کد خبر: 800756
تاریخ انتشار: ۰۹ مرداد ۱۳۹۵ - ۲۱:۱۱
«عالمان دين و نحوه تعامل آنان با پديده مشروطيت» در گفت‌وشنود با آيت‌الله سيد‌عزالدين حسيني‌زنجاني
اختلاف بر سر انحراف بود نه استبداد مرحوم آيت‌الله‌العظمي سيد‌عزالدين حسيني زنجاني(قده)، از شاهدان كهنسال وقايع تاريخ معاصر ايران به شمار مي‌رفت كه...
محمدرضا كائيني
عالم رباني و فقيه نامدار معاصر، مرحوم آيت‌الله‌العظمي سيد‌عزالدين حسيني زنجاني(قده)، از شاهدان كهنسال وقايع تاريخ معاصر ايران به شمار مي‌رفت، گذشته از آنكه فرزند يكي از عالمان مجاهد دوران يعني مرحوم آيت‌الله حاج سيد‌محمود امام جمعه زنجاني بود. گفت‌و‌شنودي كه پيش‌روي داريد، يكي از واپسين مصاحبه‌هاي آن مرحوم است كه درباب «عالمان دين و نحوه تعامل آنان با پديده مشروطيت» انجام گرفته است. اميد آنكه مشروطه‌پژوهان را مفيد و مقبول افتد.

در برخي از منابع تاريخي به تفاوت نگاه آيت‌الله ملا محمدكاظم خراساني و شهيد آيت‌الله شيخ فضل‌الله نوري اشاراتي شده است. تحليل شما در اين زمينه چيست؟ آيا اين اختلافات مبنايي هستند؟

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. الحمدلله رب العالمين و صلي‌الله علي محمد و آله‌الطاهرين. هر دوي اين بزرگواران از اساس با سلطه حكام ستمگر، جاهل و جائر بر ناموس، مال و جان مردم مخالف بودند. اختلاف از آنجا شروع مي‌شود كه امثال شيخ فضل الله متوجه مي‌شوند مشروطه از مسير اصلي خود منحرف شده است و ديگران متوجه اين انحراف كه به دست استعمار ايجاد شده بود، نبودند. مرحوم آخوندملا قربانعلي زنجاني(اعلي الله مقامه) فرياد مي‌زد: وعده‌هايي كه مي‌دهند دروغ محض است! مكرر از بسيار كسان شنيده‌ام كه مي‌گفتند ايشان همواره مي‌گفت:‌«اين وعده‌ها كيد استعمار است. روس و انگليس مي‌خواهند سرتان شابقا (شاپو) بگذارند و مايتشخانه (فاحشه‌خانه) باز كنند. آنها مي‌خواهند انگشتشان را به ماست ما بزنند!»

بديهي است اين بحث ابداً در بين نبوده كه مشروطه نباشد و استبداد باشد، منتها گرفتاري در اين بود كه اتفاقاً استبداد رضاخاني، صد مرتبه بدتر از استبداد احمدشاهي از كار در آمد. اوضاع به شكلي در آمد كه يپرم‌خان ارمني مي‌خواست همين آخوند ملا قربانعلي زنجاني را كه ده‌ها هزار نفر در قفقاز و ساير بلاد مقلد او بودند، به تهران ببرد و محاكمه كند. نزديكي‌هاي تهران مردم اين خبر را مي‌شنوند و متوجه مي‌شوند كه دارند ملا قربانعلي را مي‌آورند كه محاكمه كنند و شلوغ مي‌كنند. هيئت دولت از مرحوم آخوند كسب تكليف مي‌كند. مرحوم آخوند همه شاگردان نزديك خود را به منزلش دعوت و با آنها مشورت مي‌كند: چنين تلگراف مهمي آمده است، چه جوابي بايد داد؟ يكي مي‌گويد: ملا قربانعلي مفسد في الارض است و بايد او را كشت! اوايل انقلاب اسلامي خودمان هم، بعضي‌ها همين‌ طوري حرف مي‌زدند كه همه مفسد في الارض هستند! مرحوم آخوند به ميرزا يوسف اردبيلي مقرِر درس‌هايش مي‌گويد: استخاره كند. ايشان استخاره كرد و آيه 64 سوره هود آمد: «وَ يَا قَوْمِ هَذِهِ نَاقَه اللَّهِ لَكُمْ آيَه فَذَرُوهَا تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللَّهِ وَ لَا تَمَسُّوهَا بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذَابٌ قَرِيبٌ: و اى قوم من اين ماده‏ شتر خداست كه براى شما پديده‏‌اى شگرف است، پس بگذاريد او در زمين خدا بخورد و آسيبش مرسانيد كه شما را عذابى زودرس فرو مى‌ گيرد» اين آيه كه تلاوت مي‌شود رنگ از رخ مرحوم آخوند مي‌پرد و بلافاصله تلگراف مي‌زند كه: جناب ملا قربانعلي زنجاني را با نهايت احترام روانه عراق كنيد! آنها هم بلافاصله به طرف كاظمين برمي‌گردند و مرحوم قربانعلي را به عتبات مي‌فرستند.

