يكسري آدمها هستند كه سرشان درد ميكند براي كتاب خواندن. نه
اينكه بيكار باشند ولي توي مترو و قبل از خواب و اينها مدام چند ورق كاغذ را توي
دستشان گرفتهاند. يا متفكرانه به اين كاغذها نگاه ميكنند يا اتفاقاً ميخندند و اگر رمان عاشقانه
هم كه باشد ديگر هيچ! حسابي اشك ميريزند. ما دانشجوها هم كه نهايت كتاب خواندنمان ميشود شبهاي امتحان. خواص كمي
اوضاعشان فرق دارد انگاري. البته ميگويند اهل كتابيم! همه واقعاً؟ ولي انصافاً برخيشان از خجالت كتاب درآمدهاند. حرف زدنشان هم قشنگ
است حتي اگر يكي دو جمله باشد. اين گپ دوستانه را بخوانيد اما جدي نگيريد!
مگر ميشود كتاب نخواند. منبع بهدست آوردن است.
به نظر من در كتابخواني، مسئله بر سر بهدست آوردن است تا بهدست نياوردن. كسي كه كتاب نميخواند خيلي چيزها را از زندگي حذف ميكند. اصلاً گيرش نميآيد.
زمان و عمرش را از دست ميدهد و خيلي از آنچه لازمهاش بوده را دريافت نميكند. گرچه بستگي به خودش و كتاب دارد. خيلي تجربهها، زندگيها و هنر و زيبايي در همين كتاب است.
جالب نيست. كتاب نخوانيم غمانگيزتر هم ميشود.
اينترنت بجا و به وقتش بد نيست، اما ابداً كتاب نميشود.
كتاب مثل باغ پر از گل و ميوه است و فضاي مجازي مثل عكس آن باغ. تفاوت يعني اين! خود تو حاضري بنشيني فقط عكس باغ را ببيني يا بروي درونش قدم بزني و ميوه و گل را لمس كني.
بگذار باشد، خب حقيقت است.
بله، ولي كتاب هم ميتواند و بايد تبديل به يك نياز شود. جامعه بايد براي كتابخوان ارزش قائل بشود. جواني را كه اهل كتاب است بها بدهند. وگرنه فعلاً انگار پول است كه ارزش ميآورد بهخصوص براي جوانها. جوان الان به هر دليلي دغدغه اين را دارد كه پول و ماشين و خانهاي دارد؟ نه اينكه چند كتاب خوانده است.
متأسفانه نميخوانند. همه نه ولي خيليها مجبورند همين كتاب درسي را بخوانند. كتاب غيردرسياش شايد به 10 تا هم نرسد. اين غمانگيز نيست! مشكل را بايد از درون خانواده جست.
البته تا وقتي شخصاً توي خانه بلند نشوم و كتابي دست نگيريم، اتفاقي نميافتد. حرف زدن درباره كتاب خوب است، ولي كامل نيست چون فقط شعار ميشود. كار، كار پدر و مادر است.
كتاب بايد از كودكي در خانه تبديل به ارزش شود. پدر و مادر بايد وقت بگذارد و براي كودك كتاب بخواند تا با آن مأنوس شود.