کد خبر: 797367
تاریخ انتشار: ۲۳ تير ۱۳۹۵ - ۱۹:۱۶
حاشيه‌اي بر انتشار يادمان تاريخ‌پژوه معاصر، دكتر منوچهر مرتضوي
روز چهارشنبه 9 تيرماه 1389 مردي خاموش شد كه خلاصه خود بود...
محمدرضا نصيري
روز چهارشنبه 9 تيرماه 1389 مردي خاموش شد كه خلاصه خود بود. اين خاموشي در گوشم هزاران هزار هياهو پديد آورد، هياهويي كه همه نوع فراموشي را پس مي‌زد و هر خلئي را انكار مي‌كرد. چگونه مي‌توانستم انساني را فراموش كنم كه دانسته‌هايم را از او آموخته بودم. او با آن قامت كشيده و استخواني، چشماني نافذ و ريزبين خود به من آموخت كه در برابر هيچ كلي‌گويي تسليم نشوم و به اين نگره و نگاه برسم كه آدميان قريب به اتفاق در گرداب توهمات خودساخته خود دست و پا مي‌زنند. شايد دلبستگي او به مولانا از همين نقطه نشئت مي‌گرفت.
غربت او براي دل من بي‌شباهت به غربت شهر قونيه در هواي مرگ مولانا نبود:
گويي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت
به‌راستي از همه چيز «نيك به تنگ آمده بود» يا به عبارت صحيح‌تر «نيك به تنگ آورده بودندش.»
بايد بچشد عذاب تنهايي را
 مردي كه ز عصر خود فراتر باشد
پروژه نخبه‌كشي در حق استاد منوچهر مرتضوي دقيقاً رعايت شده بود. آناني كه او را به حاشيه راندند و برايش حاشيه ساختند، در تشييع كالبد بي‌جان او غاشيه‌دار تابوت بودند تا از جسم بي‌جان او نيز منتفع شوند و حصّه‌اي از جنازه‌اي برگيرند. آنهايي كه از زنده‌اش پرهيز مي‌كردند، كوشيدند تا از مرگش چون ضيافت برخوردار شوند، اما استاد مرتضوي در مكتب حافظ درس آموخته بود و بر راز و رمز رندي به خوبي وقوف داشت. مي‌دانست ـ و از قول مسعود سعد سلمان ـ مي‌فرمود:
سر به پيش خسان فرو نارم
كه من از كبر سروِ بر چمنم
گر ز خورشيد روشني خواهد
ديدگان را ز بيخ و بن بكنم
اي كه بدخواه روزگار مني
شادماني بدان كه ممتحنم
تو اگرچه توانگري نه تويي
من اگر چند مفلسم نه منم
مقرر بود كه مراسم تشييع روز شنبه 12 تيرماه برگزار شود. در دلم اندوهي بسان كوه نهان كرده بود. نوه دلبندم، مانلي حال بسيار بدي داشت. قرار بود روز شنبه او را ويزيت كنند، حضورم ضروري بود. از فرزند استاد خواهش كردم مراسم را به روز يك‌شنبه موكول كنند. پذيرفتند. تا كنون از ايشان براي اين عنايت تشكر نكرده‌ام، واقعاً و قلباً از ايشان سپاسگزارم.
يك‌شنبه 13 تيرماه آمبولانس حامل پيكر استاد وارد دانشگاه تبريز شد و در برابر دانشكده ادبيات تابوت را بيرون آوردند. تنها سخنراني كه كلامِ از دل سوخته برآمده‌اش را با اشك مي‌آميخت و صميمانه سخن مي‌گفت، يگانه فرزند استاد، دكتر ايرج مرتضوي بود.
