
در چند ماه اخير كارگردانهاي پر فروش فيلمهاي كمدي، پشت كلماتي همچون، مردم از فيلم استقبال كردند، جامعه فيلم را ديده است، ملت با فيلم خنديده است، اين فيلم ميلياردي فروخته است و يك ميليون تماشاگر دارد، مخفي ميشوند و هر نقدي را با چنين واژههايي پاسخ ميدهند، اما ابتدا اعداد را مرور ميكنيم.
اولين فروش ميلياردي سينمای كشور در سال 85 با فيلم «آتشبس» رخ داد؛ فيلمي كه با يك ميليون و 200 هزار نفر تماشاگر و فروشي معادل يك ميلياردو 500 ميليون تومان در تهران با بهاي بليت هزار و 200 توماني نقطه عطفي در سينما كشور بود، بعد از سال ۸۵ فروشهاي ميلياردي سينماي ايران آغاز ميشود، اما تا پيش از فيلم «شهر موشها۲»، كه در سال ۹۳ با فروش 11ميلياردي و تعداد مخاطب يك ميليونو۳۰۰هزار نفر در تهران روبهرو شد، هيچ فيلمي نتوانسته بود به فروش ۸ و نيم ميلياردي «اخراجيها ۲» با حدود ۲ميليون بيننده برسد. در سال گذشته فيلم پر مخاطب «محمد رسولالله» فروش ۱۶ميلياردي را همراه خود داشته است. البته بايد از دو فيلم پر مخاطب دهه هفتادي يعني «كلاه قرمزي و پسرخاله» و «خواهران غريب» كه بيش از 3ميليون تماشاگر داشتهاند، يادي كرد.
اما امسال دوستان احساس ميكنند شقالقمر كردهاند و چون فيلمهايشان ميلياردي فروخته است، هر آنچه دوست دارند، ميتوانند نثار مخاطبان خود كنند؛ فيلمهايي كه به مدد افزايش قيمت بليت و اضافهشدن پرديسها به چنين فروشي دست يافته است. آنها در حالي از مردم، ملت و جامعه سخن ميگويند كه تنها يك تا دو ميليون نفر از جمعيت 80 و خردهاي ايران فيلمشان را ديدهاند و شايد به همين دليل در آخرين اقدام كارگردان قبحشكن و الكن روشنفكر كه فيلمهاي مستهجن «50 كيلو آلبالو» و فيلم متقلب و بيهويت «اژدها وارد ميشود» كه به گفته خود فيلمي خزعبل است را به نمايش در آورده، بيش از اين نتوانسته پشت كلمات مخفي شود و حرفهاي جالبي درباره مخاطبان خود زده است.
او مردم را در فيلم «اژدها وارد ميشود» موش آزمايشگاهي خود ميپندارد كه بايد ميان غريزه و شعور يكي را انتخاب كنند و از سوي ديگر براي اثبات دروغ و تقلب خود از نابازيگراني همچون زيبا كلام و حجاريان استفاده ميكند كه زماني 13 را بيشتر از 24 ميخواندند و يا در پاسخ به علت فروش بالاي فيلم «50 كيلو آلبالو»، علاقه مخاطبان عام سينما را به فيلمهاي توخالي و بيمحتوا كه مثل پفك نمكي است، معرفي ميكند:
«چالش اصلي در ساختن يك فيلم كمدي عامهپسند در شرايط فعلي ما اين است كه موفق شوي تا حد امكان فيلم را از آنچه «محتوا» ناميده ميشود، خالي كني. وقتي قرار است فيلم با بيشترين تعداد مخاطب ارتباط برقرار كند، همه قوانين بازي تغيير ميكند و تو حالا در جستوجوي كوچكترين مخرج مشتركي؛ يعني ديگر معلوم نيست دقيقاً داري با كي حرف ميزني و بايد با زباني صحبت كني كه هركس از در وارد شد، زبانت را بفهمد. اين براي من چالش بسيار بزرگي محسوب ميشد. لازم بود فيلم را كاملاً از خودم خالي كنم. جايي براي لحن شخصي، سليقه شخصي و دغدغههاي شخصي اصلاً وجود نداشت. تصميم گرفتم معادل سينمايي «پفك نمكي» را بسازم؛ چيزي خالي از معنا، خالي از هويت، خالي از سليقه... همانطور كه نميشود هم از خوردن پفكنمكي لذت برد و هم به فكر تغذيه سالم بود. بايد انتخاب كني و تا آخرش بروي. اگر سعي كني يك ملت را بخنداني و در عين حال خودت را به سلايق شخصي خودت محدود كني، معمولاً صاحب فيلمي گنگ و بلاتكليف ميشوي. بيشك استثناهايي وجود دارند؛ ولي هدف من تخريب كامل خودم بود به نفع عامهپسندكردن فيلم... زحمات بسيار زيادي كه كشيده شد تا فيلم از محتوا خالي و كاملاً سطحي بشود. ما جلسه ميگذاشتيم كه فلان شوخي را با اينكه خيلي خندهدار است، حذف كنيم چون پيچيده است و ممكن است همه متوجه طنز آن نشوند و فيلم را با وسواس تقليل داديم تا به محصولي كاملاً سطحي كه مدنظرمان بود، رسید.»
در هر حال همان طور كه مشخص شد سينماي ايران زماني 3ميليون مخاطب داشته است و حال به جاي پيشرفت، پسرفت كرده است، اما مسئلهاي كه اين تلخي را دوچندان ميكند، عقبگرد اخلاقي بعضي ازكارگردانها است كه به صراحت به مخاطبان خود توهين ميكنند.