کد خبر: 800986
تاریخ انتشار: ۱۰ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۶:۰۲
«نظريه آرمانشهر و زمانه مشروعه‌خواهان در دوران مشروطيت» در گفت‌وشنود با حجت‌الاسلام والمسلمين روح‌الله حسينيان
بين سالروز شهادت «شيخ شهيد» با سالروز «تأسيس مشروطيت ايران»، تنها سه روز فاصله است. اين اتفاق ممكن است كه تصادفي باشد، اما...
محمدرضا کائینی
بين سالروز شهادت «شيخ شهيد» با سالروز «تأسيس مشروطيت ايران»، تنها سه روز فاصله است. اين اتفاق ممكن است كه تصادفي باشد، اما بهانهاي براي سنجش ميان اين دو واقعه است. موضوعي كه در گفتوشنود پيش رو حجتالاسلام و المسلمين روحالله حسينيان بدان پرداخته است. اميد آنكه مقبول افتد.

به نظر جنابعالي تأثير هر يك از جرياناتي كه مشروطه را شكل دادند، به چه ميزان بود و نقش هر يك را چگونه ارزيابي ميكنيد؟

بسماللهالرحمنالرحيم. به اعتقاد بنده در شكلگيري و ادامه نهضت مشروطه، سه جريان عمده دخالت داشتند. اولين مورد، جرياني است كه روحانيون و علما سردمدار آن بودند و مردم و بازاريها هم از آن دفاع ميكردند. دومي جريان روشنفكران بودند كه پيشرفت كشور را تنها در گرو پيروي محض از غرب ميدانستند و سردمدار آن افرادي چون سيدحسن تقيزاده بودند. سومي جرياني فرصتطلب متشكل از وابستگان به حكومت يا همان «سلطنتطلب»هاي آن دوره بودند كه بلافاصله بعد از درك قدرت روحانيون در هدايت نهضت مشروطه، رنگ عوض كردند و مشروطهخواه شدند، در حالي كه از اركان استبداد قاجار بودند و در گسترش و تقويت استبداد نقش تعيينكنندهاي داشتند.

جريان اول يا طيف رهبري مذهبي هم، خود به سه طيف تقسيم ميشوند. طيف اول كساني كه افكار روشنفكرانه داشتند و باعث ريشه گرفتن روشنفكري وابسته در كشور شدند...

به عبارتي مذهبيهاي غربزده؟

بله. اينها كساني بودند كه سعي ميكردند به انديشههاي غربي رنگ و لعاب اسلامي بدهند و اساساً در دينداريشان هم شك وجود دارد. نمونهشان جمالزاده و ملكالمتكلمين است كه به تفكر و انديشه اسلامي نميخوردند.

طيف دوم ضد استبداد بودند و سعي هم ميكردند استبداد را در كشور از بين ببرند، اما در مورد روشنفكران گرفتار نوعي سادهانديشي و سادهانگاري بودند و تصور ميكردند اگر بتوان استبداد را از بين برد، مهار روشنفكران كاري ندارد و به همين دليل با آنها، راه تسامح و تساهل را در پيش گرفتند و بهنوعي نردبام ترقي آنها شدند. نمونهشان مرحوم آقا سيد محمد طباطبايي و مرحوم آقا سيد عبدالله بهبهاني است.

طيف سوم، روحانيون واقعبيني مثل شهيد شيخ فضلالله نوري بودند كه بهشدت احساس خطر كردند و خوب تشخيص داده بودند كه استعمار، تفكر و انديشه غربي دارد كمكم جايگزين استبداد ميشود، قانون اساسي مشروطه ترجمه قانون اساسي بلژيك است و هدف كساني كه اين قانون را تدوين و ارائه كردهاند، اين است كه يك قانون اساسي كاملاً غربي و لائيك را براي ايران ديكته كنند. امثال شيخ فضلالله اين خطر را احساس كردند و لذا جرياني را شكل دادند كه نه مشروطه غربي بود، نه استبداد قجري، بلكه «مشروطه مشروعه» بود، يعني محتواي اسلامي و شكل و فرمي كه در دنيا هم قابل قبول باشد و در عين حال جلوي تركتازي قجرها را هم بگيرد. البته كساني مثل مرحوم آيتالله محمدكاظم يزدي هم معتقد بودند: مشروطه از استبداد بدتر و كاملاً مخالف اسلام است.

در ماجراي باغ سفارت انگليس چه اتفاقاتي افتاد كه ناگهان موضعگيري برخي خواص نسبت به علما و جريان اصيل مشروطه تغيير كرد؟

وقتي جرياني از ريشه خراب باشد، بيترديد به انحراف منتهي ميشود. مشروطه تا وقتي كه هدف خود را مبارزه با استبداد قرار داد، مطابق خواست عموم و از حمايت مردم برخوردار بود، اما وقتي به مشروطهخواهي و ايجاد يك نظام اروپايي رسيد، دچار انحراف شد. البته تحصن در سفارت انگليس اين انحراف را ايجاد نكرد، بلكه انحرافي را كه از قبل شروع شده بود، آشكار كرد.

مردم ايران چند سال قبل در نهضت تحريم تنباكو، تمامقامت در برابر انگلستان ايستادند. حالا چطور براي احقاق حقوقشان به سفارت انگليس پناه بردند و در آنجا متحصن شدند؟

عرضم همين است. چنين انحرافي در عرض يك روز كه اتفاق نميافتد. اين مردم 18 سال قبل در تمام شهرهاي بزرگ تمامقامت جلوي انگلستان ايستاده بودند، ولي وقتي انحراف در نهضت مشروطه ايجاد شد، ميبينيم همان جامعه 180 درجه تغيير موضع دادند! نكته عجيب اين است كه در تحصن باغ سفارت انگليس، از هر صنف و دستهاي شركت داشتند. اوايل كساني كه تحصن كرده بودند فقط طالب بازگشت علما بودند، ولي وقتي روشنفكران با آنها صحبت و ژارژ دافر انگليسي برايشان صحبت كرد، همه مشروطهخواه شدند! در حالي كه اصلاً نميدانستند مشروطه چيست؟ از همه جالبتر اينكه بعضي از همين مردم كه خواهان بازگشت علما بودند، با كلمه اسلامي- كه مظفرالدين شاه پشت سر مجلس شوراي گذاشته بود- مخالفت كردند كه واقعاً از عجايب تاريخي ماست! در هر حال اين انحراف از قبل شكل گرفته بود و روحانيوني چون ملكالمتكلمين - كه در ديانتش هم شك بود و در واقع روحاني روشنفكر محسوب ميشد- كاري كردند كه مردم هماني را بخواهند كه استعمار ميخواست!

علت همراهي برخي روحانيون با فراماسونها و روشنفكران در استفاده از لفظ «مشروطه» چه بود؟

به دليل ناكارآمدي قاجار و عقبماندگي كشور در اثر بيلياقتي آنها بين همه مردم، از جمله علما و روشنفكران بر سر اين موضوع كه استبداد بايد از بين برود، وفاق كامل وجود داشت، اما سؤال اصلي اين بود كه پس از نابودي استبداد قرار است چه چيزي جايگزين آن شود. روشنفكرها دقيقاً برنامه و ايدئولوژي داشتند و ميدانستند قرار است چه چيزي را جايگزين استبداد قاجار كنند. ايدئولوژي روشنفكرها، دقيقاً مبتني بر تجربيات تمدني غرب در نظامهاي ليبرالي مثل بلژيك و كشورهاي داراي نظام پارلمانتاريستي بود، در حالي كه در جبهه مقابل روشنفكران علما هيچ برنامه و نظريه آمادهاي نداشتند.

حتي آيتالله نائيني در كتاب «تنبيه الامه و تنزيه المله»؟

حتي ايشان با اينكه اين كتاب را درباره مشروطه نوشت، ولي ابداً ايدئولوژي اصيل اسلامي را ارائه نكرد و صراحتاً گفت: ميخواستم كتابي درباره حكومت اسلامي بنويسم و آن را ضميمه اين كتاب كنم، ولي متوجه شدم آنچه نوشته‌‌ام با حكومت اسلامي به كلي فرق دارد و به همين دليل از آوردنش منصرف شدم! در جاي ديگري هم ميگويد: كسي حضرت را در خواب ديده و درباره حمايت علما از مشروطه سؤال كرده است و حضرت فرمودهاند: مشروطه كنيزك سياهي است كه آقايان تلاش ميكنند دستش را بشويند!

چه نتيجهاي ميخواهيد بگيريد؟

ميخواهم اين نتيجه را بگيرم كه خود مرحوم نائيني هم قبول دارد مشروطه نظام سياه چردهاي است كه قبلاً كثيف هم بوده است و حالا ما قصد داريم دستهايش را بشوييم! ايشان ميگويد نظام استبدادي هم نامشروع است هم ظالم، ولي نظام مشروطه فقط نامشروع است!

بنابراين شما از اين بابت به جريان مذهبي و علماي عصر مشروطه هم نقد داريد؟

خير، چون شرايط در آن دوره خيلي فرق داشت. خود مرحوم نائيني هم ميگويد: حكومت مخصوص نواب حضرت است و خيلي كه تلاش كنيم، فقط ميتوانيم حكومتي نزديك به حكومت اسلامي تأسيس كنيم! اين سخن نشان ميدهد علما واقعاً نظرشان تشكيل حكومت اسلامي بود، ولي اجراي عملي آن را مقدور نميدانستند و به همين دليل هم برايش برنامهريزي نكرده بودند.

بهتر است كه اين بحث را به شكل دقيقتر بررسي كنيم. وجوه تشابه و افتراق انديشه شيخ فضلالله نوري با ديگر علماي صدر مشروطه و مخصوصاً مرحوم نائيني در چيست؟

مرحوم شيخ فضلالله نوري بين ماهيت انديشه اسلامي و انديشه غربي تضاد احساس ميكرد، در حالي كه مرحوم آخوند بارها تأكيد كرده بود: قرار است حكومت مشروطه براي اجراي احكام اسلام مستقر شود! در واقع ايشان تصور ميكرد اگر نظام استبدادي از بين برود و مشروطه جايگزين آن شود، زمينهاي براي اجراي حدود و احكام اسلامي فراهم خواهد شد، در حالي كه شيخ فضلالله نوري اساساً بين مشروطهاي كه مطرح شده بود و احكام اسلام، تضاد ميديد و اختلافات از همين جا شروع شد. شيخ معتقد بود جنگ اول بهتر از صلح آخر است و لذا ميگفت: حوزه فعاليت مجلس را معين كنيد كه اگر فردا قانوني را طبق نظر اكثريت تصويب كرد، مشكلی پيش نيايد. طبق رويكرد پارلمانتاريستي، مثلاً اگر اكثريت رأي داد كه مشروبات الكلي آزاد باشند، بايد اين قانون اجرا شود، ولي در شريعت اسلام، در اين زمينه احكام صريح وجود دارد. شيخ شهيد منظورش اين بود كه: در چنين شرايطي بايد تكليف معلوم باشد تا به مشكل برنخوريم. استدلال شيخ كاملاً معلوم و روشن است، اما طرفداران مشروطه طفره رفتند. حتي يكي از وعاظ تبريز، مرحوم سليم به يكي از نمايندگان مجلس نوشت: «كليگويي كنيد كه اين تناقض معلوم نشود!»

يكي ديگر از انتقادات شيخ اين بود كه شما نوشتهايد همه مردم در برابر قانون مساوي هستند؟ آيا كافر و مسلمان، مسلمان و غير مسلمان يك حكم دارند؟ شيخ فضلالله در مجموع ميخواست همه قوانين شفاف و روشن باشند، اما مشروطهخواهان به دنبال ايجاد ابهام بيشتر بودند تا مشخص نشود كه ميخواهند چه كار كنند. اين خطري بود كه شيخ فضلالله بهدرستي درك كرد، در حالي كه ساير علما تصور ميكردند با مشروطه ميتوانند احكام اسلام را اجرا كنند. شيخ خيلي خوب بر اين امر آگاهي داشت كه مشروطه مطرح شده، از اساس با احكام اسلام در تضاد است و به همين دليل اصرار داشت اين حوزه مشخص شود.

به اين ترتيب شيخ فضلالله مجلس را فقط مجاز به قانونگذاري در امور عرفي ميدانست نه احكام شرعي. اينطور نيست؟

بله، او معتقد بود عدالتي كه قرار بود با مشروطه برقرار شود، در حيطه محدود كردن حدود امور ديواني و نظارت بر كارهاي دربار و حكام بود، نه احكام شرع. شيخ ميگفت: حد و حدود اختيارات مجلس در قانونگذاري بايد معلوم شود و نمايندگان حق اظهار نظر و تصويب قوانيني را كه به احكام روشن و صريح اسلامي برميگردند و نياز به كار اجتهادي علما دارند، ندارند. بنابراين مجلس فقط حق دارد در مسائلي چون بودجه، برنامه، كشورداري و امثال اينها قانون تصويب كند، اما جاهايي كه قانون ديني ِ صريح داريم، حق قانونگذاري ندارد.

متمم قانون اساسي و لزوم نظارت پنج مجتهد جامعالشرايط بر قوانين مجلس هم به همين دليل بود؟

قطعاً. اين يكي از ابتكارات بديع شيخ بود كه بعدها در قانون اساسي ما، به شكل شوراي نگهبان اجرايي شد. شيخ معتقد بود پنج مجتهد جامعالشرايط منتخبِ مراجع معروف زمان، بايد قوانين مجلس را با احكام شرعي تطبيق بدهند و فقط در صورت تأييد آنهاست كه قوانين مجوز اجرايي پيدا ميكنند. تمام سعي شيخ اين بود كه مجلس به صرف اتكا به رأي اكثريت، قوانين خلاف احكام اسلامي تصويب نكند.

بسياري معتقدند در طراحي و تئوريزه كردن مشروطه، حوزه نجف از حوزه تهران پيشگامتر بود. تحليل شما چيست؟

حوزه نجف اساساً در آن دوره، از حوزه تهران بهروزتر و پيشگامتر بود و طبيعي هم است، چون حوزه نجف پايگاه تشيع بود و رهبري جهان تشيع هم در آنجا قرار داشت و همه فعاليتها در حوزه جهان تشيع، در عراق انجام ميشد. البته مراد از حوزه نجف، اعم از حوزه سامراست كه مركز فعاليت ميرزاي شيرازي بود، يعني حوزه نجف قبل و بعد از ايشان. بنابراين طبيعي است حوزه نجف از ساير حوزههاي كماهميتتر، بهروزتر بود.

آيا سند يا مصداقي هم براي اثبات اين موضوع وجود دارد؟

بله، در مجله «دره النجف» مقالههايي چاپ شدهاند كه كاملاً نشان ميدهند روحانيت حوزه نجف با مسائل روز آشنايي داشت و كاملاً علل عقبافتادگي جهان اسلام را درك ميكرد و از اين بابت سخت نگران بود، اما واقعيت اين است كه حوزه نجف قبل از اينكه وارد قضيه مشروطه شود، بحث مشروطه در ايران مطرح شده و گسترش يافته بود. يعني وقتي علماي ايران پرچم عدالتخواهي را در برابر استبداد بلند كردند، تازه علماي نجف وارد اين قضيه شدند و وقتي قانون اساسي مشروطه سلطنتي نوشته شد، مرحوم نائيني و ديگر علماي نجف شروع به نظريهپردازي درباره مشروطه كردند، بنابراين علماي ايران مبتكر و پيشگام مشروطه بودند و علماي نجف تازه بعد از قانوني شدن مشروطه و نوشته شدن قانون اساسي وارد ميدان شدند.

برخي هم معتقدند علماي نجف از جمله آخوند خراساني، شيخ عبدالله مازندراني و حاج ميرزا حسين خليلي از جريانات مشروطه در ايران عقب بودند. آيا اين ايده را درست ميدانيد؟

كاملاً درست است. در آن دوران كه رسانههاي گروهي مثل امروز كاركرد نداشتند، بنابراين هر اتفاقي كه در ايران ميافتاد، خبرش با تأخير زماني طولاني به نجف ميرسيد، آن هم گاهي مخدوش و غلط! روحانيون نجف فقط هنگامي از اخبار درست باخبر ميشدند كه روحانيون يا گروههاي مطمئن اجتماعي، افرادي را به عنوان نماينده نزد مراجع نجف ميفرستادند و كسب تكليف ميكردند. بنابراين اطلاعات بسيار دير و گاهي هم غلط و متناقض به مراجع نجف ميرسيدند...

از جمله خود شيخ فضلالله؟

بله، شيخ پسرش را ميفرستاد تا درباره رويدادها توضيح و گزارش كامل بدهد و پاسخها را دريافت كند و برگردد. بنابراين فاصله زماني و مكاني زياد، در تصميمگيريهاي علماي نجف تأثير بسيار زيادي داشت. به همين دليل هم بود كه مرحوم نائيني وقتي متوجه ماهيت مشروطهاي كه در ايران شكل گرفته بود، شد نهايت تلاشش را كرد كه تمام نسخ كتاب «تنبيه الامه و تنزيه المله» را جمع كند و به فرات بيندازد تا جايي كه هركس هر جا نسخهاي از اين كتاب را در اختيار داشت، از صاحبش به قيمت گزاف ميخريد و از بين ميبرد! همين رفتار نشان ميداد ايشان چقدر از اينكه در امر مشروطه دخالت كرده، پشيمان است.

همه علماي نجف چنين احساسي داشتند؟

در كل، همه مراجع و علما به دنبال مشروطهاي بودند كه بتوانند به مدد آن احكام اسلام را اجرا كنند و ملت را از يوغ استبداد نجات بدهند، اما نهايتاً مشروطهاي از كار در آمد كه در مطبوعاتش به اسلام اهانت و هتاكي كرد و كار به جايي رسيد كه نهتنها علما كه مردم هم از اينكه جان، مال و آبروي خود را بر سر مشروطه گذاشته بودند، پشيمان شدند.

مرحوم آخوند خراساني چطور؟

ايشان هم همينطور، مخصوصاً وقتي عملكرد تقيزاده را برايش شرح دادند. حتي كار به جايي كشيد كه ايشان نامهاي به مجلس دوم نوشت و حكم به فسق تقيزاده داد و در نتيجه تقيزاده مجبور شد از مجلس و بعد هم از كشور خارج شود. در هر حال واقعيت امر اين است كه در آن زمان اخبار صحيح، بهموقع به رهبران نميرسيد و لذا علماي نجف هم دير در جريان رويدادهاي ايران قرار ميگرفتند و تصميمگيريهايشان آنگونه كه بايد، نتيجه نميداد و نهايتاً هم به آرمانها و آرزوهايي كه در مورد مشروطه داشتند، نرسيدند.

از جنبه ديگر، در مشروطه جايگاه شاه تغيير نميكند. بنابراين به نظر ميرسد مشروطه يك حركت اصلاحطلبانه است و نه انقلاب. دراين باره ارزيابي شما چيست؟

تعريف مشخصي از انقلاب ندارم، چون در هر جاي دنيا اين واژه به شكلي تعريف شده است و معيار مشخصي ندارد. انقلابها مثل هر پديده اجتماعي ديگري، شدت و ضعف دارند. گاهي انقلابي كلاً نظام قبل را به هم زده و نظام جديدي را جايگزين آن كرده است، اما گاهي هم فقط بخشي از ساختار را تغيير داده، اما اساس را به هم نزده است. مشروطه هم درست است كه يك انقلاب اجتماعي نبود، ولي به هر حال سيستم سياسي كشور را تغيير داد و ايران از يك كشور زير سلطه شاه، به يك نظام پارلماني تبديل شد يا ظاهراً اين اتفاق افتاد! بنابراين مشروطه هم در ابعادي انقلاب است و در ابعادي نيست. هر پديدهاي شدت و ضعف دارد.

انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامي چه شباهتها و تفاوتهايي دارند؟

اين دو رويداد با هم تفاوتهاي اساسي دارند و به همين دليل مقايسه بين آنها مشكل است. روحانيت در دوره مشروطه ايدئولوژي سياسي نداشت، در حالي كه در انقلاب اسلامي ايدئولوژي روشني داشت كه بعد از تدوين و تكميل، سالهاي سال دربارهاش تبليغ شد و جزو آرمانهاي ملت ايران قرار گرفت. تفاوت مهم ديگر، رهبري اين دو نهضت بود. نهضت مشروطه رهبري واحد نداشت و حتي روحانيوني كه رهبري آن را به عهده گرفته بودند، به شكل شورايي هم عمل نميكردند و هر كدام هم سليقه و فكر خود را داشتند. بنابراين نه خواستههايشان يكي بود و نه دقت و تيزهوشي چهرهاي مانند شيخ فضلالله نوري را داشتند. از ديگر فرقهايي كه انقلاب اسلامي و انقلاب مشروطه دارد، يكي هم اين است كه در انقلاب مشروطه، روحانيت علاوه بر اينكه مرجع ديني مردم بودند و برايشان احكام و تفسير و فقه ميگفتند، كارهايي از قبيل ازدواج، طلاق و. . . را هم انجام ميدادند، اسناد ملكي را امضا و تأييد ميكردند، به دعواهاي حقوقي مردم ميرسيدند و خلاصه بسياري از اموري كه امروز در دست حكومت و دولت است، روحانيون انجام ميدادند. به همين دليل هم مردم در سفارت انگليس تحصن كردند كه روحانيون برگردند!چون كارهايشان روي زمين مانده بود. بنابراين روحانيت آن دوره كه نقش رهبري را به عهده گرفته بود، از طرف مردم مقبوليت كامل نداشت، بلكه مردم بيشتر به دليل رتق و فتق امورشان ميخواستند كه آنها برگردند، ولي در انقلاب 1357 امور جاري مردم به دست روحانيون نبود. ناصرالدين شاه پس از آنكه در نهضت تنباكو ضرب شست روحانيت و مرجعيت را چشيد، به پيشنهاد امينالدوله براي اينكه از نفوذ علما در امور جاري و جريانات اداري كم كند، عدالتخانه را تأسيس كرد. البته او در اين امر موفق نشد، ولي در دورههاي بعد، رضاشاه روحانيت را كلاً خانهنشين كرد و محمدرضاشاه اجازه هيچ نوع فعاليت اداري به روحانيون نداد و آنها را واداشت كه صرفاً به امور ديني بپردازند تا به خيال خود از نفوذ آنها كم كند. غافل از اينكه اتفاقاً دوري روحانيون از اداره امور جاري مردم، به تقويت جايگاه ديني و معنوي آنان منجر شد و توانستند در انقلاب اسلامي از اين جايگاه نقش مؤثري را ايفا كنند.

به نظر شما اگر شيخ فضلالله نوري و مرحوم نائيني در زمان امام خميني حضور و نقشآفريني داشتند، چه وضعيتي پيش ميآمد؟

اتفاقاً يك بار خبرنگار گاردين اين سؤال را از من پرسيد. من همان جوابي را كه به او دادم به شما هم ميدهم. امام هر دو را جذب ميكرد، چون هم نوآوريها و خوشفكريهاي مرحوم نائيني را داشت و هم دقتها و ظرافتهاي شيخ فضلالله نوري را و ترديد نداشته باشيد با روحياتي كه آن دو بزرگوار داشتند، قطعاً امام دربست قبول ميكردند، چون امام تبلور افكار هر دوي آنها بود.

قاعدتاً حضرت امام در تحقق آرمان عالمان مشروطهخواه و مشروعهخواه، ايدهها و نوآوريهايي داشتند كه عملا بعدها اين دو گروه را جمع و جذب كردند. به شمهاي از آراي ايشان در اين باره اشاره میكنيد.

حضرت امام شخصيتي مبتكر و نوآور بود و جمهوري اسلامي، بيترديد از نوآوريهاي امام است. «ولايت فقيه» نوآوري امام نبود، بلكه سالهاي سال جزو آرمانهاي تشيع بود، فقط امام آن را عملي كرد، در حالي كه مرحوم نائيني و ديگران آن را قبول داشتند، اما مقدور نميدانستند. كساني كه پيش از اين به ولايت فقيه اشاره كرده بودند، براي مردم نقش تعيينكنندهاي را قائل نشده بودند، اما امام اين كار را كرد كه بيترديد از ابتكارات ايشان است. امام همان ظرافتها و دقت نظرهاي فكري شيخ فضلالله را داشت و هر جا ميديد روزنهاي براي ورود تفكر غربي باز شده است، آن را ميبست. مثلاً در هنگام رأيگيري براي نوع حكومت، نهضت آزادي اصرار داشت جمهوري دموكراتيك اسلامي به رأي گذاشته شود، ولي حضرت امام پافشاري كردند و گفتند: «جمهوري اسلامي، نه يك كلمه كمتر، نه يك كلمه بيشتر» و اجازه نداد چنين انحرافي در نظام ايجاد شود. بنابراين در نهضت مشروطه با وجودي كه تمام رهبران روحاني نوآوريها و دقتهايي داشتند، ولي چون متحد نبودند، كار پيش نرفت، در حالي كه امام با رهبري واحد و قدرت تمام نهضت را به هدف غايي خود كه از بين بردن نظام سلطنتي و استقرار حكومت اسلامي بود رساند.

ويژگي ديگر انقلاب اسلامي و تفاوت آن با مشروطه اين بود كه روحانيت در انقلاب مشروطه پس از اعلام مطالبات و خواستههاي خود، كنار كشيد و عرصه را به غربزدهها و عوامل بيگانه سپرد و در واقع روحانيت نبود كه خط ميداد، در حالي كه در انقلاب اسلامي امام در تمام احوال همچنان پيشتازي خود را حفظ كردند و امور اصلي هم به دست روحانيون خوشفكر و دينداران روشنفكر اداره ميشد.

از تعبير دينداران روشنفكر استفاده كرديد. چه فرقي بين دينداران روشنفكر و روشنفكران ديني قائل هستيد؟

دينداران روشنفكر، اصالت را به دين ميدهند و سعي ميكنند در دايره دين و شريعت، راههاي جديدي را پيدا كنند، ولي روشنفكران ديني اصالت را به روشنفكري و انديشههاي غربي ميدهند و سعي ميكنند دين را به قالب آنها در بياورند و به آن انديشهها رنگ و لعاب ديني بزنند. از آنجا كه در انقلاب اسلامي خوشبختانه روحانيون خوشفكر و نوانديش زياد داشتيم و داريم، روشنفكران ديني نتوانستند كاري از پيش ببرند. به نظر من در حال حاضر نسبت به اول انقلاب، نيروهاي متخصص و متعهدي كه حواسشان كاملاً جمع است تا اين اتفاق نيفتد و آراي غربي با رنگ و لعاب اسلامي به جامعه تحميل نشوند، خيلي بيشتر شده است، در حالي كه در اوايل انقلاب واقعاً اينطور نبود و نيروهاي متعهد ما عموماً تخصصهاي بالا نداشتند و نيروهاي متخصص ما هم آنطور كه بايد و شايد متعهد نبودند. در هر حال به نظرم روشنفكران ديني در جامعه ما خطر بالقوه هستند، اما بالفعل و جدي نيستند، البته به شرطي كه دينداران روشنفكر ما هوشياري خود را حفظ كنند و مراقب ترفندهاي استعمار و استكبار باشند.

با تشكر از فرصتي كه در اختيار ما قرار داديد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار