کد خبر: 783250
تاریخ انتشار: ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۱۵:۱۲
گوشه‌هايي از زندگي جانشين فرمانده لشكر فاطميون در گفت‌وگو با خانواده شهيد رضا بخشي(فاتح)
نامش رضا بخشي بود. ملقب به فاتح. سرداري 28 ساله كه با تبسم دلنشينش، قلوب رزمندگان بسياري را فتح مي‌كرد.
غلامحسين بهبودي
نامش رضا بخشي بود. ملقب به فاتح. سرداري 28 ساله كه با تبسم دلنشينش، قلوب رزمندگان بسياري را فتح مي‌كرد. تا همين يكسال و اندي پيش (نهم اسفند ماه 93 كه به شهادت رسيد) نام فاتح در جبهه مقاومت اسلامي دهان به دهان مي‌چرخيد و لرزه به اندام تكفيري‌ها مي‌انداخت. حالا ياد و اثراتي كه در ميان رزمندگان مدافع حرم برجاي گذاشته همچنان غوغا مي‌كند. خيلي از ما از حضور مؤثر شهيد فاتح در جبهه دفاع از حرم شنيده‌ايم اما حالا قرار است به جمع خانواده‌اش برويم تا ببينيم آقا رضا در چه شرايطي پرورش يافت كه تبديل به يك سردار شهيد شد. متن زير برگرفته از گفت و گوي ما با عباس بخشي برادر و بخت‌آور قنبري مادر شهيد فاتح است.

اوضاع افغانستان چندان مناسب نيست. گروه‌هاي چپ و  کمونيستي به پشتيباني شوروي عرصه را براي مسلمانان معتقد اين كشور تنگ كرده‌اند. در چنين اوضاعي خيرمحمد بخشي، پدر شهيد فاتح، خانه و زندگي را جمع و به مشهد مهاجرت مي‌كند. محله طلاب و جاده سيمان مناطقي از اين شهر مقدس هستند كه او و خانواده‌اش در آنجا ساكن مي‌شوند. عباس بخشي، برادر شهيد مي‌گويد: «من متولد سال 57 هستم و پدر و مادرم قبل از تولد من به ايران آمدند، اما مهم نيست آدم زاده كجا باشد. مهم اين است كه همگي مسلمانيم و شيعه و خودمان را اهل همين خاك مي‌دانيم. به همين خاطر پدر و پدربزرگم نسبت به سرنوشت انقلاب اسلامي خيلي حساس بودند. در واقع انقلاب را از خودشان مي‌دانستند و پدربزرگم در تظاهرات و راهپيمايي‌ها شركت فعال داشت.»
سجاد، عباس، جاسم، رضا، محمد و علي به همراه دو خواهر، فرزندان خانواده پرجمعيت بخشي‌ها را تشكيل مي‌دادند. پدر به تحصيل و تربيت مذهبي فرزندانش توجه خاصي داشت و در تمامي مناسبت‌هاي مذهبي فرزندانش را شركت مي‌داد. رضا از كودكي همراه پدر و برادرانش در هيئات مذهبي شركت مي‌كرد. عباس در ادامه مي‌گويد: «پدرم با وجود آنكه كارگري ساده بود و خرجي خانواده پرجمعيتش را به سختي درمي‌آورد، اما وقتي جنگ تحميلي شروع شد، به جبهه‌ها كمك مي‌كرد. قبض‌هاي كمك‌ او به جبهه را ديده بودم. همه اينها در تربيت ما نقش داشت. ما ديگر خودمان را جزئي از ملت ايران مي‌دانستيم. افغاني‌ها بيش از 3 هزار شهيد و جانباز در طول دفاع مقدس تقديم كرده‌اند.»

فرمانده تحصيلكرده
اغلب فرزندان خانواده بخشي به دليل توجه پدر و مادر، تحصيل كرده‌اند. آنطور كه عباس مي‌گويد، مرضيه خواهر بزرگشان استاد دانشگاه است و خواهر ديگرشان نيز هم‌اكنون در دانشگاه فردوسي تحصيل مي‌كند، اما خود رضا... عباس ادامه مي‌دهد: «رضا از 15 سالگي حوزه مي‌رفت. در كنار تحصيلات حوزوي درس هم مي‌خواند و توانست ليسانس حقوق را از دانشگاه پيام نور فريمان دريافت كند. رضا در حوزه علميه جامعه‌المصطفي تا مقطع فوق‌ليسانس پيش رفت. براي اخذ فوق ليسانس دفاعيه‌اش مانده بود كه شهيد شد. رضا به زبان انگليسي مسلط بود. زبان عربي‌ را هم تا حد زيادي مي‌دانست.»
رضا بخشي براي دست يافتن به قله‌هاي موفقيت چيزي كم نداشت، اما بصيرتش باعث مي‌شد نسبت به اتفاقات پيرامونش بي‌تفاوت نباشد. وقتي ماه‌هاي پرالتهاب سال 92 از راه رسيدند و اخبار ناراحت‌كننده‌اي در خصوص تعرض به حرم بي‌بي زينب(س) به گوش رسيد، او‌ ديگر نتوانست زندگي روزمره خود را ادامه بدهد. برادر شهيد مي‌گويد: «وقتي رضا تصميم گرفت به جهاد برود، پيشم آمد و كمي از بدهي و مراوداتش با مردم گفت و آنها را نوشت.  من هم روي رفتنش نظر مثبت داشتم فقط به او گفتم اگر به خاطر پول مي‌روي نرو، اما اگر به خاطر اعتقادات مي‌روي مشكلي ندارد. با شناختي كه از رضا داشتم خودم متوجه شدم سؤالم بي‌‌جاست. رضا هم چيزي نگفت و فقط خنديد. فهميدم مرغ دلش هواي يار كرده و نبايد در مخالفتش چيزي بگويم. رفت و مدافع حرم اهل بيت(ع) شد.»
حضور يك رزمنده تحصيلكرده آن هم با هوش، درايت و شجاعت رضا براي مسئولان تيپ فاطميون(بعدها تبديل به لشكر شد) حائز اهميت بود. به همين خاطر خيلي زود مسئوليت‌هاي متعددي به رضا داده مي‌شود. عباس مي‌گويد: موضوع پايان‌نامه فوق‌ليسانس رضا در خصوص علل جنگ در سوريه بود. به نظرم او به خوبي مي‌دانست براي چه بايد به سوريه برود و با گروه‌هاي تكفيري- صهيونيستي بجنگد. رضا در آنجا معاون ابوحامد، فرمانده لشكر فاطميون شده بود. اما به ما از مسئوليت‌هايش چيزي نمي‌گفت. بعد از شهادتش فهميديم او چه مسئوليتي داشت. وقتي كه بنري براي شهادتش تهيه كرديم، از دفتر فاطميون زنگ زدند و گفتند كنار نامش بنويسيد «سردار شهيد.»

كاپيتان تيم فوتسال
شهيد فاتح به لبخندي دلنشين معروف بود، برادر بزرگ‌تر شهيد هم به اين نكته اذعان دارد و مي‌گويد: «بعد از شهادت رضا، با هر كدام از دوستانش حرف مي‌زديم، از اخلاق او تعريف مي‌كردند. يكي از رزمنده‌ها مي‌گفت من قسم مي‌خورم يك نفر را نمي‌يابيد كه از آقاي فاتح ناراضي باشد. برادرم به كارهاي فرهنگي و ورزشي هم علاقه داشت. در حوزه جامعه‌المصطفي كاپيتان تيم فوتسال بود. استاد حوزه‌اش در مراسم سوم رضا سخنراني كرد و گفت شهيد فاتح دو تا خصوصيت داشت. يكي خنده‌رويي، دوم اينكه آدم منظم و تميزي بود.»
از برادر شهيد مي‌پرسيم چه نيازي به حضور بچه‌هاي افغاني در سوريه است؟ پاسخ مي‌دهد: «من يك چيزي بگويم. ما همين اواخر همراه خانواده شهدا رفتيم زيارت حضرت زينب(س)، افغاني‌هايي كه مقيم محله زينبيه هستند، مي‌گفتند وهابي‌ها در هنگام هجوم بيانيه صادر مي‌كردند كه ما حرم‌هاي شما را منفجر مي‌كنيم. حالا فرض كنيم كه آن زمان يك كوچه با حرم حضرت زينب(س) فاصله داشتند. اگر كسي مقابل آنها نمي‌ايستاد، تا حالا معلوم نبود چه اتفاقي براي حرم مي‌افتاد. رضا و كساني مثل او بصيرت داشتند، دريافتند اگر وظيفه دفاع از حرم را هر كسي به ديگري واگذارد، عاشوراي ديگر تكرار مي‌شود.»

تل قرين؛ خيبري ديگر
صحبت‌هايمان به مقطع حضور شهيد بخشي در سوريه مي‌كشد. سرزميني كه شاهد رشادت‌هاي مردي ملقب به فاتح بود. عباس از اين مقطع زندگي برادرش با غرور ياد مي‌كند: «تل قرين محل شهادت برادرم و همچنين ابوحامد است. يك موشك اسرائيلي كنار جفت‌شان به زمين مي‌خورد و هر دو به شهادت مي‌رسند. در تل قرين يك جنگ خيبر تمام‌عيار در جريان بود. فاطميون چنان منطقه را مي‌گيرند و تثبيت مي‌كنند كه براي سلفي‌ها گران تمام مي‌شود. آنها با حمايت اسرائيلي‌ها سعي مي‌كنند منطقه را پس بگيرند، اما بچه‌ها مقاومت شديدي مي‌كنند. يك‌بار سلفي‌ها حتي تا لب تپه مي‌رسند، که  با مقاومت سرسختانه‌ فاطميون روبه‌رو مي‌شوند. بعضي از رزمنده‌هايي كه عربي بلد بودند، مي‌شنوند كه سلفي‌ها در مکالمات بي‌سيمي مي‌گويند: فاطميون اين تپه‌ها را طلسم كرده‌اند. ما بالاي تپه هستيم ولي نمي‌توانيم اينجا را بگيرم.»

‌ فاتح بايد شهيد مي‌شد
عباس ادامه مي‌دهد: «در سوريه كه بوديم يكي از دوستانش ما را به اتاق آقارضا برد و مي‌گفت اگر او شهيد نمي‌شد، ما به خيلي چيزهاي اين جنگ شك مي‌كرديم. مي‌گفت: در منطقه‌اي داعشي‌ها يك تانك را انتحاري كردند تا خط ما را بشكنند. تانك مسيرش منحرف شد و به يك خانه در انتهاي خاكريز برخورد كرد. از شدت انفجار بيشتر بچه‌ها را موج گرفت و در همين حين داعشي‌ها دسته‌جمعي حمله كردند. بچه‌ها گيج شدند و مي‌خواستند عقب‌نشيني كنند كه شهيد فاتح از راه رسيد و گفت: كجا مي‌رويد. بچه‌ها ايستادند و تكان نخوردند و جنگيدند.»
شهادت رضا بخشي و عليرضا توسلي، نقطه عطفي در موضوع شهداي فاطميون مي‌شود و نگاه جامعه به جهاد و شهادت برادران افغاني را تا حد بسياري تغيير مي‌دهد. بعد از شهادت آنهاست كه ايرانيان مي‌فهمند رزمندگان فاطمي در سوريه چه حماسه‌ها كه نمي‌آفريدند و اگر در ابتدا، شهداي فاطميون بسيار مظلومانه تشييع و به خاك سپرده مي‌شدند، تشييع باشكوه ابوحامد و فاتح، آغاز مسيري در جهت شناخت بيشتر جامعه با اين شهداي گرانقدر و تلاش‌هاي بي‌نظيرشان مي‌شود.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار