روحاني 26 سالهاي كه در كويت زاده و در ميان خانوادهاي مرفه بزرگ شد و براي تحصيل به ايران آمد و عاقبت در سوريه به شهادت رسيد. شهيد به خاطر روحيه شوخ و بانشاطش در ميان رزمندگان شهره داشت و از محبوبيت زيادي برخوردار بود. جواد زهيري برادر بزرگتر شهيد در گفتوگو با «جوان» از ابعاد شخصيتي و ويژگيهاي اخلاقي و رفتاري جابر زهيري ميگويد كه در ادامه ميخوانيم.
شهيد جابر زهيري در چه فضايي بزرگ شدند؟
جابر متولد كويت و بزرگ شده اين كشور است. ما مقيم كويت بوديم و آنجا متولد شديم و درس خوانديم. خانوادهمان از سالهاي پيش به اين كشور رفته، مقيم شده و كار ميكردند. جابر از بچگي و همان هفت سالگي به مسجدي كه در محلمان بود ميرفت. يكي از بچه مسجديهاي ثابت آنجا شده بود و فعاليتهاي زيادي داشت. بعد كه تصميم گرفت دروس حوزوي بخواند چون حوزههاي علميه آنجا را خيلي قبول نداشت به ايران آمد و به حوزه علميه آيتالله كرمي رفت. اينجا درسش را خواند. قبول نكرد در كويت بماند و ميگفت در آنجا نه ايمان دارند و نه اسلام. ميگفت فكرهايشان با من جور درنميآيد. در مسائل ديني خيلي حساس بود. درسش را در حوزه علميه آيتالله كرمي خواند و براي ادامه درسهايش به قم رفت. البته كتابهاي سنيها را ميخواند و ميگفت ميخواهم ببينم طرز فكرشان چگونه است. با شيعيان كويت مثل سيدصباح هم ارتباط نزديك و خوبي داشت. بعد از شهادتش از كويت بيش از 20 نفر در مراسم ختمش شركت كردند.
از لحاظ اخلاقي چگونه آدمي بود؟
از لحاظ اخلاقي ما مثل جابر در خانواده نداشتيم. براي تمام خانواده احترام زيادي قائل بود و انسان متدين و بامعرفتي بود. تمام فاميل و آشنايان جابر را به خاطر اخلاقش دوست داشتند.
به عنوان يك شيعه زندگي در كويت برايتان سخت نبود؟
چرا سخت بود ولي چون پدرم كارش آنجا بود مجبور شديم آنجا بمانيم. پدرم از همان بچگي مسجد رفتن و حسينيه رفتن را يادمان داد. گاهي هم ما را همراه خودش به حسينيه و مراسم عزاداري ائمه ميبرد تا بيشتر با چنين فضاهايي آشنا شويم و بيشتر از دينمان بدانيم. در مدارس كويت به ما مطالب ديني مربوط به سنيها را آموزش ميدادند و پدرم به ما ميگفت اين مطالب را فقط براي نمره آوردن بخوانيد و هر چه كه به شما ميگويند را با عقل خودتان بسنجيد. ما را به حسينيه و مسجد شيعيان ميبرد تا عقايدمان خراب نشود و اصالت دينيمان را فراموش نكنيم. پدرمان در اين زمينه خيلي برايمان زحمت كشيد. اگر زحمات آن روزهاي پدرم نبود شايد من و جابر امروز آدمهاي ديگري بوديم. خدا را شكر كه مذهبمان را حفظ كرد و نگذاشت اعتقاداتمان عوض شود.
اگر ميفهميدند شيعه هستيد امكان اذيت شدنتان بود؟
نه، حساسيت زيادي نبود ولي اگر جايي ميفهميدند شيعه هستيم نسبتهاي ناروايي به ما ميزدند. به همين دليل ميدانستيم كجا برويم تا مشكلي پيش نيايد. آدمهايي ميشناختيم كه آنجا به دليل شرايطي كه وجود داشت سني ميشدند ولي خدا را شكر پدرمان خيلي هوايمان را داشت.
پس اولين تأثيرات را روي شما و برادرتان پدرتان گذاشتند؟
بله! امروز هر چيزي كه ما داريم مديون پدرمان هستيم. حتي شهادت جابر هم از زحمات آن روزهاي پدرم ميآيد. عقيدهمان را از دست نداديم. خدا هم انشاءالله شهادت جابر را از پدرم كه براي تربيت جابر كم نگذاشت قبول كند. پدرم زمان جنگ ايران و عراق سه دستگاه آمبولانس و دو ماشين بنز به ايران داد. آقاي بحرالعلوم آن زمان سفير بود و پدرم پتو و مواد غذايي و وسايل ديگر را به ايشان ميداد تا به سربازان ايراني برساند. آن زمان همهمان به دليل فعاليتهاي پدرم بازداشت شديم و زندان رفتيم. هرچقدر كه كار ميكرد بخشياش را به جمهوري اسلامي كمك ميكرد. پروندهشان در وزارت امور خارجه است. آقاي بحرالعلوم كامل در جريان فعاليتهاي پدرم بود.
گويا پدرتان وضع مالي خوبي داشتند؟
خدا را شكر وضعمان خوب بود. الان هم وضعمان خوب است و هيچ نياز مالي نداريم. پدرم به جابر ماهانه يك ميليون و پانصد هزار تومان حقوق ميداد. برخي از مردم فكر ميكنند به مدافعان حرم پولهاي كلاني داده ميشود يا حكومت ديه آنها را ميدهد در صورتيكه اصلاً چنين چيزي نيست. يك روز سر همين موضوع با كسي بحثمان شد. آن شخص به پدرم ميگفت شما كه نياز نداريد چرا بچهتان را به سوريه فرستاديد. پدرم هم خيلي ناراحت شد و او را از مغازهاش بيرون كرد. به او گفت من او را به خاطر پول نفرستادهام چون هيچ نياز مالي ندارم بلكه جابر به خاطر عقيده خودش رفت. فيلمي از قبل شهادت جابر داريم كه ميگويد اي خدا چرا مرا شهيد نكردي، دعا ميكند كه دوباره به جبهه برود و ميگويد من تا لحظه شهادت نميخواهم جبهه را رها كنم. ميگويد ميخواهم عاقبت به خير باشم و باعث سعادت پدر و مادرم شوم. جابر بسيار مؤمن بود و عقايد محكم و سفت و سختي داشت.
پدرتان وقتي چنين حرفهايي را از آقا جابر ميشنيد نسبت به رفتن او مخالفت نميكرد؟
پدرم از درد دوري و فراق جابر ناراحت است. ناراحت است چون دو فرزند جابر ديگر پدرشان را نميبينند اما خوشحال است كه پسرش شهيد شده است. جابر آخرين برادرمان بود و هميشه فرزند كوچك براي پدر و مادر خيلي عزيز است. دو فرزند هم از او به يادگار مانده و دخترش هنوز نميتواند بابا بگويد. هفت ماهه است. پسرش يك ساله و نيمه است. پسرش وقتي ميبيند ما در حال گريه هستيم ميگويد چرا براي پدرم گريه ميكنيد مگر او ديگر نميآيد؟ ما به خاطر فرزندانش كه ديگر پدرشان را نخواهند ديد اذيت ميشويم. جابر دو جهاد داشت. يكي اينكه از بچگياش در كويت جهاد كرد و روي عقيدهاش ماند، درس خواند و در حال گرفتن دكترا بود. جابر از 17 سالگي معمم شد. يك جهاد بزرگتر اين بود كه به جبهه رفت و عليه دشمنان اسلام جنگيد.
شده بود جابر درباره شهادت و رفتن به سوريه با پدر و ديگر اعضاي خانواده صحبت كند؟
گاهي برايمان صحبت ميكرد ولي ما فكر ميكرديم شوخي ميكند. ميگفت اگر شهيد شوم حواستان به بچههايم باشد و بچههايم ديگر بچه خودت ميشوند. ولي با خنده و شوخي ميگفت تا ما ناراحت نشويم. ميگفت من ميروم آنجا كار تبليغاتي انجام بدهم و رفتنم هيچ خطري ندارد. اينها را ميگفت تا ما راضي شويم و بگذاريم او به سوريه برود. به مادرمان ميگفت بعد از من مواظب بچههايم باشيد. مادرم گريه ميكرد و نميگذاشت ادامه حرفهايش را بگويد. وقتي گريه مادرم را ميديد ميگفت شوخي كردم و نميروم. به اين صورت شوخي شوخي با ما صحبت ميكرد. ميگفت اگر شهيد شدم مرا در نجف دفن كنيد. ما فكر نميكرديم يك روز بخواهد برود.
يعني احتمال رفتنش را نميداديد؟
قبل از اينكه به سوريه برود به چندين كشور ديگر سفر كرده بود. يك سال به عراق، سه ماه به ليبي و بعداً به لبنان رفته بود. اولين بار سه ماه به سوريه رفت و 10 روز اينجا ماند و دوباره رفت كه شهيد شد. ما تازه بعد از شهادتش فهميديم چه انسان فعالي بوده است. شيخ علي پسر آيتالله كعبي به ما از جهاد و فعاليتهاي جابر گفت. ما از خيلي از كارهايش خبر نداشتيم. شيخ علي ميگفت آزادكردن يك منطقه را مديون جابر هستيم. تعريف ميكرد از روحيهاي كه جابر به ما ميداد همه خوشحال ميشديم. از حرفهايش روحيه ميگرفتيم و خستگيمان درميرفت. اسم منطقه آزاد شده را شيخ مالك كه نام مستعار جابر بوده ميگذارند چون آزادسازي آنجا را مديون شيخ مالك بودند. او با خنده، شوخي و روحيه دادنش باعث آزادسازي آن منطقه شد. برايمان ميگفت جابر خيلي نترس بود و بينمان شجاعت پخش ميكرد. اين منطقه پارسال آزاد شد و هنوز به همين نام مانده است. جابر زماني كه زنده بود وقتي با لباس روحاني بيرون ميرفت برايمان افتخار بود و بعد از آن نوع شهادتش برايمان افتخار شده و باعث شده تا ما سرمان را با افتخار بالا بگيريم.
اينطور كه اشاره ميكنيد برادرتان نسبت به سنش خيلي جلوتر بود؟
دقيقاً فعاليتهاي جابر خيلي بيشتر از يك جوان 26 ساله بود. درسش خيلي خوب بود. استادش آقاي فراهاني ميگفت اگر جابر زنده ميماند براي جذب دانشجويان ديگر هم مفيد بود. ميگفت جابر آنقدر باهوش بود كه اگر يك بار يك مطلبي را ميخواند ياد ميگرفت و فراموش نميكرد. تعريف ميكرد اگر 10 سال ديگر درسش را ادامه ميداد يكي از بزرگترين عالمان خوزستان ميشد. از لحاظ هوشي و درسي يك اعجوبه بود.
الان شهادتش براي خانواده سخت نيست؟
مادرمان ناراحت است ولي ميگويد خدا را شكر كسي را دارم كه آن دنيا شفاعتم را كند.
براي خودش سخت نبود كه دو فرزند را رها كند و از زندگياش دل بكند؟
جابر دنيا را سه طلاقه كرده بود و فقط دنبال آخرتش بود. جابر ايمان قوياي داشت. دفعه پيش كه آمده بود گفتم چرا به آنجا ميروي؟ برايم تعريف ميكرد آنجا كه ميروم چيزهايي را ميبينم كه حالم از دنيا به هم ميخورد. اينجا پر از دروغ و كلك است و نيت بچههاي آنجا صاف و پاك است. دلت با خدا صاف ميشود و دنياي ديگري است. آنجا همه نيتشان صاف و باخداست. وقتي كه آمد 10 روز بيشتر نتوانست اينجا بماند. هرسال خودش به كربلا ميرفت ولي امسال آنقدر التماسش كرديم كه بمان تا با هم برويم گفت نميتوانم بمانم و دلم گرفته است. شوق عجيبي براي رفتن داشت. يك فيلم هم از جابر دارم كه گريه ميكند و ميگويد عمار در دستان من استشهاد كرد و خدا من چه گناهي كردهام كه شهيد نشدهام. هر چه گناه كردهام ببخش و مرا شهيد كن. وقتي به آنجا ميرود نه به بچه و نه به پدر و مادرش فكر ميكرد. فقط به خدا و اعتقاداتش فكر ميكرد.
عمار از دوستانش بود؟
عمار يكي از دوستانش بود كه بر روي دستان جابر شهيد شد. از شهادت او خيلي تحت تأثير قرار گرفته بود. ميگفت در آن دنيا سيده زينب از مدافعان حرم استقبال ميكند و من هم ميخواهم سيده زينب آن دنيا از من استقبال كند. ارادت زيادي به اهلبيت داشت.
آقا جابر وصيتنامهشان را نوشته بودند؟
نوشتهاي را روي مهر بزرگي پيدا كرديم كه رويش نوشته بود من جابر زهيري اگر شهيد شدم ميخواهم در نجف كنار اميرالمؤمنين دفن شوم و ميخواهم اين مهر زير سرم باشد. وصيتنامهاش كه در جيبش بوده را هنوز برايمان نفرستادهاند.
در پايان اگر خاطرهاي از شهيد جابر زهيري داريد برايمان بگوييد.
بهترين خاطرات من از جابر مربوط به زماني است كه با هم به مراسم ميرفتيم. خيلي برايم لذتبخش بود. بعد از آن هم با اينكه جابر كوچكتر بود ولي وقتي با لباس روحانيت كنار هم قدم ميزديم خيلي پرابهت بود. جاي خالياش خيلي احساس ميشود و هيچكدام از ما هم نميتوانيم جايش را پر كنيم. فكر ميكنيم خواب هستيم و اگر از خواب بيدار شويم جابر خواهد آمد. جابر در دينداري، شوخي و زندگياش انسان ديگري بود. وقتي فكر ميكنم ميبينم يك نقطه منفي در زندگي جابر وجود نداشته است. جابر 26 سال سن داشت و تمام عمرش را براي درسش گذاشت و عمرش به مسجد رفتن و كارهاي مثبت و مفيد گذشت.