اولين بار شما چه زماني خود را در قامت يك رزمنده ديديد و پايتان به عنوان رزمنده به مناطق عملياتي باز شد؟
من سال 58 به عنوان سرباز به سيستان و بلوچستان رفتم. آن زمان درگيريهايي در اين منطقه به وجود آمده بود و به همين دليل يكسالونيم در مناطق مختلف سيستان بودم كه جنگ شروع شد. يك ماه پس از شروع جنگ به كردستان، مرز بازرگان و ايستگاه رازي رفتم. شش ماه در ارتفاعات آنجا بودم كه سربازيام تمام شد. بعد گفتند چون جنگ است شش ماه به صورت احتياط در آنجا مستقر باشيد. در ارتفاعات بالاي ايستگاه رازي بوديم. در مدت حضورمان، روي كوه بوديم و اصلاً پايين نيامديم. آنجا يك گردان ادوات بوديم. سنگري كنده بوديم و با هليكوپتر نفت و موادغذايي برايمان ميآوردند. بعد از اين به طور رسمي وارد بسيج شدم. براي اولين عمليات رسميام به سوسنگرد رفتم و خط اصليمان دهلاويه بود و جزو نيروهاي شهيد چمران و مرتضي قرباني به حساب ميآمدم. در اين منطقه تا عمليات طريقالقدس ماندم. قبل از عمليات شهيد چمران در دهلاويه به شهادت رسيد. بعد از طريقالقدس سه ماه به سپاه دزفول رفتم و پشتيباني مناطق دشت عباس را برعهده داشتم تا عيد سال 61 كه عمليات فتحالمبين انجام شد. بعد از فتحالمبين به جبهه ميمك رفتم و آنجا اولين بار جزو نيروهاي خمينيشهر شدم. بيش از چهار ماه در منطقه بودم. قبل از عملياتها ما تا 30 كيلومتري عراق ميرفتيم و توپخانههاي دشمن را ميزديم تا نتوانند براي جنوب نيرو جابهجا كنند. بعداً حاج احمد كاظمي گفت اين نيروهايت را ميتواني به عنوان فرمانده گروهان در لشكر بگذاري و اينگونه گردانها را تشكيل داديم.
پس نيروهايي كه آنجا با هم بودند همه جزو لشكر 8 نجف شدند؟
بله، همه به لشكر8 نجف آمديم. تعدادمان هم زياد بود. بالاي صدكيلومتر خط داشتيم و يك تيپ تشكيل داديم كه تيپ در والفجر مقدماتي از هم پاشيد. از آن به بعد به صورت گردان در لشكر بوديم. همانجا من فرمانده يكي از گردانها شدم. پس از حضور در پيرانشهر، حاج عمران، پنجوي و چند منطقه ديگر براي عمليات خيبر آماده شديم.
اينجا كمي بيشتر روي عمليات خيبر و اتفاقات پنجم اسفند سال 62 مكث كنيم. شما به عنوان يكي از نيروهاي حاضر در عمليات ابتدا از روند عمليات و حضور نيروها براي اين عمليات بگوييد.
قرار بود براي خيبر، لشكرهاي نجف و عاشورا كنار هم عمل كنند. حتي مسئله ادغام لشكرها هم پيش آمد كه در آخر تصميم بر اين شد كنار هم عمل كنند. نخست دو گردان از نجف و عاشورا به جزيره هليبرد شدند و دو گردان هم از طرف آب براي گرفتن سرپل رفتند. چهار، پنج گردان از لشكر 8نجف و چهار، پنج گردان از لشكر عاشورا كار پشتيباني را انجام ميدادند تا بعد از ما وارد جزيره شوند. شب اول عمل شد و ما روي جاده بوديم. اين را بگويم كه دو گرداني كه قرار بود از طريق آب بروند، 24 ساعت زودتر وارد جزيره شده بودند. اين دو گردان سرپل را كه گرفتند به ما براي وارد شدن خبر دادند. صبح رفتند و ساعت يك شب خبر دادند كه ما سرپل را گرفتهايم. هليكوپتر حاج احمد هم وارد جزيره شد و به ما گفت كه ما در جزيره هستيم شما هم بياييد. گردان من اولين گرداني بود كه حركت كرد و بعد از آن گردانهاي ديگر هم هليبرد شدند. ورود اولين هليكوپترها به دليل تاريكي و آبراهها كمي سخت بود. آبراهها با چراغ مشخص شده بود و از روي چراغها حركت ميكرديم. چهار گردان كه به آنجا رفتيم جزيره گرفته شد اما از شب بعد عمليات وضعيت تغيير كرد.
مگر شب دوم چه اتفاقاتي افتاد كه روند عمليات را تغيير داد؟
شب اول همه چيز طبق برنامه با هماهنگي پيش رفت. آن روز جزيره را پاكسازي كرديم ولي در شب دوم چون چندين محور نتوانسته بودند عمل كنند عمليات لغو شده بود. مثلاً در محور كوشك قرار بود جاده باز شود و براي طلائيه بيايند كه موفق نشده و برگشته بودند. شهيدان حميد و مهدي باكري و حاج احمد كاظمي هم در جزيره بودند و پس از جلسهاي تصميم گرفتند روند عمليات را تغيير دهند. قرار بود ما براي پلهاي نشوه و خيابان بصره، به شطالعرب بزنيم و عمل كنيم. دو پل بزرگ پشت سپاه سوم عراق بود و قرار بود ما اين پلها را بزنيم كه حاج احمد و آقا مهدي گفتند نه ديگر، نبايد اين كار را عملي كرد. حاج احمد و شهيد مهدي باكري هر جا ميرفتند با هم بودند. به ما گفتند با حميد باكري از راه ديگري به جاده ميزنيد و به طلائيه بر ميگرديد. 40، 50 كيلومتر فاصله بود تا به ايران برگرديم اما بعد باز مشكلي پيش آمد. گردانهايي كه قرار بود از ايران به ما وصل شوند با ناهماهنگي مواجه شدند.
يعني قرار بود در شب دوم عمليات بين گردانها الحاق صورت بگيرد؟
دقيقاً. قرار بود دو گردان از لشكر8 نجف و لشكر عاشورا از جزيره به سمت جاده طلائيه بروند و آنجا به گردانهاي ديگر الحاق شوند كه اين موضوع اتفاق نيفتاد. قرار بود از كوشك به طلائيه و بعد از آن به ما ملحق شوند كه نتوانستند. ما تا ايران كه وظيفهمان بود آمديم ولي از آن سمت كسي به ما اضافه نشد. آخرين تماسمان هم اين بود كه پس اين نيروها چه شدند كه خبر رسيد اين نيروها نميتوانند به ما ملحق شوند. اگر ميتوانستند به ما برسند بيش از هزار نفر از اسارت يا شهادت نجات پيدا ميكردند.
البته تعدادي از نيروهايشان نفوذ كرده بودند كه آنها هم بعداً اسير ميشوند. چهار گردان به همراه شهيد حميد باكري به عنوان راهنما و مسئول محور در حال حركت بودند و آقا حميد از جويله (چويبده) هم ردمان كرد. خودش جايي وسط تانكهاي دشمن در حال صحبت بود و ميگفت جاده را بگيريد و به سمت طلائيه برويد كه همانجا شهيد شد. آنقدر گلوله ميزدند كه نميشد لحظهاي ايستاد. همانجا هم او را با تانك زدند و به شهادت رسيد. ما از شهادتش باخبر نشديم و مدتي بعد نيروهاي انتهايي گفتند حميد همانجا كه در حال صحبت بود به شهادت رسيد. شدت آتش آنقدر سنگين بود كه حتي نتوانستيم پيكرش را هم به عقب برگردانيم.
ما نزديك به 50 كيلومتر راه آمده بوديم. از سرشب راه افتاديم و تا ظهر در راه بوديم كه بعدازظهر اسير شديم. چهار گردان ضربات سختي خوردند. اگر از ايران آمده بودند و برايمان مسير را مشخص ميكردند و از يك جا نفوذ ميكردند كار خيلي راحتتر ميشد. منتها فشار دشمن نگذاشت الحاق صورت گيرد. ما در آبراهها پخش شده بوديم. نميدانستيم كدام يك از اين آبراهها به ايران ميرود. بعد در تمام اين آبراهها با عراقيها درگير شديم. درگيري آنقدر شديد بود تا اينكه مقاومت ما هم درهم شكست. روز بود و كوچكترين پرندهاي را ميزدند. وقتي براي آنها مسجل شد كه همه ما ايراني هستيم شدت آتششان را هم بيشتر كردند.
من آنجا تير خوردم و بيهوش شدم. چشمهايم را كه باز كردم، ديدم اسير شدم. تير به شكمم خورده بود و دستم را كه تكان دادم، عراقيها فهميدند زندهام. من را از ميان شهدا بيرون كشيدند و يك گوشه بردند. تعداد زيادي از نيروها شهيد شده بودند كه بيشتر آنها هم كادر بودند. دو معاونم به نامهاي قدم براتي و محمود عموشاهي شهيد شدند و معاون ديگرم نوروزي اسير شده بود. دو گردان از نجف و دو گردان از عاشورا در آنجا به كلي آسيب ديدند. يا شهيد شدند يا اسير. گردانها هم نيروي ويژه بودند. بعداً گزارش دادند عراقيها در يك روز يك ميليون و نيم گلوله در جزيره زده بودند كه رقم خيلي بالايي است. نيروهاي خودم كه بعدها گردان را بازسازي كردند ميگفتند هيچ جاي سالمي در جزيره نمانده بود.
اگر در همان جزيره ميمانديد چه اتفاقي ميافتاد؟
همان صبح اسير ميشديم. بعد كه اسير شديم و گردانهاي ديگر آمدند گفتند تانكها جزيره را محاصره كرده بودند. اگر ما نميرفتيم و سازمان اينها را به هم نميزديم هزاران نيرو به جزيره ميريخت. ما اشتباهاً در حال حركت به سوي عراق بوديم و در اثر مقاومتمان خيلي از نيروهاي عراقي فرار كرده بودند. همين سازمانشان را به هم ريخت. اگر اين سازمان به هم نميخورد شايد صبح زود همه اسير و شهيد ميشدند. وقتي ما اسير شديم دو گردان ديگر جاي ما كه پدافند كرده بودند هم اسير شدند. چند وقت بعد كه ما در عراق بوديم تلويزيونشان مدام شهيدان را نشان ميداد و بسياري از چهره شهيدان براي ما آشنا بود. همان زمان كه ما را گرفتند يك افسر عراقي با جيپ رسيد و با فارسي سليس گفت ديگر از جنگ راحت شديد و جايتان پيش ما امن است. از من درباره بختياري (يعني خودم) سؤال ميكرد كه من گفتم شهيد شده و پيكرش ميان شهداست. هلهله ميكشيدند و از شدت خوشحالي تيرهوايي ميزدند كه همانجا يك تير به پايم خورد. اين تير از همه مجروحيتهايم درد بيشتري داشت. در آخر يكي از افسرهايشان گفت ديگر نكشيد و از ايرانيها اسير بگيريد. آنجا اسمم را عوض كردم و گفتم مختاري هستم. هر جا ميرفتيم نام چند نفر را زياد تكرار ميكردند كه بختياري هم جزوشان بود. پس از اين بود كه شش سال و نيم اسارت من شروع شد.
شما كه در آن مقطع شهيدان باكري و كاظمي را درك كرده بوديد شيوه فرماندهي و ويژگيهاي اخلاقيشان را چگونه ديديد؟
بيشتر عملياتهاي لشكر عاشورا و 8 نجف با هم بود. مهدي باكري با حاج احمد خيلي يكي بود و نميخواستند از هم جدا شوند. حاج احمد در خاطراتش نوشته است كه شهيد مهدي باكري به او ميگويد با لشكر عاشورا بيا تا با هم كار كنيم. هميشه با هم بودند. قبل از خيبر آقا مهدي نيروهايش را آورد و با لشكر ما ادغام كرد كه بعداً مخالفتهايي به وجود آمد. آقا مهدي و شهيد كاظمي خيلي انسانهاي بابصيرتي بودند و نگاه دورانديشي داشتند. آقا مهدي قبل از عمليات خودش براي شناسايي ميرفت و ميگفت تا خودم قبلش منطقه را نبينم نيروهايم را نميفرستم. آنقدر آدم شجاع و با دل و جرئتي بود. همين مسائل اين فرماندهان را به نيروهايي ويژه و شاخص تبديل كرده بود.