
جلوي در اتاق خانم دكتر سليمي بچه به بغل، ايستاده بودم و فكر ميكردم دكتر وقتي با من و ريحانه روبهرو شود با سختگيري و جديت هميشگياش همين حرفها را ميزند و از اتاق بيرونم ميكند.
يك كيف بزرگ صورتي با وسايل بچه روي يك دوش، چند كتاب و جزوه دستي هم به دست ديگرم. بغضم گرفته بود. نميدانستم قرار است به سليمي چه بگويم. بعد از پنج شش ماه كه ريحانه از آب و گل درآمده ديگر وقتش بود دست از ترسم بردارم و با استاد راهنمايم روبهرو شوم. همه ميدانستند پاياننامه با سليمي چقدر كار سختي است. هر چقدر تجربه كارهاي موفق و اعتبار علمي دارد، همانقدر هم سختگير است و جدي! يك ليوان خالي چاي و چند ماژيك وايتبرد در يكدست و كتاب و كاغذ در دست ديگر؛ تندتند به سمت اتاقش ميآمد و يك لشكر دانشجو هم به دنبالش. از بالاي عينكش من و ريحانه را با تعجب نگاه كرد و گفت: «اي خدا اين چقد شبيه باباشه... بده به من ببينمش... موش موشي رو نيگاه كن خدا!»
ريحانه مثل هميشه خندان و آرام با دقت به دكتر كه بغلش كرده بود نگاه ميكرد. مطمئن بودم به جز چند دانشجويي كه آنجا بودند و صحنه را ميديدند، هيچكس اين اتفاق را باور نميكرد. بدون اينكه حرفي بزنم، گفت: «خوب كردي بچهدار شدي! يه دكتر 35ساله با يه دكتر 30ساله هيچ فرقي نداره اما يه مادر بيستوچندساله با مادر 30ساله از زمين تا آسمون فرق ميكنه.»
كلاً فراموشم شده بود كه اين دكتر سليمي هميشگي است. از سختيهاي مادري و دستتنهاييام برايش گفتم و طرحم براي پاياننامه. او هم در اوج مهرباني و دلسوزي برايم شرح داد كه كار كردن با او به عنوان استاد راهنما سخت است و بهتر است او مشاور من باشد و دكتر اسدي راهنما. از اتاقش كه بيرون ميرفتم، دستي به سر ريحانه كشيد و گفت: «خيالت راحت عزيزم! من هر كمكي بتونم ميكنم، مطمئنم به زودي دكتري هم قبول ميشي.»
ريحانه را براي چند دقيقه به يكي از بچهها سپردم و به اتاق دكتر اسدي رفتم. استاد تمام بود و فقط در مقطع دكتري كلاس داشت. مرا نميشناخت. گفتم من را دكتر سليمي معرفي كرده؛ خيلي سرد گفت: «بهتره با كسي برداري كه حداقل شناختي ازت داره.» صداي گريه ريحانه ميآمد؛ بدون اينكه اجازه بگيرم بيرون دويدم و ريحانه را بغل كردم. يك دفعه ديدم اسدي پشت سرم فرياد ميزد: «بچه رو اينطوري تكون نده... دستش داغون شد! بده ببينم اين عروسكو.» دقايقي نگذشت كه تلفن را برداشت؛ به چندجا زنگ زد تا چند تحقيق دسته اول را به من بدهند و كارم جلو بيفتد.
تمام مسير برگشت به خانه، دستهاي كوچكش در دستم بود؛ دستهايي كه با تمام كوچكيشان سنگ بزرگي را از راه من برداشتند.