مريلا زارعي دو سال قبل با «شيار143» يكهتاز جشنواره فيلم فجر و بعدتر اكران عمومي بود. تصويري كه او در اين فيلم از يك مادر شهيد داغدار كه سالها انتظار بازگشت فرزند را ميكشد ارائه داد آنقدر زيبا و دستنخورده بود كه باعث شد نهتنها سيمرغ بلورين بهترين بازيگري زن جشنواره سي و سوم را بگيرد بلكه حتي اثرش بهعنوان يكي از بهترينهاي سينماي دفاع مقدس در سالهاي اخير جاي گيرد.
«شيار143» انتظارات را از زارعي بالا برد و وقتي شنيده شد او قامت يك چريك شهري را در درامي دهه پنجاهي به نام «ماهي سياه كوچولو» بازي ميكند بسياري منتظر يك نقطه عطف ديگر در كارنامه او بودند.
هنگام پيشتوليد و زمان فيلمبرداري «ماهي سياه...» نيز حجم فراوان شايعات بر اين مبنا بود كه اين فيلم بخشي از حماسه آمل را به تصوير ميكشد و زارعي نيز نقش چريكي را كه يكسوي حماسه است، بازي ميكند.
حماسهاي كاملاً دراماتيك
حماسه آمل در بهمن 1360 و مدتي كوتاه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي روي داد و طي آن بخشي از منافقين كوردل وابسته به اتحاديه كمونيست كارگري كه از سوي دولت شوروی حمايت ميشدند سعي كردند با پناه گرفتن در جنگلهاي آمل در برابر خروش انقلابي مردم عليه استكبار شرق و غرب بايستند و اينجا بود كه مردم انقلابي آمل هر چه در توان داشتند از اسلحه شكاري گرفته تا بيل و كلنگ و از همه مهمتر جان خويش را كف دستشان گذاشتند و با تبديل كردن آمل به شهر هزار سنگر در برابر منافقين ايستادگي جانانهاي كردند.
حماسه آمل يكي از دراماتيكترين اتفاقات تاريخ انقلاب است و كافي بود يك فيلمنامهنويس خبره فقط بر اساس زندگي يكي از شهداي اين حماسه مثلاً طاهره هاشمينژاد به روايت آن پرداخته و سپس درام سينمايي آن ساخته شود تا برگ زريني در توليد آثار استراتژيك وطني جاي گيرد اما...
افسوس از فرصتي كه از كف رفت
اما افسوس كه حامد طالبآبادي نويسنده «ماهي سياه...» بيربطترين درام مرتبط با حماسه را مينويسد و مجيد اسماعيلي نيز همين درام بيربط را بدون كمترين بار تصويري مرتبط با آمل فيلم ميكند و از آنطرف تهيهكنندهاي به نام محمدرضا شفيعي هم كه سابقه فراوان در توليدات تلويزيوني دارد نيز خيلي راحت و بيخيال ميگويد هدفش ساخت فيلم استراتژيك نبوده و ميخواسته تصويري از عشق و انسانيت را در دل جنگل مصور كند!
حال سؤال اينجاست اگر دلتان ميخواسته عشق يا آنچه خود ميگوييد تقابلات انساني در دل جنگل يا در حاشيه جنگ را روايت كنيد شما را چه نيازي بوده كه ظرف زماني داستانتان را كمي پيش از حماسه آمل قرار دهيد؟ اصلاً چرا نريشن ابتدايي و انتهايي را به واقعهنگاري قيام مردم آمل عليه منافقين اختصاص دادهايد؟
خيلي راحت ميشد اين عشق زميني را در داستاني معاصر و ميان چند جوان دانشجو روايت كنيد...
خلق درام بيتوجه بهطرف زماني يا مكاني حوادث
ريدلي اسكات درجايي گفته است: كنش و واكنش آدميان در ظرفهاي زماني و مكاني مختلف تفاوت ميكند و دقيقاً به همين دليل است كه در جايي حرفهايم را در روم باستان ميزنم و جايي ديگر در دربار فرعون مصر!
اما نويسنده و كارگردان «ماهي سياه...» با حداقل توجه به دو عنصر زمان و مكان در خلق رويداد فقط خواستهاند با الصاق رويداد به ماجراي خود، احتمالاً- دقت كنيد كه حرف از احتمال است- دوز ارزشي بودن كار را بالا ببرند و باز هم احتمالاً دوز حمايت ارگانهاي متولي چنين الصاقهايي را افزون كنند.
طبيعي است كه اين ترفندها فارغ از زير سؤال بردن ارزشها، افسوسي را هم باقي ميگذارد براي آن مخاطب بختبرگشتهاي كه به عشق ديرين يك درام مهيج درباره حماسه آمل پول خريد يك ساندويچ را صرف خريد بليت سينما ميكند و وقتي بعد از تماشاي فيلم از سالن خارج ميشود حتي يكخرده داستان درباره آن اتفاق هم نصيبش نميشود...
دل چنين مخاطبي را چطور به دست خواهيد آورد آقاي تهيهكننده؟ اين همان مخاطبي است كه بدجوري فريبخورده و در دفعات بعد بهجاي محصولات شما ترجيحش رفتن به سراغ خزعبلات جم و من و تو و فارسي وان است يا بازار زيرزميني دي.وي.ديهاي هاليوود.
ايكاش براي احترام به اين مخاطب هم كه شده لااقل يك سكانس 5 دقيقهاي از حماسه آمل را در فيلمتان ميگنجانديد...