خواستيم پيكر استاد تا در ورودي دانشگاه تبريز روي شانه مردم حمل شود. هنگام ورود پيكر استاد به دانشگاه آمبولانس پيش نمي‌رفت، بر دوش مردم به سرعت از محوطه دانشگاه خارج شد. گويي نمي‌خواست از اول وارد محوطه دانشگاه شود، در رفتن اما شتاب داشت كه خود را به وادي رحمت برساند. به گوش جان مي‌شنيدم استاد اين غزل مولانا را زمزمه مي‌كند:
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد
براي من مَگري و مگو: دريغ دريغ
به دوغ ديو در افتي، دريغ آن باشد
جنازه‌ام چو ببيني، مگو: فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاري، مگو: وداع وداع
كه گور پرده جمعيت جنان باشد
فرو شدن چو بديدي، بر آمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زيان باشد؟
تو را غروب نمايد، ولي شروق بود
لحد چو حبس نمايد، خلاص جان باشد
كدام دانه فرو رفت در زمين كه نرُست؟
چرا به دانه انسانت اين گمان باشد؟
كدام دَلو فرو رفت و پُر برون نامد؟
ز چاه يوسف جان را چرا فغان باشد؟
دهان چو بستي از اين سوي، آن طرف بگشا
كه‌ هاي هاي تو در جو لامكان باشد؟
روز دوشنبه 6 جمادي‌الثاني سال 672ق/ 18 دسامبر 1273م كه جنازه مولانا جلال‌الدين بلخي پوشيده به فرجي خود او از خانه خارج مي‌شد، در قونيه ازدحام عجيبي بود. مردم به تابوت راه نمي‌دادند. همه با صداي آرام مي‌گريستند. حسام‌الدين چلبي حيران و غمزده پاهايش را روي زمين مي‌كشيد و با چشماني غمناك انبوه جمعيت را نظاره مي‌كرد و مي‌ديد مولانايي كه در قلب او جاي دارد، دل همه را تسخير كرده است.
مي‌ديدم در ميان انبوه جمعيت پاهايي روي زمين كشيده مي‌شود. آرامگاه ابدي استاد مرتضوي در وادي رحمت در كنار همسرش بانو رفعت‌السادات مرتضوي آماده بود. پيكر استاد در كنار مزار روي زمين قرار گرفت. خاك آذربايجان آن وجود نازنين را در دل خود جاي داد. تاريخ 81 ساله حيات بزرگ ‌مردي بسته شد. تاريخ پايان پذيرفت. خدا مي‌داند در صفحات پاياني آن تاريخ چه خاطراتي درج شده است. لحظه‌اي كه قالب در مزار جاي گرفت، به ياد شعر بدرالدين يحيي افتادم كه در دفن مولانا سروده بود:
كو ديده كه در غم تو نمناك نشد
يا جَيب كه در ماتم تو چاك نشد
سوگند به روي تو كه از پشت زمين
مانند تويي در شكم خاك نشد
روان او شاد باد. امروز دانشكده ادبيات دانشگاه تبريز از وجود استاد مرتضوي خالي است. براي استاد مراسم عزا، چهلم و سالگرد هم گرفته شد. آيا نبايد انديشيد چرا ديگر در تبريز استادي نظير سيد حسن قاضي طباطبايي، اديب طوسي، عبدالرسول خيام‌پور و...و در تهران استاداني چون بديع‌الزمان فروزانفر، عبدالحسين زرين‌كوب، جلال‌الدين همايي و... را يافت؟ آيا اين قحطي از نمك‌نشناسي ماست؟ آيا نبايد جست‌وجو كرد كه اين ستروني چراست؟
شايد امروز بايسته‌ترين پژوهش براي ما پژوهشگران دلسوز آسيب‌شناسي اين مسئله باشد كه چرا ما همايي، بهمنيار و مرتضوي نداريم؟ چه بايد بكنيم كه امثال دكتر يوسفي، دكتر خانلري، دكتر صفا و دكتر معين باز هم دانشجويان علاقه‌مند پرورش دهند، راه صحيح را تا فرصت از دست نرفته است از استادان معمر موفق فرا گيريم.
در زندگينامه‌هاي انجمن آثار و مفاخر فرهنگي ضميمه‌اي است تحت عنوان سال‌شمار زندگي و فهرست آثار كه بايد آن را جدي مطالعه كرد و از مراحل حيات هر دانشمندي درس‌هايي فرا گرفت، مطمئناً هيچ دانشمندي در بدو تولد دانشمند به دنيا نيامده است. آنان چه مسيري را در پيش گرفته‌اند؟ همان مسير را دنبال كنيم. براي بزرگ‌تران خود احترام قائل شويم. با تخطئه آثار بزرگان آنان را نيازاريم. به‌سادگي نگوييم: مگر صفا چه كرد؟ تاريخ ادبيات در ايران هم شد كتاب؟ حماسه‌سرايي در ايران را شما كتاب مي‌دانيد و...؟ فرهنگ معين هم شد فرهنگ؟ همه از لغت‌نامه دهخداست!
فرهنگ سخن هم كه تكليفش معلوم است، خلاصه‌اي است از فرهنگ معين و...
امروزه كلاه در ميان مردم خيلي مرسوم نيست، والا مي‌گفتم:‌«بايد كلاه خود را قاضي و كارهاي فرهنگي خود را ارزش‌گذاري كنيم». امروز مي‌گويم: «بايد مغز خود را در مسند قضا بنشانيم، يقين بدانيم كه نخوانده نمي‌شود ملا شد.»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها