آنچه پيش روي داريد، شمهاي از خاطرات عالم ارجمند، حضرت آيتالله سيد علي اكبر قريشي(قرشي)، نماينده كنوني آذربايجان غربي در مجلس خبرگان رهبري و از فعالان انقلاب اسلامي دراين منطقه است. اميد ميبريم هم اينك كه به سي و هفتمين سالروز پيروزي انقلاب اسلامي نزديك ميشويم، انتشار اينگونه خاطرات براي مردم تداعيگر آن روزهاي بزرگ و براي محققان مفيد افتد.
بعد از دستگيري امام خميني(ره) در سال 1342 مردم ايران قيام كردند كه منجر به كشتار مردم معترض در 15 خرداد در شهرهاي تهران، تبريز، ورامين و برخي ديگر از شهرهاي كشور توسط عوامل رژيم شد. لذا رژيم براي جلوگيري از قيام همگاني اقدام به دستگيري علماي برجسته، تأثيرگذار و انقلابي كرد. پنج شش نفر از علماي اروميه را همان روز به شهرباني بردند، زيرا رژيم از وجود آنها احساس خطر ميكرد و احتمال ميداد در اعتراض به دستگيري امام مردم را به مخالفت و اعتراض فراخوانند. بنده نيز در بين روحانيون دستگيرشده بودم. ما را به شهرباني اروميه بردند. تا جايي كه به ياد دارم، بعضيها را در برابر اخذ تعهد كتبي مبني بر عدم اقدام عليه رژيم آزاد كردند، ولي سه نفر تعهد كتبي ننوشتند كه عبارت بودند از دانشمند معروف و روحاني بزرگوار مرحوم شيخ محمدامين رضوي، مرحوم سيد حمزه موسوي عجبشيري و بنده. ما سه نفر به بهانه اينكه در اصل اروميهاي نيستيم و شما از علماي اروميه تعهد ميگيريد تعهد كتبي ننوشتيم. مأموران شهرباني گفتند اگر تعهد ننويسيد، به اين معناست كه مخالف حكومتيد و ميخواهيد روي منابر در مساجد مردم را عليه اعليحضرت تحريك كنيد، بنابراين ما مأموريم و معذور و مجبوريم به دستانتان دستبند بزنيم و شما را دستبسته به تهران بفرستيم. كمانكارها آمادهاند همين الان شما را به تهران ببرند و تحويل زندان قزلقلعه بدهند! بنابراين اگر قصد مخالفت با شاه را نداريد، بياييد تعهدنامه را امضا كنيد و آزاد شويد. زير بار نرفتيم و امضا نكرديم. آنها هم ما را رها نكردند. به همين دليل تا مدتها زندان را تجربه كرديم!
منطق طرفداران سلطنت
در سال 1342 امام قيام كرد و انگيزه قيام اسلامي خود را هم براي همگان روشن ساخت كه آن مخالفت با قوانين و اعمال ضد اسلامي شاه و دربار و وابستگي حكومت به امريكا و اسرائيل بود. به تبع امام و منطق قوي ايشان كه در واقع امر به معروف و نهي از منكر بود، همه علماي ايران در شهرهاي بزرگ و كوچك بهنوعي مخالفت خود را نسبت به رژيم و پشتيباني خويش از امام اعلام كردند و به دنبال آن يك مبارزه فراگير با شدت و ضعفهايش به رهبري روحانيت عليه رژيم پهلوي آغاز و 15 سال بعد منتهي به پيروزي نهضت و سقوط رژيم شاهنشاهي شد.
در مناطق آذربايجان غربي و در خود اروميه هم روحانيت اغلب مخالف رژيم و طرفدار امام بودند. در مقابل منطق مبارزهطلبانه مخالفان رژيم عدهاي هم يا طرفدار سرسخت سلطنت بودند يا بهنوعي با رژيم مماشات ميكردند و مبارزه براي سقوط شاه را به صلاح مملكت و بهخصوص منطقه ما نميدانستند. منطق ايشان اين بود كه مردم مناطق آذربايجان غربي در گذشته همواره مورد غارت، هجوم، قتل و ناامني قرار ميگرفتند و بعد از روي كار آمدن سلطنت پهلوي و قدرت يافتن رژيم شاه اين منطقه از امنيت و آرامش نسبي برخوردار شد و از تكرار قتل، غارت و هجوم اشرار و بيگانگان خبري نيست. بهتر است با رژيم مخالفت نكنيم و آرامش را بر هم نزنيم تا زمينه دوباره براي آن فجايع مساعد نشود و...، ولي ما منطق انقلاب را در برابر آنان مطرح ميكرديم و ميگفتيم بايد از آن مرداب بيتحرك، رها و در جريان حياتبخش نهضت جاري شويم و به حاكميت زلال و روشن اسلام دست يابيم و در آرامش و آسايش پاك و حيات طيبه زندگي كنيم، لذا بحمدالله در جريان انقلاب حركت كرديم و پشت سر رهبري امام خميني به مبارزه پيوستيم.
زيارت عتبات عاليات و ديدار با امام(ره) در نجف اشرف
در سال 1356 به لطف خداوند و عنايت اهلبيت(ع) زيارت عتبات عاليات نجف اشرف، كربلاي معلي، كاظمين، سامرا و امكنه مقدسه ديگر در عراق مثل مسجد كوفه نصيبم شد و با كارواني به عراق عزيمت كردم. ديدار با امام خميني(ره) يكي از برنامههايم در اين سفر زيارتي بود. يكي از علماي اروميه قبل از حركت به من گفت: «خيلي مراقب باشيد. تعدادي از مأموران ساواك در اين كاروان ميروند و زائران و مخصوصاً شما را زير نظر دارند، اگر به ديدار آقاي خميني برويد بايد بسيار محرمانه و هوشيارانه باشد، وگرنه وقتي برگرديد ساواك اذيت ميكند.»
در نجف بعد از زيارت مرقد حضرت اميرالمؤمنين(ع) برخي از علما از جمله مرحوم آيتالله خويي را زيارت كردم، ولي نميدانستم چگونه به ديدار امام خميني(ره) بروم. بنده خدايي از زائران هم همه جا سايه به سايه دنبالم بود و اين مسئله مرا نگران ميكرد و به شك و ترديد ميانداخت، ولي مصمم بودم حتماً بايد امام را ببينم. از كوچه پسكوچههاي تنگ و تاريك نجف ظاهراً از شش كوچه رد شديم و به منزل امام(ره) رسيديم. منزل كوچكي بود. ما را به طبقه دوم يعني بالاخانه راهنمايي كردند. طلبهاي در اتاقي روي زمين پشت يك ميز كوچك تحرير نشسته بود. گفتم: «از اروميه آمدهام و ميخواهم آقا را ببينم.» او به اندروني وارد شد و برگشت و گفت: «آقا ميگويند بعد از يك ساعت بيايند!» گفتم: «به ايشان بگوييد من زائرم و نميتوانم صبر كنم. لطفاً اجازه بفرمايند ايشان را ببينم.» دو باره رفت و برگشت و گفت: «آقا همان حرف اول را گفتند، يك ساعت بعد.» باز هم اصرار كردم. او به اندرون رفت و برگشت و گفت: «بفرماييد.» وارد شديم، امام در اتاقي در حدود چهار متر در هشت متر نشسته بود. يك ميز تحرير در مقابلش قرار داشت و حدود 200، 300 جلد كتاب در اطرافشان روي زمين بود. امام با خوشرويي و ملاطفت ما را پذيرفت. از وضع اروميه، حوزه علميه، مسجد و مردم سؤالهايي كردند. من هم جواب دادم. به ايشان عرض كردم: «قبل از قيام حضرتعالي برخي ميگفتند روحانيت كنسولگري سيار انگليس و روحانيون حامي استعمار بريتانيا هستند، ولي قيام شما و تبعيدتان نشان داد آن حرفها همه مغرضانه بوده است و روحانيت اصيل هميشه طرفدار اسلام و ترقي امت محمدي(ص) و ملت ايران بودهاند، شما با عمل خويش اين حقيقت را براي همگان در تاريخ اثبات كرديد»امام با آرامش خاصي گفت: «دشمنان هميشه به روحانيت تهمت زدهاند، ولي اين تهمتها تأثيري ندارد.»
بازگشت از تبعيد و استقبال مردم
اينجانب پس از يك سخنراني مهيج عليه شاه وتعديات او، به شهر بافت در كرمان تبعيد شدم. درآنجا، معمولاً هر شب از مخابرات بافت به اروميه به دوستان، آشنايان و علما زنگ ميزدم و از اوضاع شهر خبر ميگرفتم. روزي كه سروان سخنسنج به من گفت تبعيد شما منقضي و شكسته شد، با دوستم مرحوم حجتالاسلام سيد عباس قائمي كه از روحانيون اروميه بود تماس گرفتم. ايشان ماشين فولكس مرا برداشت و به بافت آمد. با خانوادهام در معيت مرحوم قائمي سوار فولكس خودمان شديم و به مقصد اروميه حركت كرديم. در كرمان از حمام گنجعليخان كه از آثار باستاني بسيار زيباي شهر است، ديدن كرديم. درست مثل آن را در دوره جواني در زادگاه خودم بناب ديده بودم. جالب اينجا بودكه در كرمان همان حمام را با تمام اشيا و شكل اصلياش نگهداري ميكردند و براي كساني كه چنين مجموعه ارزشمندي را نديده بودند ديدني بود. در راه بازگشت به قم رفتيم و حرم حضرت معصومه(س) را زيارت كرديم. بالاخره بعد از چند روز حركت به شهر مياندوآب از شهرهاي آذربايجان غربي رسيديم. در آنجا با حجتالاسلام و المسلمين شيخ محمدتقي صاحبالزماني كه ايشان هم از تبعيد گرگان برميگشت ديدار كرديم و با هم وارد اروميه شديم. مردم كه از بازگشت ما مطلع شده بودند واقعاً با محبتهاي خود در مراسم استقبال ما را شرمنده كردند و استقبال بينظيري در اروميه شد. مردم اروميه تا روستاي «ديزجدول» كه 30 كيلومتر از شهر فاصله دارد، به استقبال آمده بودند. بعضيها هم در كنار جاده زير سايه درختان پناه گرفته بودند تا ما برسيم. از آنجا تا رسيدن به اروميه حدود 20 رأس گوسفند قرباني كردند و با سلام و صلوات وارد شديم. مسئولان ساواك و شهرباني از اين استقبال و محبت مردم در حيرت مانده بودند. وقتي وارد اروميه شديم، مستقيم به مسجد اعظم رفتيم. تا ظهر در مسجد بوديم و مردم ميآمدند و ابراز محبت و مسرت ميكردند.
گسترش انقلاب در اروميه
وقتي از تبعيد برگشتم، اوضاع اروميه خيلي تغيير كرده بود و مانند چند ماه پيش كه از آنجا رفته بودم نبود. در همين مدت كوتاه وضع شهر دگرگون شده و شعاع انقلاب، تحرك مردم و جنبش بسيار گستردهتر به چشم ميخورد. مردم واقعاً به صحنه آمده بودند و اين براي پيشبرد اهداف انقلاب خيلي ضروري بود. وقتي وضع را اينگونه ديديم، يقين كرديم ديگر جلوي اين حركت را نميشود گرفت. بايد منسجم و برنامهريزيشده حركت كنيم، بنابراين مسجد اعظم را به صورت ستاد مبارزه درآورديم و به كانون هدايت امور انقلاب تبديل كرديم. بنا شد هر روز عصر يكي از علماي انقلابي و معروف شهر در اين مسجد سخنراني كند و بر آگاهي مردم بيفزايد. البته چون بنده امام جماعت مسجد بودم، اغلب به خاطر اينكه علما نميتوانستند بيايند خودم سخنراني ميكردم. كمكم راهپيماييها شروع شده بود و ادامه مييافت. مسجد اعظم اروميه ستاد رهبري و فرماندهي انقلاب را در اين شهر عهدهدار بود و اغلب تظاهرات و راهپيماييها از اين مسجد آغاز ميشد. در يكي از روزهاي پرهيجان انقلاب جناب حاجآقاي مسعودي خميني مسئول توليت آستان قدس حضرت معصومه(س) و مسئول روابط عمومي جامعه مدرسين حوزه علميه قم براي بازديد و مشاهده جريانات انقلاب به اروميه آمده بود. آن روزها گنبد مسجد اعظم اروميه تازه از سوي نظاميان رژيم به توپ بسته شده بود. آقاي مسعودي از طرف امام(ره) مقداري پول آورده بود كه به اينجانب تحويل داد و چون اوضاع رفتهرفته پرتلاطم ميشد، نتوانست زياد در اروميه بماند و برگشت. مسجد اعظم كه مركز انقلاب بود، مدام مورد حمله مأموران دولتي و ساواك قرار ميگرفت. هر وقت مسجد مملو از جماعت ميشد مأموران ميآمدند و گاز اشكآور ميانداختند و مردم را متفرق و برخي را دستگير ميكردند و ميزدند... گاهي هنگام برگزاري نماز ظهر و عصر يا مغرب و عشا گاز اشكآور ميزدند. جونان مؤمن هم مقداري كاغذ آتش ميزدند تا تأثير گاز را كمتر كند و نماز برگزار شود! روزهاي عجيبي بود.
فرار شاه
روز 26 دي 1357 از ايام تاريخي و به ياد ماندني و به تعبير امام از ايامالله بود. در هر شهري جشن و سرور بر پا بود. مردم اروميه هم خيلي شاد بودند و شادماني ميكردند، ميگفتند و ميخنديدند، مردم را به تريليهاي بياتاق سوار ميكردند و در خيابانها ميگرداندند. همان روز مجسمه شاه را پايين كشيدند. . . واقعاً روز عجيبي بود. شاه مغرور كه با پشت كردن به مردم بر قدرتهاي خارجي تكيه زد، با همه آن امكانات شكستناپذير در برابر اراده ملت نتوانست دوام بياورد و با چشماني اشكآلود از كشور فرار كرد، در حالي كه فرياد «مرگ بر شاه» از هر طرف برخاسته و گوش فلك را كر و شاه فراري را بدرقه ميكرد. واقعاً فرار شاه عبرت شگفت تاريخي بود. فرار شاه از كشور انقلاب را وارد مرحله تازهاي كرد و ديگر دوست و دشمن شك نداشتند انقلاب بهزودي پيروز ميشود و سرنوشت سياسي و اجتماعي مردم و كشور ايران نظامي نو و شكلي ديگر به خود ميگيرد. فرار شاه با آن خواري و ذلت و شادي تاريخي مردم از اين حادثه شكي باقي نگذاشت كه رژيم شاهنشاهي و زورگويي در اين كشور به پايان رسيده است. البته از نظر تاريخي رهبري داهيانه امام ـ با اينكه دور از وطن بود ـ و حضور گسترده و فعال مردم در صحنه به رهبري روحانيت مترقي و مبارز كانون مبارزه را به نفع انقلاب اسلامي و به سوي پيروزي نهايي گرمتر و شعلهورتر كرد و راه را بر بيگانگان و كودتاگران و عوامل رژيم بست.
