از تمام معضلات و مشكلات و آسيبهاي اجتماعي كه بگذريم، امروزه بحث بيسوادان نيز به موضوعي با هزار حرف و حديث تبديل شده است.
با اينكه سال ۷۵، سال پايان بيسوادي در كشور اعلام شده بود، اما بعد از گذشت 10سال، يعني در سال ۸۵ آمارها نشان ميدادند كه حدود ۱۰ ميليون بيسواد در كشور وجود دارد و امروز نيز بعد از حدود 20 سال از آن روزي كه اعلام شده بود ديگر بيسواد نداريم، معاون وزير آموزش و پرورش از وجود حدود 9 ميليون بيسواد در ايران خبر ميدهد.
هنوز معلوم نيست آمارها از كجا استخراج ميشوند و اين همه بيسواد در چه گروه سني قرار دارند ولي شواهد نشان ميدهند با توجه به اينكه ريشهكني بيسوادي جزو اولويتهاي تمام دولتها بوده است، اما بودجهاي كه به آن اختصاص مييابد درست در جايي كه بايد هزينه شود، هزينه نميشود.
در حال حاضر مسئولان نهضت سواد آموزي به راحتي از وجود ميليونها بيسواد در كشور خبر ميدهند اما كسي نميگويد پس طي اين همه سال چه كاري صورت گرفته و بر اساس چه برنامهاي پيش رفتهاند كه همچنان 9 ميليون ايراني از آموزش و تحصيل بازماندهاند؟
بر اساس گزارشهاي موجود، دولت براي انجام سوادآموزي سالانه 250 ميليارد تومان اختصاص داده است، ولي اين بودجه بدون كمترين بازدهي فقط خرج ميشود و روز از نو روزي از نو.
هر چند رئيس سازمان نهضت سوادآموزي اعلام كرده «دولت سال گذشته مصوبهاي در رابطه با مراكز يادگيري محلي تصويب و در اين راستا محتواي كتاب آماده شده كه به زودي اين مهم عملياتي ميشود.» اما باز هم بايد پرسيد اين «به زودي»ها چه وقت است و كي بايد شاهد عملياتي شدن آن باشيم.
بي شك بيسوادي هزينههاي زيادي به جامعه تحميل ميكند، اما همين كه بگوييم «تعداد قابل توجهي از مجرمين زير ۳۰ سال، بيسواد هستند و اين نشان از تأثير بيسوادي و كمسوادي بر بروز جرائم دارد»، كافي است؟
به هر حال اگر به آمارها و نشانهها نگاه كنيم ميبينيم كه ايران با «بحران سوادآموزي» روبهروست اما اين بحران هيچ سروصدايي ندارد. ما سالهاست كه با نوعي «بحران خاموش» درگيريم، بحراني كه مانند هر امر اجتماعي ديگري هم زائيده و ناشي از عوامل گوناگون اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي و هم زاينده و بارآورنده مجموعه عظيمي از بحرانهاي امروزي جامعه است. اين بحران برخلاف بحران محيط زيست، بحران ترافيك، بحران بيكاري، بحران طلاق، بحران اعتياد، بحران مسكن، بحران فقر، بحران نابرابريهاي اجتماعي و بحرانهاي اجتماعي و فرهنگي ديگري كه ما امروز با آنها درگيريم، نه تنها انعكاس چنداني در رسانهها ندارد، بلكه مردم هم نسبت به آن بياعتنا هستند و برخلاف افزايش قيمتها يا مشكلات ديگر زندگي، در زندگي و گفتوگوهاي روزمره از آن صحبتي نميكنند.
ظاهراً بيسوادي، بحراني شبيه ويروس ايدز است كه 10 يا 15 سال بعد از آلوده كردن بدن بيمار، او را ميكشد اما كسي از بيسوادي يا كمسوادي نميميرد. سواد از جمله نيازهاي زيستي نيست كه فقدان آن موجب سر و صدا شود اما تأثيرات ويرانكنندهاي دارد كه مثل زلزله سقف جامعه را بر سر شهروندانش هوار ميكند.