
فردا امتحان دارم. منطق. يكي از سختترين دروس اين ترم. بعضي مباحث را به سختي متوجه ميشوم. بعضيها را هم فقط حفظ ميكنم. چند برگ سفيد گذاشتهام جلوم و خلاصهنويسي ميكنم. از يك هفته قبل امتحانات شروع شدهاند، فشرده و پشت سر هم. علي تمام سعياش را ميكند كه من به درسهايم برسم. شبها تمام آشپزخانه را تميز ميكند. خودش هم ريخت و پاش سابق را ندارد. سر امتحانهاي من كه ميرسد به شكل غريبي منظم ميشود. خلاصه همسر مهرباني دارم و در تمام اين دو سال در شرايط بحراني به خودم بابت انتخابم باليدهام و شكرگزار بودهام.
سرم را كه از روي كتاب بلند ميكنم تازه متوجه ميشوم، چهار ساعت است از جايم تكان نخوردهام. باور نميكنم چهار ساعت گذشته است. كش و قوسي به خودم ميدهم و از جايم بلند ميشوم. كمي در خانه قدم ميزنم. يك ليوان شربت خنك ميخورم. ميروم سراغ موبايلم. 15 تماس ناموفق!! تماسها را باز ميكنم. علي است. 15 بار زنگ زده و چندتايي هم پيام داده. فوري شمارهاش را ميگيرم. حتي پيامها را نميخوانم. هنوز علي «الو» را نگفته كه شروع ميكنم به عذرخواهي كردن كه ببخشيد من داشتم درس ميخواندم و گوشي را سايلنت كرده بودم. علي از عذرخواهي من با يك ببخشيد ساده ميگذرد و پشتبندش تندتند ميگويد كه لولههاي آب خانه پدرش تركيده و همه چيز را آب برداشته و حالا هم آب خانه قطع شده و خلاصه اينكه خانوادهاش قرار است تا يكي دو ساعت ديگه بيايند خانه ما... به رسم عادت ميگويم: «قدمشان بر چشم» و كمي هم اظهار تأسف بابت اتفاق پيش آمده. علي ميگويد: «ببخش ليلا جان، ميدونم امتحان داري ولي نميتونستم به مامان اينا بگم نيان، وضعيتشون اصلاً خوب نبود.» تازه يادم ميآيد فردا صبح امتحان دارم. سرم سوت ميكشد از يادآوري كارهايي كه بايد انجام دهم. خانه اصلاً مناسب حال مهمان نيست. كلي تميزكاري لازم دارد. به علاوه درست كردن ناهار براي هفت نفر در يك ساعت باقي مانده تا ظهر. بعدترش هم كه نميشود تنهايشان گذاشت. تازه اگر بروم توي اتاق و در را هم ببندم به فرض اينكه مادرشوهرم ناراحت نشود، گمان نميكنم سروصدا اجازه تمركز و درس خواندن بدهد. همانطور كه فكر ميكنم مشغول جمعآوري ميشوم و خدا را شكر ميكنم كه علي لااقل آشپزخانه را ديشب مرتب كرده است.
چندساعت بعد ناهار را سرو كردهام و مشغول شستن ظرفهايش هستم. علي ميآيد كنارم و ميگويد: «تو برو درس بخون من بقيهشو ميشورم.» لبخندي ميزنم و با لحن شوخ و شنگي توي گوشش ميگويم: «مامانت چي فكر ميكند؟» ميزند زير خنده و ميگويد: «چيزي فكر نميكنه، برو به درست برس.» مادر شوهر از راه ميرسد و ميگويد: «مادرجون يه ليوان آب بده من اين قرصها رو بدم بابات بخوره. ليلا جان شما هم كارت تموم شد بيا پيشم كارت دارم...»