چشمهايش قرمز شده و صدايش گرفته. دست ميكشم به موهايش و ميگويم دنيا كه به آخر نرسيده. دستم را پس ميزند. خودم هم ميدانم بدترين نوع دلداري دادن به يك آدم خيلي غمگين، انكار احساساتش است. اينها را خواندهام ناسلامتي دانشجوي روانشناسي هستم. اما فقط خواندهام، هنوز زندگيشان نكردهام. در دلم مرور ميكنم كه الان بهترين چيزي كه ميتوانم به سارا بگويم چيست؟ قوانين طلايي همدردي را مرور ميكنم.
ميتوانم هم هيچي نگويم و بگذارم در تنهايياش آنقدر گريه كند كه بپوسد يا حتي به خودكشي فكر كند. آهان يادم آمد. سارا ديشب ميگفت اگر خدايي در كار نبود، همين الان خودش را از پشتبام خوابگاه پرت ميكرد تا ديگر مجبور نباشد اين زجر را تحمل كند.
واقعا نميتوانم دركش كنم. آخر چه چيزي ميتواند اينقدر مهم باشد كه آدم قيد زندگياش را بزند. حالا هيچكس هم نه، اين پسرهي بيدست و پا و لكنتزباني، چطور توانسته اينقدر دل سارا را ببرد؟ حالا دلش را هم برده عيبي ندارد، در خودش چه ديده كه احساس كرده سارا برايش كم است؟ من اگر جاي سارا بودم اين همه اشك و ناراحتي را خرج آدم بهتري ميكردم. «ارزشش رو نداره بابا» گويا صداي فكرهايم يكدفعه بلند شده. سارا اين بار تحمل نميكند. مينشيند و با عصبانيت زل ميزند در چشمهايم و ميگويد: «تو از دوست داشتن چي ميفهمي آخه؟ تو ميدوني از دست دادن يعني چي؟ تو ميدوني نه شنيدن با آدم چيكار ميكنه؟»
ميگويم: «خب حالا! فكر كردي اولين و آخرين آدمي هستي كه عاشق شدي. اصلا همون اول كار بايد فكرش رو ميكردي و عاشق يك آدم درست و حسابي ميشدي. اگر يك آدم حسابي، توي عشق درجا بزنه و پسات بزنه دردش كمتره به خدا. به نظر من كه تو بيشتر از اين دلت ميسوزد كه اين آدم چرا بايد تو رو پس بزنه!»
گند زدهام، قشنگ معلوم است. از چشمهاي سارا خون ميخواهد بيرون بريزد. اما آنقدر براي عشق از دست رفتهاش عزاداري كرده كه جان ندارد با من كل بيندازد. دوباره ميخوابد و زير لب «برو بابايي» حوالهام ميكند.
10 دقيقهاي به سكوت ميگذرانيم و اجازه ميدهيم آهنگ فوق غمگين كار خودش را بكند. سارا همانطور كه رو به ديوار خوابيده ميگويد: «نميدونم چطوري سرمو جلوي بچههاي كلاس بالا بگيرم. احساس ميكنم هر چي تا امروز تلاش كردم، رتبه اول بودنم، رتبه تك رقمي كنكورم، مقالههام، رشتهام، وجهه اجتماعي و خانوادگيم، همه و همه نابود شده.»
ميگويم: «آخه چه ربطي داره، كسي هم كه خيلي ماجراي شما رو نميدونه.»
ميگويد: «تو آينه كه نگاه ميكنم از خودم بدم مياد. تو راست ميگي، كاش همون اول كار، چشممو باز كرده بودم. من چطور سه، چهار ترم با اين آدم سر يه كلاس بشينم، نميدونم چطور بايد خودمو را جمع و جور كنم!»