کد خبر: 807945
تاریخ انتشار: ۰۷ شهريور ۱۳۹۵ - ۲۱:۲۳
گزيده‌اي از كشكول حكيم و برادران
حكايات متفرقه، كوتاه و خواندنى
از «ابوگرد اَمريكي» است:

*  از بس كه زدم شيشه تقوا بر سنگ
وز بس كه به معصيت فرو بردم چنگ
هم دوست ز من فغان برآورده ز جور
هم خود شده‌‌ام مثالِ يك مايه‏ ننگ

* حكايات متفرقه، كوتاه و خواندنى
نقل است كه اوباما، رئيس سازمان سيا را گفت: در لذات دنيا نگريستم و همه آنها را اندوهبار ديدم، جز هفت چيز را: حمايت كردن از ظالم، پشتيباني نمودن از ترور، دروغ بزرگ گفتن، سركيسه كردن عربستان، جاسوسي از دوستان، پيام فرستادن الكي براي معاندان و بمب اتم انداختن برسر بيگناهان.
رئيس برآشفت و گفت: پس قاچاق انسان چه؟
لبخندي زده گفت: آري! والله كه آن اولين و بالاترين ايشان باشد!
 
* ترجمه اشعار انگريزي
شاعرى گفته است:
روزهايى بر ما گذشت كه گند جاسوسي‌‌مان درآمد...و حيثيت نداشته‏‌مان برباد داد... آن روزها گذشتند... از پس آنها...چيزي جز روسياهي برايمان به يادگار نماند…
 
* سخن حكيمان و دانشمندان، مشاهير…
از ابن باراك پرسيدند كه: تا كى فضولي اين و آن مي‌كني و آبرو به حراج مي‌نهي؟ گفت: ممكن است كه ظلمي باشد كه نكرده باشم يا فحشي كه نخورده...پس تا مي‌توانم بايد در فضولي بكوشم كه ناشناسي گفته:
يك جو غم غيرت كه نداريم، خوشيم
عمريست در اين لانه تاريم، خوشيم
با وايبر و واتس‏آپ و تلگرام و گوگل
هرچيز كه ديديم و گرفتيم، خوشيم
 
*گزيده اى از كتاب‌ها و تأليفات
پاچه ورمال مصري در كتاب صفت الاشقياء و در گزارش رويدادهاي سال ۱۹۴۵ ميلادي گفته است كه: در اين سال، در بلد «هي. رو شي. ‏ما»، «پسر كوچك» را رها كردند كه همگان را كشت و مدت آن، پنج سال بود. در روز نخست ۱۴۰ هزار تن را كشت. در روز دوم تا پنج سال، ۶۰ هزار و يك تن را و در حاشيه، «ابن بمب يهودي» آورده است كه كشته بيش از اينها بوده و ادامه دارد تا روز كتابت اين سياهه.
همين، در شرح مجلد دوم كتاب نگاشته كه «مردچاق» را نيز همين قوم بر «ناكازاكي» فرستادند شبانه كه همين تعداد را كشت و باقي نماندند جز تني چند كه اينها همه در يك روز بود و بعدتر را الله اعلم.
 
*لطيفه‌ها، سخنان نغز و شيرين
از ابن اسير، احوال دولتي را پرسيدند كه چون حقوق بشر بر او خوانند بيهوش شود و تا ساعتي رعشه بر تن وي افتد، گفت: ميان ما و او پيمان! كه او را برسر بمب‌هاي اتمي خويش نشانيد و تمامي حقوق بشر را از آغاز تا انجام بر او فرو خوانيد، اگر فروافتد، چنانست كه او دعوي كند.
  سخن حكيمان و دانشمندان، مشاهير…
مركل را گفتند: كداميك را دوست‌تر دارى؟ دماغت را؟ يا امريكا را؟ گفت: دماغم را! زيرا وي گرچه به من نزديك است، ولي از سخنم هيچ نشود و باز نگويد و سخن‌چيني من پيش يهود نگذارد.

*  حكايات تاريخى و پادشاهان
كدخدا را پهباد گستردند، چون به هرات راهش افتاد، از يكي از آنها دانه‌اي به خاك ايران انداخته گشت، كدخدا در سپه‏سالار به خشم نگريست و او دانست كه بدين افتضاح، سرش زير آب خواهد شد، پس سبزجامگان ايراني را پيام فرستاد كه آنچه از مراتب دست‌بوسي و جان‌نثاري شايسته است، به جاي آورم، فقط پهباد را بازپس فرستيد، بدون آنكه رمزش بگشاييد و چون چنين نشد، به بلندي رفت و فرياد برآورد كه ‌اي مردم! ما هيچ پهبادي نداشته بوديم كه كسي آن را انداخته باشد و رمزش گشوده...ولي صورت پهباد و رمز آن را جارچيان ايراني جار زدند تا به گوش كدخدا رسيد و بر يكديگر جامه دريدند و فحش‌ها نثار كردند و لقمه‌ها دريغ داشتند.
شعر فارسى:
تا سگان را وجوه پيدا نيست
مشفق و مهربان يكدگرند
يك- دو جاسوس‌شان بزن به كمند
تا تهى‌گاه يكدگر بدرند
 
* حكايتى از عارفان و بزرگان
چون لورنس عربستان به احتضار افتاد، او را گفتند: چه خواهى؟ گفت: خواهم كه پيش از آن كه بميرم، حتى به يك دم مانند مردمان كوچه و بازار زندگي همي كنم و هرچه را به چشم جاسوسي ننگرم و بين هرگروهي كه در راه من است اختلاف نيفكنم. گفته‌اند كه لورنس از مردم نبود و در سالي كه مرد به درك واصل گشت.
 
* سخن حكيمان و دانشمندان، مشاهير…
از سخنان بيل گيتس: اگر مى‌خواهى كه آسوده زندگى كنى، راضى باش كه تو را به اُمل بودن و بي‌كلاسي متهم دارند، به جاى آن كه به روزآمدي بستايند، اما تمام شئونات زندگي‌ات را به همراه اندرويدت بكاوند و صورت‌ها از حريم خانه‌ات بردارند و تو خبردار نگردي، چنانچه كدخدا را از دل‏ درد اهل حرم خبر است و ليكن تو را اطلاعي نيست.
  لطيفه‌ها، سخنان نغز و شيرين
سقراط را پرسيدند: كدام درنده، وحشي‌تر؟ گفت: سران اسرائيل.

 
* نكته‌هاى پندآموز، امثال و حكم
از امثال آنگلوساكسون و داستان‌هايشان كه از زبان حيوانات گفته‌اند: سگى، سگى ديگر را ديد كه اطلاعاتي كهنه در دهان داشت. گفت: چه اطلاعات سوخته و بي‌مقداريست! و آن كه اطلاعات در دهان داشت، گفت: خدا اين اطلاعات را لعنت كند و نيز كسى را كه پيش از آن كه بهتر از اين يابد، آن را رها كند!

 
* حكايات متفرقه، كوتاه و خواندنى
نقل است ظريفي به غربت سخن بر سر هسته مي‌كردي و 1+5 را خسته و چنان بود كه سحرگاهان روي خوش نشان دادندي و لبخندها زدندي به تفرج، اما شبانگاهان ميكروفون در سوراخ ديوار فروگذاردندي و به لطايف الحيل جاسوسي كردندي و خبرها اخذ كردندي به جبر.
از ظريفي ديگر پرسيدند: چگونه است كه روي خوش و آب جوش با هم اندر است؟ نگاهي عاقل اندر سفيه كرده و فرمود: حواس ما جمع‌‏تر است و در حجره‏‌مان فوت كرده و سوت همي‌زنيم تا مطلب قابلي دستگيرشان نشود، اين بگفت و جام را سركشيد لاجرعه تا حدي كه برق خورشيد بر چشمانش نشست.
از سعدي عليه‌‏الرحمه است:
غريبي گرت ماست پيش آورد
دو پيمانه آب است و يك كمچه دوغ
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها