کد خبر: 774931
تاریخ انتشار: ۱۵ اسفند ۱۳۹۴ - ۱۳:۴۸
گفت‌وگوي «جوان» با يكي از اقوام شهيد تازه تفحص شده ابوالقاسم رئيسي خيرآبادي
شهيد ابوالقاسم رئيسي خير‌آبادي يكي از شهداي مفقود‌الاثر بود كه سال‌ها پيش براي مقابله با دشمن متجاوز راهي جبهه‌هاي دفاع مقدس شد، اما سال‌ها در گمنامي ماند....
صغري خيل فرهنگ

شهيد ابوالقاسم رئيسي خير‌آبادي يكي از شهداي مفقود‌الاثر بود كه سال‌ها پيش براي مقابله با دشمن متجاوز راهي جبهه‌هاي دفاع مقدس شد، اما سال‌ها در گمنامي ماند تا بالاخره به همت كميته مفقودين ستاد كل، پيكرش تفحص شد و به آغوش خانواده بازگشت. پيكري كه خسته و خاكي از راه رسيد و دل مادرش را پس از مدت‌ها انتظار و بي‌قراري شاد كرد. اين نوشتار حاصل همكلامي ما با عبدالرضا عشوري پسرخاله شهيد است كه در نبود پدر و بيماري مادر شهيد، راوي بخش‌هايي از زندگي شهيد ابوالقاسم رئيسي خيرآبادي مي‌شود.

 

عصاي دست پدر

ابوالقاسم پسرخاله‌ام متولد تيرماه 1343 بود. خانواده‌اي مذهبي اما محروم داشت. پدرش كشاورز بود اما توان زيادي براي انجام كارهاي كشاورزي نداشت، براي همين ابوالقاسم او را در كارهاي كشاورزي ياري مي‌كرد و كمك خرج خانواده‌ مي‌شد. اما جنگ كه شروع شد ابوالقاسم مثل خيلي از جوان‌هاي انقلابي و ولايي آن دوران به جبهه رفت. زماني كه به جبهه مي‌رفت، 18 سال داشت.

مقاومت تا شليك آخرين گلوله

ابوالقاسم در كردستان مشغول به جهاد بود و دوست داشت در كردستان به شهادت برسد. يك بار كه او را براي اعزام به منطقه‌، به سپاه مي‌بردم در ميانه راه به من گفت: دوست دارم در كردستان و جبهه‌هاي غرب به شهادت برسم. علتش را پرسيدم، گفت: در كردستان كومله‌ها با نامردي بچه‌ها را به شهادت مي‌رسانند من دوست دارم تا آخرين فشنگ اسلحه‌ام، به سمت كومله‌ها تيراندازي كنم و آنها را از بين ببرم. او مي‌گفت تك تيراندازهاي كومله آرم سپاه كه روي قلب بچه‌ها قرار دارد را نشانه مي‌گيرند و آنها را به شهادت مي‌رسانند. ابوالقاسم دو مرحله در كردستان در عمليات شركت كرد و در نهايت به سمت جنوب اعزام شد و درعمليات والفجر يك مفقودالاثر شد.

داوطلب مأموريت‌هاي سخت

دانسته‌هاي ما درباره مفقودالاثر شدن و شهادت ابوالقاسم همه آن چيزي است كه دوستانش تعريف كرده‌اند. ابوالقاسم در عمليات والفجر مقدماتي شركت مي‌كند. در روند اجراي اين عمليات ابوالقاسم مفقود مي‌شود. هر چقدر پيگيري مي‌كنند او را پيدا نمي‌كنند. منشي گردان تعريف مي‌كرد: بعد از عمليات، ابوالقاسم بازنگشت. نه در ميان زخمي‌ها بود، نه در ميان اسرا و نه در ميان شهدا. بلافاصله بعد از عمليات والفجر مقدماتي، والفجر يك شروع شد. ما فرض را بر اين گذاشتيم كه احتمالاً در انفجاري ابوالقاسم به شهادت رسيده كه هيچ رد و نشاني از او در دست نيست. درعمليات والفجر يك متوجه شديم كه ابوالقاسم در عمليات شركت دارد. گويي او و چند نفر ديگر در ميان عمليات راه را گم مي‌كنند و خود را به يكي از گردان‌هاي مشهد كه در منطقه حاضر بودند مي‌رسانند و از طريق آن گردان وارد عمليات والفجر‌ يك مي‌شوند. در نهايت ابوالقاسم درعمليات والفجر يك مجدداً مفقودالاثر شد و به شهادت رسيد. همراهانش مي‌گفتند وقتي فرمانده مي‌خواست تا بچه‌ها براي مأموريتي داوطلب شوند او دستانش را بالا مي‌برد و الله‌اكبر مي‌گفت. وقتي علت اين همه شور و اشتياق را از او مي‌پرسيدند مي‌گفت: من مجردم و يك برادر در خانه دارم. بعضي از شماها متأهل هستيد و شرايط و مسئوليت سخت‌تري داريد. پسرخاله‌ام ابوالقاسم دوست داشت به زيارت اباعبدالله‌الحسين(ع) برود. شايد در اين دنيا موفق نشد اما بي‌شك امثال او مهمان خوان امام حسين(ع) هستند.

عصاي دست پدر گم شد

خاله و همسرش سال‌ها منتظر آمدن نشاني از گمشده‌شان بودند. زمان جنگ شوهرخاله من هرپنج‌شنبه صبح به هلال احمر مي‌رفت تا از اسامي آخرين شهدا و اسرا مطلع شود. سال‌ها اين كارش بود. آنقدر بي‌قراري كرد كه ديگر تاب نياورد و از غصه نبودن ابوالقاسم دق كرد و به رحمت خدا رفت. مفقودالاثر شدن ابوالقاسم براي پدرش بسيار دشوار بود. ابوالقاسم كمك حال پدر بود و بي ‌او نمي‌توانست تاب بياورد. انگار عصاي دستش را گم كرده و كمرش شكسته باشد. ناراحت بود كه چرا هيچ نشاني از فرزندش نيامده است. در نهايت هم حسرت به دل از دنيا رفت. مادر شهيد هم مثل هميشه در انتظار به سرمي‌برد. بزرگمرد خانه رئيسي‌ها 18 ساله بود كه مفقودالاثر شد و درنهايت هم بعد از سال‌ها پيكرش به آغوش مادرش بازگشت. بعد از پيدا شدن پيكر و قبل از اينكه او را به ما تحويل دهند به خانه خاله‌ام رفتم تا موضوع تفحص شهيدش را به او بگويم. مادر شهيد ناراحتي قلبي و كمي هم بينايي‌اش مشكل دارد. خاله‌ام خيلي محكم برخورد كرد و آرامش خاصي داشت.

وقتي پيكر شهيد را به ما تحويل دادند آن را به خانه خاله‌ام بردم. خاله دستي روي تابوت شهيدش كشيد و گفت: من سال‌ها فراقت را تحمل كردم، حلالت مي‌كنم. اما تو هم من و پدر و خانواده‌ات را آن دنيا شفاعت كن. مادر شهيد خيلي با روحيه برخورد كرد و همه دلگرم شديم. مردم روستاي خيرآباد فلاورجان هم در مراسم تشييع شهيد سنگ تمام گذاشتند و مراسم بسيار خوب و باشكوهي برگزار كردند. آن هم بعد از سال‌ها كه مسافر 18 ساله ما به خانه‌اش رسيده بود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار