کد خبر: 765753
تاریخ انتشار: ۲۶ دی ۱۳۹۴ - ۲۱:۴۲
گذري بر زندگي و مجاهدت‌هاي شهيد مدافع حرم فرهاد خوشه‌بر در گفت و گو با همسر و همرزمانش
«شهيد البطل» (قهرمان شهيد) لقبي بود كه همرزمان سوري شهيد فرهاد خوشه‌بر براي او انتخاب كرده‌بودند.
عليرضا محمدي

ابوحامد جبهه مقاومت اسلامي 19 بهمن 1360 در لنگرود به دنيا آمد و 33 سال بعد دهم اسفند ماه 1393 در تل قرين منطقه درعا به شهادت رسيد. او تنها قهرمان ميدان مبارزه نبود و در جهاد نفس نيز با وجود اينكه پسري خردسال داشت و همسرش دومين فرزندشان را سه ماهه بار دارد بود، عزم ميدان نبرد كرد و به شهادت رسيد. در حالي كه دخترش فاطمه شش ماه بعد از شهادت پدر به دنيا آمد. متن زير، خاطراتي از اين شهيد مدافع حرم در گفت و گو با زهرا رضوانخواه همسر و چند تن از دوستان و همرزمانش است كه پيش رو داريد.

عطر شهادت

پدرم از رزمندگان دوران دفاع مقدس بود و عمويم شهيد حسن رضوانخواه فرماندهي گردان كميل لشكر قدس گيلان را برعهده داشت. يكي از دلايل آشنايي و ازدواج من و فرهاد هم به خاطر سابقه مذهبي و انقلابي خانواده‌ام بود. فرهاد مدتي را در حوزه درس مي‌خواند. همان جا هم از طرف مرحوم آيت الله عباسي رئيس حوزه به خانواده ما براي ازدواج معرفي شد. همسرم از بدو زندگي مشتركمان اشتياقش به شهدا را مخفي نمي‌كرد و در هر فرصتي كه پيش مي‌آمد به راهيان نور مي‌رفت و روايتگري مي‌كرد. فرهاد فقط روايتگر شهدا نبود بلكه خودش هم عطر شهادت گرفته بود.

همسر شهيد

فرمانده آچار به دست

فرهاد در كارهاي فني استاد بود. جعبه ابزارش كامل بود. هرجا كه مي‌رفت كافي بود بفهمد يكي از لوازم خانه خراب است، سريع آستين‌ها را بالا مي‌زد و شروع مي‌كرد به تعميرات، هنرش هنوز هم در خانه همه فاميل قابل مشاهده است. يكي از همرزمانش تعريف مي‌كرد در سوريه يك روز دستشويي فرنگي مقر خراب شد، نيروها كلافه شده بودند، فرهاد دست به كار شد و سيفون فاضلاب را باز كرد و بعد از كلي تلاش، يك ليف حمام از داخل سيفون خارج كرد و لوله باز شد. رفيقش مي‌گفت من را صدا زد و به شوخي گفت: فلاني حالا حال ميده با اين ليف بري حمام...! روحيه خاكي و بي‌آلايش فرهاد حتي نيروهاي سوري را هم متعجب كرده بود. فرمانده‌اي آچار به دست كه توالت نيروهايش را تعمير مي‌كرد.

همسر شهيد

خمس قبل از شهادت

بعد از شهادت فرهاد منزل پدرم خيلي شلوغ بود و رفت و آمد زيادي انجام مي‌شد. همين حين شخصي روحاني مي‌آيد و پاكتي را كه مي‌گفت امانتي شهيد است به اقوام مي‌دهد. شوهر خواهرم پاكت را كه حاوي رسيد خمسي دفتر مقام معظم رهبري بود برايم آورد و پرسيد: سال خمسي شهيد كي بود؟ گفتم: عيد فطر بود. اما تاريخ پرداخت خمس را كه نگاه كرديم درست چند روز قبل از آخرين اعزام فرهاد بود. فرهاد خمسش را به اين روحاني نمي‌داد اما اين دفعه آن قدر عجله داشت كه فوري اين مدت چند ماه را حساب كرده و پرداخته بود تا حتي به اندازه اين مدت هم مديون نباشد.

همسر شهيد

عاشق ولايت بود

پارسال وقتي خبر بستري شدن حضرت آقا را شنيد خيلي نگران شده بود. مثل همه بچه حزب‌اللهي‌ها مضطرب بود. داشتيم اخبار نگاه مي‌كرديم كه تلويزيون بيمارستان را نشان داد. اقشار مختلف براي ملاقات آقا به بيمارستان مي‌رفتند و از ايشان عيادت مي‌كردند. اتفاقاً عمو پورنگ و اميرمحمد را هم نشان داد كه كنار تخت آقا ايستاده بودند و احوالپرسي مي‌كردند، با نگاهي پر از حسرت نگاهم كرد و گفت: عموپورنگ هم رفت عيادت آقا اما ما نتونستيم بريم. خيلي نسبت به حضرت آقا ارادت و تعصب داشت.

همسر شهيد

ويزاي كربلا از جنوب

فرهاد هر سال بايد براي روايتگري مناطق جنگي مي‌رفت. حتي بعد از ازدواج هم اين كار را ترك نكرد و به همراه خانواده به مناطق عملياتي جنوب كشور مي‌رفت. پارسال چند ماه گرفتار بيماري بچه بود و مرتب در بيمارستان رفت و آمد مي‌كرد. نزديك عيد خبردار شديم كه خانواده را با ماشين خودش كه يك پرايد داغان بود برده مناطق جنوب. اصلاً براي ما قابل فهم نبود چطور با وجود بيماري بچه و خاك آلود بودن جنوب خودش را به مناطق عملياتي رسانده است. بعد از شهادتش فهميدم كه فرهاد ويزاي كربلايي شدن را از خاك‌هاي خونين جنوب گرفت و رفت.

يكي از اقوام شهيد

حفظ قرآن

روز اول ماه مبارك رمضان بعد از اذان ظهر بود كه فرهاد به موبايلم زنگ زد و گفت با چندتا از بچه‌ها داريم مي‌آيم تهران. گفتم خيره ان‌شاءالله. گفت مي‌خواهيم به مراسم انس با قرآن برويم كه در بيت آقا برگزار مي‌شود. گفتم الان كه دير شده مگه كارت دعوت داريد؟ گفت: نه، بعد از ظهر راه مي‌افتم تا روزه‌مون خراب نشه. از من آدرس گرفت و آمدند. نمي‌دانم چطوري خودشان را از شمال به تهران رسانده بودند. بعد از افطار زنگ زدم. گفت جات خالي رفتيم به مراسم رسيديم. افطار هم سر سفره حضرت آقا مهمان بوديم. گفتم كارت دعوت از كجا آورديد؟ گفت كارت نداشتيم اما قسمت بود بريم پيش آقا و ما هم رفتيم. آن روزها نمي‌دانستم مشغول حفظ قرآن است. بعد از شهادتش از اين موضوع مطلع شدم و اين از اخلاص شهيد بود.

يكي از اقوام شهيد

به قولش وفا كرد

روز تشييع جنازه قرار شد پيكر مطهر شهيد را اول ببريم منزل پدرش و بعد داخل شهر تشييع كنيم. وقتي آمبولانس جلوي در ايستاد، جمعيت تابوت را روي دست گرفتند و بردند داخل منزل پدرش. جمعيت گريه و شيون مي‌كردند. بعد از چند دقيقه پدر شوهرم با صداي بلند فرياد كشيد و همه را ساكت كرد. بعد خطاب به تابوت شهيد كرد و گفت: فرهاد من از تو راضي هستم خدا هم از تو راضي باشد برو به امان خدا اما فقط محمدت را فراموش نكن و به او سر بزن! بعد از مراسم تدفين و نزديك غروب محمد داخل ماشين خواب بود. هرچه نوازشش مي‌كرديم چشمش را باز مي‌كرد و باز هم مي‌خوابيد. بعد از ساعتي از خواب بيدار شد. مي‌گفت بابا اومد پيشم، منو بوسيد و برام اسباب بازي خريد، پليس شده بود و تفنگ داشت، باهاش هاپوها رو مي‌كشت.... فرهاد به قولش وفا كرده و آمده بود. يكي از همرزمانش مي‌گفت روز آخر در عمليات به من گفت امروز مي‌خواهم اينها (دشمن) را مثل سگ بكشم.

همسر شهيد

حسرت نماز صبح

عمليات تا سه صبح طول كشيد، خيلي خسته بوديم؛ رفتيم كمي استراحت كنيم اما صداي شليك تانك‌ها هر از گاهي بيدارمان مي‌كرد، وقتي بيدار شدم، ساعت هشت و نيم صبح شده بود. بچه‌ها را بيدار كردم تا صبحانه بخوريم، وقتي فرهاد را بيدار كردم گفتم: عجب عملياتي بود پسر، با كمترين تلفات شهر را آزاد كرديم. با حسرت گفت: چه فايده وقتي نماز صبحمون قضا شد.

همرزم شهيد

نيت پاك

عمليات لغو شده بود. براي زيارت به حرم حضرت زينب(س) رفتيم. در زينبيه عمليات انتحاري انجام شده بود؛ فضا كاملاً امنيتي بود، تمام درها را بسته بودند. كسي را هم راه نمي‌دادند. هرچه اصرار ‌كرديم فايده نداشت. حسابي نااميد شده بوديم و تصميم داشتيم برگرديم. فرهاد گفت: بچه‌ها اينجا يكي نيتش خرابه. گذشت و بعد از شهادت فرهاد يكي از دوستان كه عضو ستاد بازسازي حرم حضرت زينب(س) بود را ديدم. بعد از اينكه از شهادت فرهاد و ماجراي زيارت ما باخبر شد، ناراحت شد و دستمالي معطر متبرك به ضريح حضرت زينب را از كيفش در آورد و گفت: اين را به صورت شهيد قبل از تدفين بكشيد. اين‌كار توسط خانواده شهيد انجام شد. بعد از اين قضيه تازه فهميدم آن روز فقط نيت يك نفرمان پاك بود.

همرزم شهيد

قوت قلب رزمنده‌ها

يك روز فرهاد در شدت درگيري با مزدوران تكفيري و زير آتش شديد دشمن تمام قد ايستاده و با شجاعت خاصي نيروهايش را فرماندهي مي‌كرد. به او گفتم: فرهاد بيشتر مراقب باش. لطفاً بنشين يا خيز برو اوضاع خطرناكه. گفت: اين نيروهاي سوري نگاهشون به ما ايراني‌هاست اگر كمترين آثار ترس را در ما ببينند قافيه را مي‌بازند و ترس بهشون حاكم مي‌شه و اونوقت جرئت مقاومت نخواهند داشت. وقتي كه فرهاد شهيد شد بچه‌هاي سوريه خيلي نگران و مضطرب به ما گفتند ابوحامد شهيد شده. اولش باور نكرديم. اما وقتي رفتيم روي تل قرين ديديم جنازه فرهاد از همه شهدا جلوتر روي زمين افتاده است. گلوله تك تيرانداز به سرش اصابت كرده بود و به حالت سجده روي زمين افتاده بود. لبخند رضايتي هم روي لبانش نقش بسته بود. وقتي در حال انتقال پيكر مطهرش بوديم هر رزمنده سوري كه او را مي‌ديد با احترام خاصي به طرفش مي‌آمد و مي‌گفت: شهيد البطل شهيد البطل يعني «شهيد قهرمان». آنها افتخار مي‌كردند كه خودشان را به فرهاد منتسب كنند. فرهاد فرهنگ فرماندهان و شهداي دفاع مقدس را تا جبهه‌هاي سوريه رسانده بود. او فرمانده دلاور قلوب رزمندگان بود.

همرزم شهيد

علمدار نيامد

قبل از عمليات هواي كربلا را كرده بود. در جمع بچه‌ها پرسيد كربلا چند مي‌گيرن بريم. داشتيم درباره شهادت حرف مي‌زديم. گفتم: وقتي ما را ببرند پاي جنازه چي ميخونن؟ بعدش خودم بدون اينكه دقت كنم به محتوا خوندم: من غريب خلوت تنهايي‌ام. . . گفت نه، اين رو مي‌خونند: بعد بلند شد و درحالي كه راه مي‌رفت و سينه مي‌زد خوند:‌اي اهل حرم مير و علمدار نيامد علمدار نيامد... .

همرزم شهيد

دلنوشته يكي از همرزمان شهيد:

تو كه مرگ را به سخره گرفتي

هنوز بعد از گذشت10 ماه از شنيدن خبر شهادتت باور نمي‌كنم كه ميان ما نيستي. حضورت پررنگ‌تر شده است. براي قلب‌هاي خسته ما، كمي كه دلتنگ مي‌شويم قاب عكست بر روي ديوار مي‌شود مونس جانمان و گوشي براي نجواي‌مان، لبخند مهربانت حتي از روي قاب عكس هم ديدني و زنده است. مي‌دانم كه لحظه به لحظه همدم غم‌هاي خانواده‌ات هستي و تكيه گاه محكم همسرت. پسرت پنج ساله‌است محمد هم كه مي‌گفت در خوابش آمدي و با او كشتي گرفتي... پيشاني‌اش را بوسيدي و رفتي...

تو مرگ را هم به سخره گرفتي، كدام خاك است كه بتواند تو را از قلوب دوستانت جدا كند؟ تو براي ما نعمت شدي، الگو شدي، براي ما كه جنگ را نديده‌ايم و معني شهادت را حس نكرديم، چقدر زيبا فرق مرگ و شهادت را نشانمان دادي، در زمانه‌اي كه خيلي از سابقون قديمي و مدعيان انقلاب و جنگ تيشه به ريشه نظام و ولايت مي‌زنند چه خوش درخشيدي و چه رعنا قد كشيدي، در زماني كه خيلي‌ها از جنگ و رزم و جهاد و مبارزه پشيمان شده‌اند و دست گدايي به سوي شيطان دراز مي‌كنند چقدر زيبا قامت كشيدي به آسمان‌، در زماني كه بازار دين‌فروشي و رياكاري و دزدي و ابتذال داغ داغ است و مدعيان دروغين خون بر دل امامشان مي‌كنند چه مردانه داوطلب پيكار شدي، جبهه‌اي را كه نديده بودي روايتگري مي‌كردي و چنان بر نديده خود ايمان داشتي كه به جمع اصحاب آخرالزماني سيدالشهدا عليه‌السلام پيوستي، كفيل زينب‌(س) در كربلا عباس‌(ع) بود و چه زيبا بود قامت رشيد و علمداريت وقتي كه در عروج مستانه‌ات به سجده افتادي و چه زيباتر چشمان عاشق و صورت ارباب كربلا.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار