در ساليان اخير موضوع طلاق به یک آسيب اجتماعي و فراتر از آن به يك بيماري اجتماعي تبديل شده است. ما با پرونده باز شدهاي از يك نوع بيماري مواجه شده ايم كه مسري شده و در هر سال ارقام آن به صورت تصاعدي افزايش مييابد. برخی معتقدند خانوادهها و به خصوص جوانان را نباید از طلاق ترساند چراکه با دست گذاشتن روي اين پديده منفي در جامعه انگيزه جوانان براي ازدواج کاهش می یابد.
ديدگاه اين دسته از افراد نسبت به طلاق مثل پاشيدن خاكستر به آتش است که در نهایت روشن می ماند. پس بهتر است به جای برخورد انفعالی به فکر درمان باشیم. افزايش آگاهي در برابر آسيبهاي اجتماعي قبل از ازدواج ميتواند يكي از موانع ورود به جدايي زوجين در خانوادههاي امروزي باشد. بدون شک با بالا رفتن سطح معلومات افراد در سن ازدواج نسبت به زواياي تحت تأثير طلاق، ديگر زوجين پس از ازدواج بر سر مسائل ناچيز زندگيشان را به مخاطره نمياندازند، از ان منظر كه افراد با پي بردن خطرات حاصل از پيامدهاي طلاق ديدگاه خود را نسبت به ادامه زندگي و حل تعارضات و كشمكشهاي جزئي تغيير ميدهند و به راحتي ساز جدايي را كوك نميكنند.
از سویی بر طبق تحقيقات و آمارهاي موجود زمينهسازهاي زيادي باعث ميشوند كه طلاق در خانواده رخ بدهد اما يكي از بزرگترين عوامل اصلي كه اين پديده را رقم ميزند به دخالت خانوادهها در زندگي زناشويي و زوجين برمی گردد.
با تغيير در سبك زندگي بسياري از جوانان می بینیم پختگي لازم را براي اداره زندگي مستقل را ندارند و چون تا سن ازدواج بار هيچ مسئوليت و تكليف را به دوش نكشيدهاند و بدتر اينكه پدر ومادر حتي اجازه تصميمگيري براي حل مشكلات کوچک را به آنان ندارده اند این معضل تربیتی آنان را در آینده و در زندگی مشترک دچار معضل می کند.
با اين وجود اگر این رفتار پدر و مادر براي فرزندان پس از ازدواج نیز ادامه دار باشد به طور قطع و يقين زندگي زناشويي آنان را دچار مشکل می کند. احترام به پدر و مادر با موضوع دخالت آنان دو چیز متفاوت است و مشورت گرفتن از بزرگترها به معنای این نیست که باید به آنان اجازه هر نوع دخالتی را داد.