کد خبر: 756540
تاریخ انتشار: ۰۷ آذر ۱۳۹۴ - ۱۶:۲۵
آقا مصطفي «خدايا توكل بر خودت» گفت و زيپ ساك را كشيد. همه چيز برداشت و در عين حال هيچ چيز برنداشت.
ربابه زينال
آقا مصطفي «خدايا توكل بر خودت» گفت و زيپ ساك را كشيد. همه چيز برداشت و در عين حال هيچ چيز برنداشت. موقع بستن ساك آنقدر كه به‌فكر برداشتن سوغاتي و هديه‌هاي كوچك براي بچه‌هاي عراق بود فكر برداشتن چند تكه نبات و كرم مرطوب‌كننده نبود. به زهرا خانم گفت: «نمي‌داني وسط راه زائران پياده كودكان عراقي چطور با چايي، ميوه و خرما پذيرايي مي‌كنند. كاش همراهم بودي و تو هم مي‌ديدي. وقتي با همه سخاوتشان و دست‌هاي كوچكشان برايت چايي مي‌ريزند و آب تعارف مي‌كنند بهتر است كه من هم به رسم تشكر برايشان خوراكي كوچكي ببرم. مي‌دانم خوشحال مي‌شوند. مهم نيست اگر من خوراكي يا كرم و دستكش نداشته باشم اما مهم است كه پيش آنها شرمنده نشوم».
درست همين روزها، سال قبل وقتي داشت مي‌رفت حسين چهار سالش بود. براي كودك چهار ساله‌اي كه همه لحظه‌هاي خاص زندگي‌اش خلاصه شده به هيئت رفتن، مداحي و مجلس‌داري كردن براي امام حسين (ع) سخت است كه بنشيند و ببيند كه پدرش ساك مي‌بندد، مي‌رود و او تنها مي‌ماند. سخت است كه با همين سن كوچكش آرزوي رفتن به جايي را داشته باشد كه همه مي‌روند اما او را با خودشان نمي‌برند.
آقا مصطفي ساكش را مي‌بست و مدام به اين فكر مي‌كرد كه مبادا چيزي از قلم بيفتد اما حسين بي‌تاب رفتن بابا و تنها ماندن خودش مدام كنار ساك قدم مي‌زد، بغض مي‌كرد و اشك مي‌ريخت.
زهرا خانم امروز مستأصل‌تر از هميشه مانده بود حسين را ساكت كند يا اسباب سفر آقا مصطفي را آماده كند. يك دلش پيش حسين بود كه رفتن كربلا و ديدن حرم امام حسين (ع) همه عشقش شده، يك‌دلش پيش آقا مصطفي كه براي خودش هيچ چيز برنمي‌داشت اما تا مي‌توانست براي بچه‌هاي عراقي هديه برمي‌داشت.
زهرا خانم بي‌تاب مي‌رفت داخل اتاق، يواشكي نايلون آجيل را مي‌آورد و مي‌گذاشت گوشه ساك، دفعه دوم نوبت چند تكه گز و شكلات بود، بار سوم با خودش چند تكه نبات آورد و به خيال خودش يواشكي جاسازي كرد. اين همه تلاش كرد مخفيانه در ساك چند قلم خوراكي بگذارد كه آقا مصطفي آمد و چشمش خورد به نايلون آجيل با همه مخلفات. از كوله در‌آوردش و گفت: خانم بار من سنگين است برايم از اين چيزها نگذار خدا خيرت بدهد، فقط آن چيزهايي كه ضروري است را بگذار.
زهرا خانم دلشوره امانش را بريده بود؛ آن از نوع ساك بستن و وسيله برداشتن آقا مصطفي، اين از دل بي‌تاب حسين. نمي‌دانست به كارهاي آقامصطفي رسيدگي كند يا دل حسين را به‌دست بياورد.
تا امشب همه چيز مخفيانه پيش رفته بود. همه از ترس گريه‌هاي حسين مخفيانه از آقا مصطفي خداحافظي كرده بودند و بعضي‌ها حتي براي اينكه حسين شك نكند ترجيح داده بودند تلفني زنگ بزنند و التماس دعا بگويند. يكي، دو شبي بود كه آقا مصطفي تصميم گرفته بود به خيال خودش به حسين بگويد كه قرار است برود كربلا جايي پيدا كند بعد زنگ بزند تا حسين و زهراخانم را هم با خودش ببرد اما حسين باهوش‌تر از اين حرف‌ها بود مي‌دانست اين ساك بستن و كوله جمع كردن مثل سال‌هاي قبل است؛ قرار است آقا مصطفي برود و حسين را با خودش نبرد.
خوب يادم است سال قبل وقتي در فرودگاه آقا مصطفي زيپ ساك را كشيد، كوله روي دوشش گذاشت و شروع كرد به خداحافظي بغض حسين ديگر مخفي نماند، تركيد و اشكش خيال بند آمدن نداشت. كل مسير فرودگاه تا تهران را اشك ريخت و بي تابي كرد.
تا چند روز همه فكر و ذكرمان اين شده بود كه چطور حسين را راهي كنيم. هر شب غروب بغضش مي‌تركيد. آقا مصطفي قول داده بود كه هر روز از مسير عكس بگيرد و برايش بفرستد به قولش هم عمل مي‌كرد. هرشب عكس‌هاي آن روز را روي موبايل مي‌ديد و هرشب به بابا پيغام مي‌داد: به امام حسين بگو من سال ديگه حتماً ميام.
پارسال هر روز وقتي برنامه روزشمار پياده‌روي اربعين از تلويزيون پخش مي‌شد بغض مي‌كرد و مي‌گفت: مامان زهرا الان بابا مصطفي رسيده كربلا؟ كجا ميخوابه؟ كي ميره حرم؟ منم دعا ميكنه؟ كي برميگرده؟
يك سال گذشت. يك سال كه در هر مناسبت و هر هيئتي حسين پنج ساله باز هم تنها دعايش كربلا رفتن و كربلايي شدن بود. هركسي قصد كربلا رفتن داشت زنگ مي‌زد و مي‌پرسيد: حسين‌جان دوست داري سوغاتي برايت چي بخرم؟ با اعتماد بنفس كامل مي‌گفت: شما نميخواد بخري من خودم امسال ميرم كربلا براي خودم سوغاتي ميخرم.
شب‌هاي قدر بعد از هيئت وقتي مي‌پرسيدي: براي من هم دعا كردي؟ مي‌گفت: دعا كردم اما اول دعا كردم خودم برم كربلا. همه در شوك علاقه حسين به كربلا رفتن بوديم كه به سرعت محرم امسال از راه رسيد.
هر شب هيئت رفتنش بهانه‌اي بود براي اينكه از صاحب عزا بخواهد تا سفر كربلا نصيبش كند. موقع دعاي آخر هيئت كه مي‌رسيد وقتي مداح دعا مي‌كرد «خدايا تذكره كربلا رو نصيب ما بگردان» دست‌هاي كوچولويش را بالا مي‌آورد و چنان آمين بلندي مي‌گفت كه انگار صدبار كربلا رفته و در آرزوي صد و يكمين‌بار است.
بعد از محرم مصطفي فكرش درگير قولي شد كه سال قبل داده بود؛ زمان رفتن فرودگاه قول داده بود حسين را امسال با خودش ببرد كربلا. خودش به حسين ياد داده بود كه مرد بايد به قولش عمل كند اما امسال. به هر دري زد نشد. هركار كرد نتوانست مادر و پسر را با خودش ببرد. زهرا خانم مثل هميشه شرايط را درك مي‌كرد و كربلا رفتن را مي‌گذاشت براي وقتي ديگر اما مانده بود كه چطور حسين را راضي كند.
همين چند روز قبل سر سفره شام يكبار به شوخي گفتم: حالا حسين جان اگر امسال نشد بري كربلا چي؟ اخم كرد و گفت: من ميرم. بابا مصطفي قول داده، من خودم از امام حسين خواستم...
ضبط ماشين را روشن كردم تا زمان رسيدن به خانه كمي با حسين نوحه گوش بدهيم. اتفاقي نوحه‌اي پخش شد كه زبان حال كسي بود كه كربلا آرزويش بوده اما قسمتش نشده است. يكدفعه ديدم حسين سرش را گذاشت روي داشبورد ماشين و بغض كرد. نگران شدم. دست گذاشتم زيرچانه‌اش و صورتش را بالا گرفتم و گفتم: چي شده خاله جان؟ نگاهم كرد و گفت: خاله من امسال كربلا ميرم يادت باشه ميرم. گفتم: بله قربونت برم امسال اربعين حتماً كربلا ميري.  نشد، مصطفي هرچه تلاش كرد نشد كه حسين و مادرش را با خودش ببرد و ترس تنها ماندن حسين امسال همه را ناراحت كرده فكر اينكه او امسال هم كربلا نمي‌رود و چقدر ناراحت مي‌شود داغي شده روي دل همه ما كه راه چاره‌اي ندارد. از الان خودمان را آماده كرده‌ايم براي وقتي كه مصطفي مي‌رود و حسين با دل كربلايي شده‌اش تهران مي‌ماند.
امسال كه اربعين برسد حسين ما پنج ساله مي‌شود آن هم از آن پنج ساله‌هايي كه حداقل سه سال است تنها آرزويش شده كربلا رفتن. امسال اربعين ما مي‌مانيم و دل كوچك حسين كه باز هم آرزو به دل كربلا رفتن پيش ما مي‌ماند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها