هرچقدر دوران كودكيمان در شوق رفتن به مدرسه و آموختن خلاصه شد به همان نسبت روزهاي رفتن به مدرسهمان پر بود از كلافگي دروسي كه كمترين شناختي نسبت به آن نداشتيم. كلافگي كمترين مصيبت بود چون بسياري وقتها متوجه مضمون درس ميشديم اما در مقابل هرچه بيشتر تلاش ميكرديم كمتراز محتويات و مباحثش سر درميآورديم. چرا؟ مشخص است، چون از دوران كودكي معمولاً براي همه بچهها يكسري درسها تدريس ميشد كه محدود به تاريخ، علوم و رياضي است؛ دروس محدودي كه فقط كليشهوار و مبحثي تدريس ميشدند اما همه ما قطعاً دروس خاصي را تا آخر عمرمان در ذهنمان حفظ ميكنيم، مثلاً ما آن درسهايي از علوم را كه نمونهبرداري ميكرديم و در كنار ديدهها، شنيدهها واحساساتمان را نيز عنوان ميكرديم بيشتر دوست داريم. شايد درس انشا هم اينگونه باشد زيرا احساسات و تجربههاي زيسته خود را در آن دخيل ميداديم و اين همان استفاده از هوش هيجاني است كه در نظام آموزشي ما بسيار كمرنگ است.
***
شما هم متوجه شدهايد كه اغلب ساكنان و مسافران كشورهاي اروپايي و امريكايي عنوان ميكنند كه روزگار درآمدزايي رشتههايي مانند فني - مهندسي يا پزشكي در اين كشورها به پايان رسيده و اگر كسي ميخواهد درآمدزايي داشته باشد بايد سراغ رشتههايي تحليلي، احساسي يا هيجاني برود. اين حقيقت دارد اما چرا در پيشرفتهترين و مهمترين كشورهاي دنيا پس از سالها پزشكي و مهندسگرايي چنين طرز فكري نهادينه شده است؟ يكي از مهمترين دلايل اين است كه مدتهاست روند آموزشي در كشورهاي پيشرفته دنيا بهجاي اينكه روي قدرت آموزش و يادگيري دروس عملي اتكا كند سراغ دروس احساسي و هيجاني رفته است.
در مقابل شاهد هستيم در كشورهاي در حال توسعه مانند ايران هر چقدر پيش ميرويم تمايل مردم براي مهندس يا پزشك شدن فرزندشان بيش از ساير رشتههاست. چرا؟ پاسخ مشخص است ما در فضايي زندگي ميكنيم كه احساسات و هيجاناتي كه به يادگيري كمك ميكند كمترين اهميت را دارد. بگذاريد واضحتر بگويم ناديده گرفتن احساسات و هيجانات در آموزش در حقيقت ناديدهگرفتن قدرت هوش هيجاني براي آموزش و پيشرفت است.
ما در كشورمان آنطور كه بايد و شايد در فضاي تربيتي و آموزشيمان براي بهكارگيري هوش هيجاني بچهها فكري نداريم و بر اساس همين تفكر آيندهشان را به نابودي ميكشانيم. آموزشهايي مانند شناسايي احساسات يا مقابله با آنها در چارچوب بالفعل تبديل كردن هوش هيجاني سالهاست كه در جهان ديده ميشود، اما در ايران به كودكان ياد داده نميشود. اين مهارتها فوقالعاده باارزش هستند، اما در نظام آموزشي ما تدريس نميشوند.
براي آشنايي بيشتر با مقولههاي مفيد بهكارگيري و آموزش در خصوص هوش هيجاني بهتر است ابتداي امر يك تعريف كامل از اين نوع هوش داشته باشيم تا بتوانيم اهميت فعال شدنش را درك كنيم. هوش هيجاني در واقع اصطلاحي است كه روانشناسان براي توصيف اينكه چگونه افراد مختلف ميتوانند به خوبي احساسات خود را مديريت كرده و نسبت به ديگران واكنش نشان دهند، مورد استفاده قرار ميدهند، يعني اينكه هر فرد در موقعيتهاي مختلف احساسي يا هيجاني چه نوع واكنشي از خودش نشان ميدهد و چطور بايد به اين واكنش با مديريت صحيح جهت بدهد جزو مبحث هوش هيجاني است. افرادي كه از هوش هيجاني استفاده ميكنند به مهارتهاي كمتري براي مديريت تعارض، پاسخ به نيازهاي ديگران و محافظت و مديريت احساسات براي اينكه اخلالي در زندگي به وجود نيايد، نياز دارند.
براي اولينبار در اواسط دهه ۸۰ ميلادي بود كه در مباحث روانشناسي پرداختن به هوش هيجاني و تحقيق در مورد آن مطرح شد. از همان سال اندازهگيري هوش هيجاني موضوعي نسبتاً جديد بود كه در ميان روانشناسان مورد استقبال قرار گرفت.
براي هر مبحث مورد تحقيق و بررسي روانشناسي چند طرح عنوان ميشود و در مورد هوش هيجاني هم تاكنون چندين مدل مطرح شده كه در حال تحقيق و بررسي است اما آنچه بيش از ساير طرحها مورد نظر است «مدل مختلط» است. در اين مدل پنج مهارت مهم و كليدي در زمينه هوش هيجاني هر فرد مورد بررسي قرار ميگيرد. خودآگاهي، خودگرداني، خودانگيزشي، همدلي و مهارتهاي اجتماعي مباحثي است كه در مبحث هوش هيجاني مورد بحث جدي قرار ميگيرد و در مورد هر فرد مجزا تحقيق ميشود.
وقتي صحبت از خود آگاهي در هوش هيجاني ميشود در حقيقت سخن از مهارتي است كه در واقع شناخت هيجانهاي فرد است، سادهتر اينكه يعني آگاهي از احساسات خود كه شامل يك ارزيابي دقيق از زماني است كه فرد در چه زماني به چه كمكها و عواطفي نياز دارد.
در مورد خودگرداني هوش هيجاني بيشتر تمركز روي قدرت كنترل فرد در مقابل موضوعات بحث خودآگاهي است. در واقع مهارت خودگرداني به عنوان كنترل هيجانهاي فرد شناخته ميشود كه بايد هر شخص مهارت كنترل و اداره هيجانها، مناسب و بجا بودن آنها در هر موقعيت را درون خود مديريت كند. در اين مهارت فرد بايد هيجانهاي خود را به گونهاي مديريت كند كه باعث ايجاد اختلاف نبوده و آرامش را در بحث و جدالها حفظ كرده و همچنين از فعاليتهاي ترحم و وحشت اجتناب كند.
خودانگيزشي سومين و مبحث بعدي هوش هيجاني است كه در تعريف گفته ميشود اين مهارت در واقع برانگيختن و به هيجان آوردن و تحريك كردن خود است، يعني فرد در مرحله بعد از شناخت و قدرت مديريت و كنترل به چنان جايگاهي برسد كه بتواند از هيجانها براي هدفي خاص، تمركز و توجه، ايجاد انگيزه در خود و تسلط بر خويشتن و خلاقيت استفاده كند.
وقتي مباحث درون فردي در مورد هوش هيجاني تمام ميشود در دو مرحله بعد بايد سراغ مباحث ديگري برويم. همدلي اولين مورد است. در مبحث همدلي درباره تعامل فرد با ديگران صحبت ميشود. در اين مرحله فرد بايد داراي مهارت شناخت هيجانهاي ديگران، توانايي همدلي و يگانگي با ديگران باشد.
در آخرين مبحث كه مهارتهاي اجتماعي است نيز با موضوع استفاده از همدلي و همچنين مذاكره براي شناخت نيازهاي ديگران آشنا ميشويم. در مهارتهاي اجتماعي فرد بايد بتواند روابط خود با ديگران و هيجانهاي آنها را تنظيم كند.
* روانشناس و پژوهشگر