اعدام شيخ فضل‌الله بايد علي‌القاعده حقايق را روشن كرده باشد. ترديد مرحوم آخوند بعد از اين فاجعه چه علتي داشت؟

در انقلاب خودمان به ياد نداريد چطور عده‌اي تندروي مي‌كردند؟ گاهي اطرافيان مي‌توانند روز را شب و شب را روز جلوه دهند. انقلاب يعني همين كه آدم‌هاي پايين بالا بروند و بالايي‌ها پايين بيايند! در چنين اوضاع و احوالي، اطرافيان در حقايق تصرف مي‌كنند و ديدها را تغيير مي‌دهند، كما اينكه ملاقربانعلي با آن ديد روشني كه داشت، كارش به آنجا كشيد كه نزديك بود به هلاكت برسد، در حالي كه در مقامات علمي ايشان همين بس كه مرحوم والد مي‌فرمودند:‌«من مرحوم نائيني و مرحوم شيخ محمدحسين اصفهاني را ديده‌ام، ولي انصافاً در استحضار به مسائل فقهي هيچ‌ كس را چون ملا قربانعلي زنجاني نديدم!»مرحوم ملا قربانعلي جلسه مذاكره و مباحثه داشتند و 50 سال فتوا دادند. بديهي است چنين عالم جليل‌القدري دشمن زياد دارد. ايشان وقتي به كاظمين آمدند، علماي آنجا مي‌گفتند: «خرده سوادي در زنجان پيدا كرده است! آخوند شهري است! چندان اهميتي ندارد!» و براي اينكه به تصور خودشان علم ايشان را محك بزنند، استفتائات دشواري را براي ايشان مي‌فرستند. مرحوم ملا قربانعلي با اينكه كتابي هم در اختيار نداشتند، پاسخ‌هايي مي‌دهند كه موجب حيرت همه مي‌شود و علماي كاظمين تصميم مي‌گيرند به ديدن ايشان بروند.

بعضي‌ها اختلافات مرحوم آخوند و شيخ شهيد و مرحوم قربانعلي را ريشه‌اي و مبنايي دانسته‌اند. ديدگاه شما در اين‌باره چيست؟

اين‌طور نيست. همه اينها اعتلاي اسلام وكشور را مي‌خواستند، منتها براي برخي فضا را مشوب مي‌كردند. شايد هم نظر مرحوم آخوند را نسبت به اين دو مرد بزرگ تغيير داده‌ بودند. هيچ بعيد نيست. بعدها مرحوم آيت‌الله بروجردي را هم ديدم كه گرفتار يكي از همين اطرافيان شد. رفيقي داشتم كه نابغه بود، اما بالاخره از اسلام تضييع و طرد شد!

مرحوم دکتر عبدالحسين حائري، هم‌مباحثه‌اي معروفتان را مي‌فرماييد؟

بله، يكي ديگر هم مرحوم سيد‌جلال آشتياني بود كه همسر اختيار نكرد و عمرش را يكسره وقف علم و فلسفه كرد. ايشان مي‌گفت كه خدمت آيت‌الله بروجردي مي‌رفتم و بسيار هم به ايشان ارادت داشتم، اما نمي‌دانم يكمرتبه چه شد كه نظر ايشان به من برگشت، با من سرسنگين شد و ديگر لطف و محبت گذشته را به من نداشت! يك بار به خودم جرئت دادم و پرسيدم:‌«علت اين تغيير رفتار حضرتعالي چيست؟» ايشان فرمودند: «جالب است. طلبكار هم هستيد؟» گفتم:‌«علت چيست؟» فرمودند:‌«علت همان نامه‌هايي است كه برايم نوشته‌ايد!» با حيرت پرسيدم:‌«كدام نامه‌ها؟» ايشان دستور دادند نامه‌ها را آوردند. د‌ر آنها از قول من مطالبي نوشته و به ايشان جسارت شده بود. بنده چند سطري نوشتم و عرض كردم:‌«ملاحظه بفرماييد! اين خط من است كه با خط اين نامه‌ها فرق دارد!»واقعيت اين است كه سيد‌جلال اساساً اهل اينگونه كارها نبود و تنها دغدغه‌اش درس و علم بود. غرض اينكه اطرافيان گاهي تا اين حد مي‌توانند حقايق را وارونه جلوه دهند و از كاه كوه بسازند.

