
فكر كن آدم اسمش «يلدا» باشد و شب يلدا غير از هندوانه شيرين و آجيل تازه و انارِ ياقوتي، هديه مخصوص هم بگيرد و يلدا برايش مهم نباشد! ولي حالا شب يلدا در پيش بود و من خانه نبودم. ترم اول خوابگاهي شدنم بود و تازه بعد از سه چهار ماه با هماتاقيها و همطبقهايهايم جفتوجور شده بودم. نمنمك هواي ابري و بارشهاي پراكنده دل كوچكم كه دائماً براي خانه دلتنگي ميكرد، آفتابي شده بود و داشتم به دوري عادت ميكردم كه باز با بوي «يلدا» فيلَم هواي هندوستان كرد.
آخ كه چقدر دلم براي بيبي و باباحاجي و خانه تنگ شده بود. نميدانم چطور شد كه درست مثل يك صاعقه وسط بارشهاي پراكنده زماني كه دماغم قد لبو سرخ شده بود، به فكرم زد دست از گريه كردن بردارم و يك شب يلداي حسابي ترتيب دهم. بچههاي اتاق 314 و312 را به اتاق دعوت كنم، هندوانه و آجيل و لبو و انار بخرم، خودم حافظ بخوانم و بقيه هم هركدام قصه تعريف كنند و به اندازه هميشه شب يلدا را خوش باشم. اصلا چه معني دارد عين دختربچهها لوس باشي، بزرگ شو يلدا!
هنوز صورتم سرخ بود كه با بچههاي اتاق از فكرم براي فردا شب گفتم. همان موقع قرار شد مهناز و زهرا، اتاق را براي فردا تميز و مرتب كنند و من و پرستو هم خريد كنيم. قرارمان شد بعد از دانشگاه، درب اصلي ميدان ترهبار.
اولين بار بود كه براي خريد به ميدان ترهبار ميآمدم. در شهرم رسم نبود دخترهاي جوان ترهبار و نانوايي بروند. هيچ حس خوبي نداشتم. در آن شلوغي شب يلدا نميدانم چند باري از اين و آن تنه خوردم. هر دويمان گيج شده بوديم؛ چه ميدانستيم كدام هنداونه خوب است و چه اناري ترش نيست؟! كيف دانشگاه و هنداونه و انارها دست من بود و بقيه خريدها دست پرستو؛ از سنگيني بار نميتوانستيم درست راه برويم كه...
تِق! كش چادرم كنده شد. در آن وضعيت انگار سوار هواپيما بودم و بال هواپيما بمب خورده بود! چادر را به دهانم گرفتم، ولي چادر مثل ماهي مدام از سرم سُر ميخورد. مرتب بارها را زمين ميگذاشتم، چادرم را جمع ميكردم و باز برميداشتم. حالم از مردهاي دور و برم كه به جاي كمك كردن فقط نگاهي به ما ميانداختند و بيتوجه رد ميشدند به هم ميخورد. خب مسلمان! به جاي چشمچراني بيا كمك كن.
اتوبوس واحد اينقدر شلوغ بود كه كل مسير را ايستاده رفتيم. صداي تق و توق كمرم درآمده بود. به خوابگاه كه رسيديم وقتي از سربالايي با هنداونه و انار بالا ميآمدم، يكبار ديگر به خودم گفتم: «تو يك دختربچه لوس نيستي؛ بزرگ شو يلدا!». به گمانم به حرف خودم گوش كردم؛ وقتي به عقب نگاه ميكنم ميبينم بزرگ شدهام.