زندگي با افسردگي همچون حمل يك كولهپشتي سنگين و مملو از تختهسنگ است كه شما آن را در تمام طول روز بر دوش گرفته و به اين طرف و آن طرف ميكشيد؛ يك بار سنگين كه تمام انرژي روزانه شما را گرفته و نه تنها ناي حركت كردن بلكه توان حرف زدن را هم از شما ميگيرد و در آخر هم شما را با جسمي خسته و ناتوان، روحي آزرده خاطر و رواني پريشان در ميان آماج مشكلات و پستيها و بلنديهاي زندگيها ميسازد.
خود شما هم ميدانيد كه حمل اين تختهسنگها كاري بسيار دشوار و دور از انتظار و توان بشر است. درست است كه در دنياي ماشيني امروز اميد به زندگي و داشتن روحيهاي شاد براي ساختن آينده دشوار شده است اما بهتر است به اين باور برسيم كه زندگي كردن در دل كوهي از نااميدي و افسردگي سرانجام دار و ندارمان را از ما گرفته و روزي ما را ويران و از درون متلاشي خواهد كرد. حال وقت آن رسيده كه خودتان را بهتر و بيشتر شناخته و آگاه باشيد كه آثار عوامل ناخودآگاه در زندگيتان چيست؟ شايد شما هم مثل خيلي از افراد ديگر به بيماريهاي رواني همچون افسردگي و... مبتلا شده و از اين گونه اختلالات رنج ميبريد؟ شايد هم برعكس خيلي از افراد عادي، داراي اطلاعات روانشناسي هستيد و قصد داريد قبل از آنكه درمان را شروع كنيد، برخي ويژگيها و خصوصيات اخلاقي همچون خشم، تمايلات و نيازهاي خود را بشناسيد...
يك نفر از 4 نفردر رابطه با بحث بيماريهاي رواني هميشه يك برچسب منفي وجود دارد كه جدا كردن آن بسيار دشوار است. طبق زمينهيابي و تحقيقاتي كه در بريتانيا انجام شده است از هر چهار نفر، يك نفر در طول سال بيماري رواني افسردگي را تجربه ميكند. با اين وجود صحبت از آنچه با آن درگير هستند برايشان بسيار دشوار است.
اگر اندكي در تجربههاي اين افراد بينديشيم متوجه اين مطلب خواهيم شد كه اين افراد به هيچ عنوان از تجربههاي خود صحبت نميكنند، چراكه از انگ بيماري رواني ميترسند، اما اين انگ تا وقتي كه افراد در مورد تجارب خود سخن نگويند وجود خواهد داشت. افسردگي مثل اين است كه در يك آسانسور باشيد و اين آسانسور با حركتي سريع سقوط كند. اين حركتها همان تغييراتي هستند كه در خلق شما ايجاد ميشود و انگار افسردگي حركت به طبقه پنجم زيرزمين است. يعني خلق شما پنج بار غمگينتر از آنچه به صورت طبيعي بايد باشد است.
احساس افسردگي شديدتر از آن چيزي است كه فكر كنيد. در واقع بيان جمله (يك كمي حالم گرفته است) خود يك جور حالت كرختي است و شديدتر از آن است كه بگوييم: «ولش كن محل نميدم تا خوب شم!» بيشك در پي آن شما نميتوانيد از خانه خارج شويد، نميتوانيد چيزي بخوريد، فقط ميخواهيد دراز بكشيد و در اتاق تاريكي بمانيد و مرتب از خود ميپرسيد چه اتفاقي برايم افتاده كه حتي نميتوانم شاد باشم؟
شبكهاي اجتماعي براي صحبت كردن دست و پا كنيد
بله درست است، صحبت كردن درباره آن دشوار است، اما فراهم كردن يك شبكه اجتماعي از افرادي كه بتوانيد با آنها صحبت كنيد بسيار كمككننده است. نداشتن چنين افرادي مثل اين است كه در يك غار گير كرده باشيد. اگر به اندازه كافي جرئت به خرج دهيد ممكن است به آدمها بگوييد چه احساسي داريد و آنها ممكن است سري تكان دهند و بگويند: آخه از چي ناراحتي؟!
در اين مواقع شما دوباره احساس خجالت ميكنيد، بنابراين احساستان را براي خودتان نگه ميداريد و اين احساسها بيشتر به شما فشار ميآورند و نميتوانيد كاري كنيد، پس باز هم توجهي كه احتياج داشتيد را دريافت نكرديد، بنابراين بايد جايي باشد كه در آن احساس امنيت كنيم و بدون ترس بتوانيم حرف خود را بزنيم. تنها در اين صورت است كه ميتوانيم به انگ بيماري رواني پايان دهيم و افراد مناسبي براي كمك گرفتن داشته باشيم، اما چه چيزهايي براي گفتن به فردي كه از افسردگي رنج ميبرد مناسب و چه چيزهايي نامناسب هستند؟ آيا تا به حال به اين موضوع انديشيدهايد؟
به آنها نگوييد... به آنها نگوييد چرا افسردهاي؟ آخه چيزي نيست كه به خاطرش افسرده باشي!... افسردگي احساس غمگيني در مورد يك مسئله يا يك چيز خاص نيست بلكه يك بيماري است كه باعث ميشود شما به شيوه خاصي آن را احساس كنيد. اين گونه تصور كنيد كه شما هيچ وقت به فردي كه ديابت داشته و ساليان سال است كه از اين بيماري رنج ميبرد نميگوييد كه ديابت دارد بلكه خود او ميپذيرد كه بيمار است. بيماريهاي رواني هم اين گونه هستند. به او نگوييد چرا سر حال نيستي؟ چراكه اين حالت يك انتخاب نيست. شما انتخاب نميكنيد كه افسرده باشيد.
به آنها بگوييد... ميخواهي راجع به آن صحبت كني؟... اين جمله شما باعث ميشود فرد مقابل بداند براي صحبت كردن تحت فشار نيست اما در عين حال ميفهمد كه شما در كنار او هستيد. مهم اين است كه در كنارش باشيد تا احساس تنهايي نكند. كاري هست كه بتوانم برايت انجام بدهم؟... چرا به جاي اينكه بياييم به زور به افراد كمك كنيم ابتدا نبينيم كه به چه چيزي نياز دارند؟
ميخواهي همه چيز را فعلاً رها كني و كاري كه دوست داري را انجام دهيم؟... البته اجباري نيستها!... ممكن است اين جمله را اين طور بگوييد كه بيا برويم چرخي بزنيم و پاساژگردي كنيم! اما فرد افسرده واقعاً حوصله جاي شلوغ را ندارد. فقط به او اين نكته را برسانيد كه شما در كنارش هستيد. گاهي اوقات خيلي مهم است كه فرد بداند كسي در كنارش هست و چنانچه به او نياز داشته باشد روي كمكش ميتواند حساب كند. اين به آنها احساس امنيت ميدهد، البته گاهي افراد افسرده ميخواهند كه تنها باشند و با كسي صحبت نكنند، اما اينكه بدانند كسي را دارند كه اگر به او نياز داشته باشند ميتوانند روي كمكش حساب كنند، باعث ميشود زندگي بهتر و راحتتري را تجربه كنند.
منبع: psychcentral.com