بازگشت پيروزمندانه امام(ره) به كشور
به نظر ميرسد دومين گام بلند در نزديك شدن انقلاب به پيروزي بازگشت پيروزمندانه امام به كشور بعد از فرار شاه بود. مردم در فراري دادن شاه از ايران نخستين گام پيروزي بزرگ را برداشتند و با آمدن امام همه اميدهاي 15 ساله مردم مبارز ايران به ثمر نشست و اميد واهي شاه و عوامل و حاميان داخلي و خارجياش در برگرداندن وي به كشور به يأس و نااميدي بدل شد. امروز بعد از گذشت بيش از 37 سال از آن روزها واقعاً بيان احساسات و عواطف مردم كه در آن ايام داشتند غيرممكن و خيلي مشكل است. بعد از فرار شاه مردم، روحانيت و فعالان سياسي بيشتر به پيروزي اميدوار شدند. راهپيماييها و حركتهاي انقلابي در تهران و ساير شهرها بيشتر و گستردهتر شد. در اروميه اين راهپيماييها و تصرف مراكز دولتي و خنثي ساختن تحركات عوامل رژيم بهويژه شهرباني و فرمانداري و ساواك سرعت گرفت. يادم هست ما با علماي قم از جمله آيتالله بنيفضل ارتباط داشتيم و در تماسهاي تلفني با هم تبادل نظر ميكرديم. يك بار به ايشان عرض كردم امام اعلام كرده است بهزودي به ايران ميآيند، ولي تمام اوضاع حاكي از آن است كه آمدن ايشان به اين زودي شايد صلاح نباشد، بايد تمام جوانب قضايا را سنجيد. ايشان هم ظاهراً از طريق مرحوم دكتر بهشتي نظر علما و سياسيون را به امام منتقل ميكردند و با مرحوم حاج احمد آقا فرزند امام تماس داشتند. حاج احمد آقا فرموده بودند: «امام شب خوابيد، صبح فرمود: به ايران ميروم و هيچ چيز نميتوانست تصميم او را برگرداند!»
عنايت امام زمان(عج) به امام خميني در پيروزي انقلاب
سالها بعد از پيروزي انقلاب اسلامي يك روز در اروميه شنيدم مرحوم آيتالله خزعلي در يك سخنراني عمومي مطلبي قريب به اين مضمون را بيان كرده است: «امام زمان(عج) در جريان پيروزي انقلاب دو بار به رهبر انقلاب امام خميني پيام پيروزي داده و ايشان را هدايت فرموده و اين دو پيام به وسيله شخصي بزرگوار و معنوي به نام لطيفي كه ساكن تهران است و او را ميشناسم به امام خميني ابلاغ شده است.»
اين مسئله برايم بسيار عجيب آمد و سعي كردم به حقيقت آن پي ببرم. تا اينكه چند ماه در مجلس خبرگان مرحوم آيتالله خزعلي را ديدم و در آن مورد از ايشان سؤال كردم. مرحوم آقاي خزعلي مسئله را كاملاً تأييد كرد. گفتم: «پس اگر اين موضوع را كتبي براي شما بنويسم، جواب مكتوب مينويسيد؟» گفت: «بله، مانعي ندارد. شما بنويسيد. من هر دو قضيه را در جواب شما مينويسم.»
من نوشتم:
بسماللهالرحمنالرحيم
حضرت آيتالله خزعلي دامت بركاته
سلام عليكم و رحمه الله. راجع به اينكه آقاي لطيفي دو دفعه مژده پيروزي را از طرف امام زمان(عج) به حضرت امام آورد، توضيح فرماييد.
ايشان با خط خود در جواب نوشت:
بسم الله الرحمن الرحيم
1ـ پيام به پاريس كه فرمودند: «شاه ميرود، نگران نباشيد.» امام راحل(ره) سؤال ميكند: «با خونريزي يا بيخونريزي؟» ميگويد: «امام(عج) فرمودند: بيخونريزي.»
2ـ روز بيست و دوم بهمن پيام مبني بر اينكه «در خانه نمانيد، بيرون بريزيد، وگرنه كشته خواهيد شد.»
امام خميني(ره) اعلام فرمود به حكومت نظامي اهميتي ندهيد و بيرون بريزيد. در نتيجه مردم تهران بيرون ريختند. حتي خانوادههاي خود را آوردند و در خيابانها نشستند. ديگر در تهران به هيچوجه امكان آمدن تانك و امثال اينها نبود. بنابراين آن توطئه خطرناكي كه در نظر بود تا صدها تانك را وارد تهران كنند و با خونريزي انقلاب را از بين ببرند و محل اقامت امام را بمباران كنند، منتفي شد.