محمد امين قانعيراد / رئيس انجمن جامعهشناسي ايران:
به عنوان مثال اگر كسي در دانش پاتولوژي مسلط باشد نميتوان گفت كه پزشك خوبي است، البته در آموزش پزشكي تدابيري مثل برگزاري دورههاي انترني و رزيدنتي براي دانشجويان پزشكي اتخاذ شده كه در كنار يك پزشك مجرب و فارغالتحصيل در شرايط گوناگون قرار گرفته و توانايي تشخيص و برخورد با موقعيتهاي ويژه را پيدا ميكنند.
بايد در نظر داشت كه توانايي تشخيص تنها مختص دانش پزشكي نيست و اين قدرت تشخيص در علوم ديگر هم كاربرد دارد. به خصوص در علوم انساني و علوم اجتماعي و رفتاري. دانشجو بايد مسائل پيچيده جامعه را به درستي تبيين كند و راهحلهايي براي آن ارائه دهد. اما دانش آموختگان دانشگاههاي ايران با مجموعهاي از تئوريها، نظريهها و روشهاي تحقيق و آماري كه قادر به بهرهگيري از آنها نيستند دوره تحصيلات عالي خود را تمام ميكنند.
اين شيوه آموزشي اصطلاحاً بر مبناي مدل الگوريتميك است كه در بهترين حالت مجموعهاي از فرمهاي انتزاعي، نظري و روش شناختي و مجموعهاي از قواعد عمومي را در سطح ذهني به دانشجو منتقل ميكند درحالي كه او قادر به بكارگيري اين قواعد عمومي نيست.
در حالي كه آموزش به عنوان پديدهاي پيچيده و چند لايه كه نهايتاً به گسترش قدرت تشخيص دانش آموخته منجر شود در دانشگاههاي ما وجود ندارد. براي مثال از دانشجوي مهندسي انتظار ميرود كه علاوه بر اشراف به دانش نظري بر دانش كاربردي مربوط به حوزه تخصصي خود نيز مسلط باشد و با طراحي، ساخت و تغيير مختصات فني يك كالا و ارتقا دادن ويژگيهاي آن اين توانايي را بروز دهد، اما دانشجويان رشتههاي گوناگون در بسياري موارد از به كارگيري دانشي كه در ذهن دارند، ناتوان هستند.
متأسفانه تنها يك لايه از آموزش يعني آموزش قواعد عام و كلي در دانشگاههاي ما در جريان است كه در اين لايه هم با ضعفهايي روبهرو هستيم. درواقع ما با تأكيد برآموزش قواعد عام در لايه اول آموزش متوقف شدهايم.