خاطرم است بنده تازه به مشهد تبعيد شده بودم كه روزي آقاي مطهري و آقاي محمدتقي شريعتي به ديدنم آمدند. آقاي مطهري با بغض گفتند: «هر وقت نزد آقاي ميلاني مي‌رفتم، ايشان مي‌فرمودند: اگر خدمات تو به اسلام از هم‌نا‌مت شيخ مرتضي انصاري بيشتر نباشد، كمتر نيست، اما حالا هر چه تلاش مي‌كنم با ايشان ملاقات كنم، نمي‌‌گذارند.» آن روزها آقاي روزبه به رحمت خدا رفته بودند و من از آقاي عابدي، شوهر خواهر ايشان خواستم منبر برود. ناگهان يكي از اطرافيان آقاي ميلاني آمد و به او گفت:‌«تو كه مي‌خواهي در اين مجلس منبر بروي، مطهري را بالاي منبر بكوب!» آقاي عابدي پرسيد:‌«چرا؟» گفت:‌«چون عُمَري است!» سنّي هم نه، عمري! من گفتم: «ابداً اينطور نيست.‌» گفت:‌«چطور؟» گفتم:‌«ايشان در شماره جديد مجله مكتب اسلام مقاله نوشته است و وحدت حقه حقيقه خداوند را ابتكار مولاي متقيان مي‌داندو قائل به اين است كه چنين چيزي حتي به ذهن ارسطو هم نمي‌رسيد، چه رسد به ذهن آن دو اعرابي! چنين فردي چطور سني است؟» آن فرد وقتي عرصه را تنگ ديد، گفت:‌«شما خيلي ساده‌ايد. او انگليسي است!» و يك مشت رطب و يابس را به هم بافت.

احمدكسروي نوشته است آخوند در حمايت از مشروطيت با بسياري از مراجع در افتاد، بر ضد قربانعلي فتوا داد. ملك‌زاده هم مي‌نويسد: آخوند، شيخ فضل‌الله را مفسد و مخل آسايش خواند! تحليل شما از اينگونه منقولات چيست؟

روي حرف‌هاي كسروي كه نمي‌شود حساب كرد. آدم درستي نبود و سرانجام هم كه يكسره منحرف شد. اوايل مشروطه عمامه داشت و رئيس دادگستري بود و حرف‌هايي زد كه مرحوم نايب‌الصدر- كه قوم و خويش ما و مرجع خاص و عام بود، ولي البته خيلي اهل علم نبود- به او گفت: اگر باز هم از اين حرف‌ها بزني، كافر و نجس هستي و مي‌گويم استكانت را آب بكشند! بماند كه كسروي اساساً با مرحوم قربانعلي بد بود و يك بار در مجله‌اي به ايشان توهين زيادي كرده بود.

به نظر مي‌رسد رويكردهاي مرحوم آخوند دردوران مشروطيت، چندگانه است. ريشه اين موضوع چيست؟

حضرت امام خوب تشخيص دادند كه انزوا از جامعه و عدم ارتباط نزديك با مردم، حتي يك فقيه نابغه را هم به اشتباه مي‌اندازد! علما در آن زمان از انزوا و صوفي‌گري انتقاد مي‌كردند، اما خودشان در عمل منزوي بودند! مرحوم آخوند هم با كسي كاري نداشت و خود را كنار كشيده بود، در نتيجه از اوضاع و احوال جامعه درست خبر نداشت. الان هم ما گرفتار علمايي هستيم كه از اوضاع سياسي و اجتماعي غافل هستند. سياست شاخه‌هاي بسيار دارد، اما ما به يك شاخه اكتفا كرده‌ايم. فقه ما بسيار خوب است، اما كافي نيست. فردي كه از اوضاع جامعه خود غافل باشد، هر قدر هم نبوغ داشته باشد عقب مي‌ماند. بي‌خبري براي انسان تذبذب به وجود مي‌آورد كه نتيجه‌اش گوشه‌گيري و انزواست. اگر انسان از جنبه‌هاي مختلف مسائل آگاه باشد، افرادي كه تفكر محدود دارند نمي‌توانند او را به اشتباه بيندازند.

گويا شما با آيت‌الله حاج ميرزا احمد كفايي، فرزند مرحوم آخوند ارتباط داشتيد. آيا از ايشان درباره پدر يا مشروطيت، تحليل يا نقدي نشنيديد؟

بله، ايشان در مشهد زندگي مي‌كرد و از شاگردان پدرش و مرحوم نائيني بود. وقتي پدر به مشهد تبعيد شدند، ايشان انصافاً نهايت محبت را به مرحوم والد كرد. بسيار انسان نجيب و به تمام معنا آقازاده بود. در مورد مشروطه، چيزي از ايشان به ياد نمي‌آورم، اما در باره پدر بزرگوارش، گاهي نكاتي را نقل مي‌كرد. ايشان مي‌گفت:‌«مرحوم آخوند در درس مرحوم شيخ انصاري شركت مي‌كرد و ابداً حرف نمي‌زد! شيخ كه رحلت كرد، مرحوم آخوند كه مي‌دانست آقاي آسيد علي شوشتري چه عالم جليل‌القدري است، به همين دليل از ايشان درخواست مي‌كند به‌جاي شيخ انصاري تدريس كند كه مي‌پذيرد، ولي متأسفانه زود فوت مي‌كند. پس از ايشان، ميرزاي شيرازي اداره حوزه را به عهده مي‌گيرد. مرحوم نائيني فرموده بود: موقعي كه مرجعيت ميرزاي شيرازي مسلم شد، از ايشان پرسيدند چرا رساله نمي‌دهيد؟ قاعدتاً هر كسي كه به درجه اجتهاد مي‌رسد، رساله مي‌دهد. ميرزا در پاسخ فرموده بود: به خدا نمي‌دانستم روزي كار امت پيامبر(ص) به اينجا مي‌كشد كه همچو مني فقيه و رئيس شود!» غرض اينكه اين بزرگواران با آن مراتب علمي بالا از چنين تواضع كم‌نظيري برخوردار بودند. خدا رحمتشان كند.

بي‌ترديد تدوين و انتشار كتاب «تنبيه المه» مرحوم آيت‌الله نائيني، از دستاوردهاي مهم نهضت مشروطيت به شمار مي‌رود. سال‌ها بعد مرحوم آيت‌الله طالقاني به احيا و بازنشر اين كتاب پرداخت وگويا والد ارجمند شما مرحوم آيت‌الله سيد‌محمود امام جمعه زنجاني نيز در اين امر سهيم بودند. پدرتان درباره اين كتاب چه ديدگاهي داشتند؟

پدرم درباره تنبيه‌الامه مي‌فرمودند:‌«‌اين كتاب از كرامات مكتب ائمه هدي(ع) است» و دوست داشتند بعد از سال‌ها مجدداً چاپ شود. ظاهراً وقتي كتاب توسط آقاي طالقاني آماده نشر مي‌شود، بنا بوده مرحوم والد هم تقريظي بر آن بنويسند كه حسب آنچه آقاي طالقاني در مقدمه كتاب نوشته‌اند، مصادف شده با كسالت ايشان و بازگشت به زنجان. اساساً شرايط بعد از 28 مرداد، شرايط بسيار خطير و خفقان‌آوري بود. شاه قدرت مسلطي شده بود و روحانيت هم در شرايطي نبود كه بتواند به شكلي كه بعدها اتفاق افتاد، در مقابل شاه بايستد. در چنين شرايطي براي دانشجوها و تحصيلكرده‌ها در مورد موضع روحانيت نسبت به سلطنت و دستگاه سوءظن‌هايي پيش آمده بود و عده‌اي فكر مي‌كردند روحانيت عملاً همگام و همراه دستگاه شده است. چاپ اين كتاب و پاورقي‌هايي كه آقاي طالقاني بر آن نوشتند، نشان داد كه موضع روحانيت در برابر سلطنت و استبداد چيست و اين ربطي به امروز ندارد و از دوران مشروطه وجود داشته است، يعني عملاً نوعي دفاع از نقش علما و تبيين تاريخچه مبارزه روحانيت با سلطنت بود و از اين جنبه، خدمت بسيار بزرگي محسوب مي‌شد. علاوه بر اين پدرم از پيگيري انتشار اين كتاب، هدف ديگري را هم تعقيب مي‌كرد و آن آشنا شدن جوان‌ها و مردم با تلاش‌هايي است كه علما براي تحديد سلطنت انجام دادند و در عين حال اختلافات و مرافعاتي كه در دوران مشروطه بر سر اسلامي شدن مشروطيت پيش آمده بود. پدر من در دوره مشروطه، به‌رغم اينكه مستبد نبود و طبعاً با مشروطه موافق بود، هر چه زمان پيش مي‌رفت و برخي از مشروطه‌خواهان، باطن خود را بيشتر نشان دادند، به چهره‌هايي مثل مرحوم حاج شيخ فضل‌الله و مرحوم آخوند ملاقربانعلي زنجاني كه همشهري ايشان بود، گرايش بيشتري پيدا كردند. مرحوم والد مايل بودند مردم در جريان رويدادهاي مشروطه و اختلافاتي كه پيش آمده بود، قرار بگيرند و بدانند كه استعمار از چه طرقي نفوذ و تفرقه‌افكني مي‌كند و نمي‌گذارد كار به جاي مطلوبي برسد. الحمدلله با انتشار اين كتاب تا حد زيادي اين مقصد محقق شد.

اشاره كرديد كه يكي از علامت‌هاي شاخص عقيم ماندن مشروطيت، ظهور رضا خان بود. مرحوم والد شما از چندوچون به قدرت رسيدن او چه خاطراتي داشتند؟

مرحوم والد ما از مخالفان با سابقه رضاخان بود. در اين باب به خاطره‌ مهمي اشاره مي‌كنم. پدرم نقل مي‌كرد در مجلس مؤسسان كه قرار بود به سلطنت رضاخان رأي بدهند، مرا هم دعوت كردند، چون ظاهراً همه علماي سرشناس بلاد را دعوت كرده بودند. قبل از اينكه رأي‌گيري شروع شود، رضاخان صحبت كرد و من او را آدم بسيار بددهن و بي‌ادبي ديدم. مثلاً درباره احمدشاه كه صحبت مي‌كرد، قريب به اين مضمون مي‌گفت كه اين مردك پول مملكت را برده ريخته پاي فواحش خارجي. همين بددهني و بي‌ادبي، مرا منزجر كرد. بعد كارت سفيد و كبود پخش كردند كه كارت سفيد علامت رأي موافق به سلطنت رضاخان بود و كبود علامت مخالفت. من همان‌جا فكر كردم درست است كه اين آدم دارد وعده مي‌دهد و عده‌اي از علما، مخصوصاً علماي تهران را هم مجاب كرده كه به او رأي بدهند، اما آمديم و فردا به هيچ يك از حرف‌هايش عمل نكرد، در آن صورت من در وزر و وبال اعمال او شريك خواهم بود، بنابراين بهتر است كه در رأي‌گيري شركت نكنم. فرمودند: من بلند شدم كه از مجلس بيرون بروم... بلند شدن از آن مجلس هم با آن فضايي كه رضاخان درست كرده بود، فقط گفتنش آسان است، چون از آن مجلس بيرون آمدن، عملاً به معناي مخالفت با رضاخان بود. در آن لحظه يكي از علماي شاخص تهران، به من گفت: «كجا؟كجا؟» گفتم:‌«من صلاح نمي‌دانم كه در اين رأي‌گيري شركت كنم.» آن آقاي محترم به پدرم گفته بود:‌«اين تزويرها را براي الاغ‌هاي زنجان نگه دار!» پدر ما هم بدون درنگ گفته بود:«من اينجا را زنجان مي‌بينم.» به هر حال ايشان مي‌فرمودند بيرون آمدم و چون بار اول بود كه به تهران مي‌آمدم و با خيابان‌هاي آن آشنا نبودم، منزلمان را گم كردم، اما از نشاط اينكه از مخمصه رأي دادن به رضاخان خلاص شده‌ام، اصلاً احساس ناراحتي و خستگي نمي‌كردم تا بالاخره منزل را پيدا كردم. آمدم و نشستم و كاغذي به برادرم نوشتم. عموي ما، مجتهدي بود كه از مرحوم حاج شيخ عبدالكريم اجازه داشت. ايشان مي‌گفت من در آن كاغذ از علماي تهران انتقاد كردم و همچنين از دايي خودم، چون دايي مرحوم پدرم هم جزو مدعوين مجلس مؤسسان بود. پدر گفتند من اين نامه را نوشتم و روي كرسي گذاشتم، يكمرتبه ديدم دايي من از آن مجلس برگشت و همان گلايه‌ها را شفاهاً به ايشان گفتم. اتفاقاً او آن نامه را هم برداشت و خواند و فهميد كه من در انتقاد از او و برخي از علماي تهران به اخوي چه نوشته‌ام. بعدها كه رضاخان ماهيتش را نشان داد، ايشان با او درگير شد كه داستانش، به‌ويژه در قضيه كشف حجاب، مفصل است. پدرم بارها مي‌گفت من در كفر رضاخان شك ندارم، در كفر كسي شك دارم كه در كفر رضاخان شك دارد!

با تشكر از فرصتي كه در اختيار ما قرار داديد.


نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار