست به تيرشان خيلي قوي بود و خيليها را كشتند! در حسينيه اعظم 13،14 نفري را شهيد كردند كه از بارزين آنها شهيد خوانساري، يكي از بازاريان بسيار متدين و انقلابي شهر بود. در همين جايي شهيد شد كه به نام خيابان شهيد خوانساري معروف شد كه همان خيابان فردوسي باشد و چند نفر ديگر هم به شهادت رسيدند. در سمت دانشگاه هم كه آقاي خزعلي سخنراني داشتند چند نفر به شهادت رسيدند. ما در راهپيماييهاي بزرگ، معمولاً با هم بوديم و به اتفاق سخنراني ميكرديم. در تاسوعا و عاشورا و چند مناسبت ديگر، راهپيماييهاي بزرگي برگزارشد كه معمولاً اول بنده صحبتي ميكردم يا به خواندن اعلاميه حضرت امام اكتفا ميكردم و يك مقدار شعار و بعد بلندگو را به آقاي خزعلي ميدادم و ايشان سخنراني ميكردند. همينطور الحمدلله ادامه داديم تا اينكه انقلاب به پيروزي رسيد. آقاي خزعلي در 12 بهمن براي تشريففرمايي حضرت امام دعوت شده بودند كه همانطور كه عرض كردم نتوانستند به تهران بروند، ما هم نتوانستيم برويم، چون اعتصابات شركت نفت تحت فشار زياد بود و از اين بيم داشتيم كه اگر كمي فاصله بگيريم و دور شويم، با اين فشارها اعتصاب شكسته شود. حضرت امام هم از پاريس براي ما پيغام فرستاده بودند كه اين اعتصاب چون تأثير زيادي دارد، به هيچ عنوان شكسته نشود، زيرا صدمه جدي به انقلاب وارد ميشود، لذا قضيه براي ما خيلي مهم بود و نتوانستيم در مراسم تشريففرمايي حضرت امام به تهران برويم، ولي دو سه روز بعد از آن جبران كرديم و تحت عنوان بيعت با حضرت امام، در خدمت تمام اعضاي جامعه روحانيت اهواز كه بزرگاني بودند از علماي پيرمرد، معمّرين و شخصيتهاي برجسته، حدود 30، 40 نفر به اتفاق حركت كرديم و به تهران رفتيم و تقريباً زماني به تهران رسيديم كه مرحوم امام با مهندس بازرگان و اشخاص ديگري نشسته بودند و خبرنگاران هم در اطرافشان بودند و در حال معرفي مهندس بازرگان به عنوان نخستوزير بودند.
احسنت! ما همان شب رسيديم. اين مراسم انجام شد. ستاد استقبال از حضرت امام براي ما محلي را تدارك ديده بود كه به آنجا راهنمايي شديم و استراحت كرديم و ديدارمان با حضرت امام در صبح روز بعد بود. خدمت حضرت امام رفتيم و ايشان سخناني را ايراد كردند. يكي از آقايان هم از زبان جمع، صحبتهايي كردند. آن روز وقتي از اقامتگاه بيرون آمديم، مرحوم علامه طباطبايي را ديديم كه همراه با آيتالله آميرزا هاشم آملي كه از مراجع بودند، از قم آمده بودند و داشتند به ديدار حضرت امام ميرفتند.
بله، در مجلس قانون اساسي يكي از كساني كه هم اشكال ميكردند و هم سخنراني قبل از دستور داشتند و خيلي هم فعال بودند، آيتالله خزعلي بودند. در آن روزها يكسري مباحث مهم بودند و براي ايشان هم اهميت زيادي داشتند و يكي از ناطقين مجلس كه تلاش زيادي ميكردند، آقاي خزعلي بودند. مثلاً مسائلي از قبيل آزادي كه شروط و حد و حدود آن چيست؟ در آن روزها بحث بر سر اين نوع موضوعات زياد بود و گروههاي مختلفي بودند و نظرات گوناگوني داشتند. خود به خود تركش اينها به مجلس خبرگان هم ميرسيد و مجلس هم تا حدودي تحت تأثير جو بيرون بود و لهذا براي اطلاع حاضرين و جا انداختن مطالب، صحبت ميشد و آقاي خزعلي در اين عرصه بسيار فعال بودند.
