شهيد آويني ميگفت: «ما در جنگ انسان ديديم، ما يافتيم آنچه را كه ديگران نيافتند...» منظورش از ديگران، اشاره به داستان ديوژن (حكيم شهير يوناني) داشت كه در روشنايي روز چراغي به دست گرفته و به دنبال انسان ميگشت. وقتي به او گفتند گشتيم و پيدا نكرديم، گفت: آنچه يافت مينشود، آنم آرزوست.
حالا و پس از قرنها سرگشتگي، دوباره «انسان» آن هم در پهنهاي به نام دفاع مقدس ديده ميشد. نه اينكه از آسمان نازل شده باشد، از همين كوچه پس كوچه شهرها و روستاهاي كشورمان، خودشان را به كوره حوادث جبههها ميرساندند تا آتش جنگ، باقيمانده ناخالصيها را بسوزاند و طلاي ناب تحويل بدهد.
بعد از اتمام دفاع مقدس، تصور اينكه دوران بروز و ظهور «انسان» به سر رسيده است، باعث حسرت ميشد. البته كه زمين خدا هيچگاه از صالحانش خالي نميماند، اما بعيد به نظر ميرسيد باز بتوانيم آن همه انسان را يكجا و مجتمع ببينم. حسرت ادامه داشت تا اينكه دوران عاشقي مدافعان حرم همه معادلات را برهم زد. حالا جواناني پا به ميدان گذاشته بودند كه در عاشقي و شيدايي چيزي از رزمندگان دفاع مقدس كم نداشتند. انگار كه آتشي زير خاكستر باشند. يا طلايي كه تنها غباري رويشان نشسته باشد، منتظر اتفاقي بودند تا جلوه كنند، بدرخشند و جهاني را روشن كنند. معلوم نبود اين فرصتطلبان حاشيهنشين، طي اين سالها كجا بودند كه اينطور ناگهاني بروز يافتند. از كران جستند و در ميدان عاشقي هل من مبارز خواندند. تعارف نيست، كافي است زندگيشان را بخوانيم و ببينيم با چه انسانهايي روبهرو هستيم. تازه دامادي (شهيد هادي شجاع) كه چهار روز بعد از ازدواج رفت و ديگر بازنگشت. پدري (شهيد سجاد طاهرنيا) كه هشت ساعت قبل از تولد فرزندش رفت و 15 روز بعد به شهادت رسيد. اينها قصه يا افسانه نيست. مال خيلي وقت پيش هم نيست، همين چند ماه پيش اتفاق افتاده و همين الان كه به صندليتان تكيه دادهايد و اين مطلب را ميخوانيد در حال وقوع است. باور كنيم گمشدگان ديوژن بين ما هستند. با چند تا از آنها همكار بودهايم. با چند تا از آنها همسفره شدهايم و شايد چند تا از آنها را ميشناختيم. جنگ به انسانها فرصت بروز داد و اگر كمي زرنگ باشيم، آنچه را ديوژن نيافت، بين همين مدافعان حرم خواهيم يافت. كاش به ما هم فرصت بروز داده شود.