مسئله ديگر، موضوع حقوق زنان در اسلام بود كه بسيار محل بحث بود يا مثلاً شرايط رئيسجمهور كه بحث درباره آن روي اين مسئله متمركز بود كه مثلاً آيا در جمهوري اسلامي زن ميتواند رئيسجمهور شود يا نه؟ كه عبارت انعطافپذيري پيدا كرديم و گفتيم از رجال سياسي باشد كه قابل انعطاف و تفسير باشد يا خود بحث ولايت فقيه كه يك بحث جنجالي بود و اشخاصي مثل بنيصدر بودند كه انقلت ميكردند...
بله، او كه موضع سرسختانهاي داشت. البته ميگفت: درباره آيتالله خميني حرفي ندارم. ايشان رهبر انقلاب است و تا وقتي كه زنده هستند بحثي نداريم. بحث ما مربوط به بعد از ايشان است. اشخاص ديگري هم بودند كه در بحث ولايت فقيه ترديد داشتند، با اين حال اين اصلي كه الان به عنوان «ولايت فقيه» موجود است، موضوعي بود كه ما برديم و مطرح كرديم. وقتي رفتيم كه طرح را مطرح كنيم، گفتيم: حالا اين را بايد به چه كسي بدهيم؟ طبعاً بايد به كميسيونها داده ميشد و كميسيوني در مورد ولايت فقيه وجود نداشت! علتش هم اين بود كه در پيشنويس قانون اساسي چيزي به نام ولايت فقيه به وجود نيامده بود و لهذا كميسيونهاي قوه مجريه، قوه قضائيه و امثالهم وجود داشتند، اما براي ولايت فقيه كميسيوني نبود، بنابراين گفتيم ما كه در اين باره طرحي داريم، بايد آن را به چه كسي بدهيم؟ آقايان صلاح و مشورت كردند و بنا شد آن را به كميسيون قوه قضائيه بدهيم. رئيس كميسيون قوه مقننه آقاي منتظري، نايب رئيس آن آقاي موسوي اردبيلي و سخنگوي آن آقاي يزدي بودند. جلسهاي را تشكيل دادند و ما را دعوت كردند و به آنجا رفتيم و طرح را برديم و خوانديم و پسنديدند و گفتند: يك طرح كاملاً قابل اجراست و به درد ميخورد و طرح را از ما گرفتند. ما خواستيم قبل از دستور هم در اين باره سخنراني كنيم كه گفتند: اشكالي ندارد.
بله، خود بنده سخنراني كردم و ضبط شد و در اسناد مجلس خبرگان قانون اساسي وجود دارد. سخنراني مفصلي كردم و درباره طرح توضيح دادم و آن را جا انداختم و تلخيص خود طرح را هم به آقاي منتظري داديم.
ايشان با خدا معامله كرده بودند و هيچ چيزي جز خدا و تكليف شرعي برايشان مطرح نبود. حتي اولادشان كه با نظام زاويه گرفت، هيچ تعارفي نداشتند و با اولاد خودشان سختتر از غريبهها برخورد ميكردند! مثل حضرت امام «اعلي الله مقامه» با خدا معامله كرده و حقيقتاً خداجوي بودند. همان شجاعتي را كه بنده در سال 1341 و 1342 از ايشان ديدم، در سالهاي آخر عمر داشتند، مخصوصاً بعد از فتنه سال 88 مواضع بسيار قاطعي داشتند و واقعاً ولايي بودند و بسيار هم به رهبر معظم انقلاب ارادت داشتند. اگر بخواهيم مصداقي براي دلسوزان نظام پيدا كنيم، قطعاً ايشان يكي از مصاديق بارز اين قضيه هستند، عاش سعيدا و مات سعيدا.
نكته خاصي يادم نيست، اما مواضع ايشان نسبت به نظام و رهبري و مقام ولايت كاملاً مشخص است. تا اينكه در سال 1391 يا 1392 كنگرهاي به نام كنگره ولايت در دانشگاه اميرالمؤمنين(ع) اهواز تشكيل داديم و دوست داشتيم ايشان كه رئيس بنياد بينالمللي غدير هم بودند، بيايند و كنگره را متبرك كنند. با اينكه ديگر بسيار فرتوت شده بودند و ضعف زيادي عارضشان شده بود، استقبال كردند و فرمودند: ميآيم. ابتدا ميخواستند نمايندهاي را بفرستند، ولي بعد ترجيح دادند خودشان تشريف بياورند و با همان حالت ضعف و نقاهت سخنراني هم كردند و اين آخرين همكاري ما بود. خدایش رحمت كند.