کد خبر: 750438
تاریخ انتشار: ۰۹ آبان ۱۳۹۴ - ۰۹:۱۸
خاطراتي از منش علمي و عملي زنده‌ياد آيت‌الله حاج شيخ ابوالقاسم خزعلى(قده)
استاد علي ابوالحسني (منذر)

آنچه پيش‌رو داريد، مقاله منتشر نشده‌اي است كه استاد فقيد مرحوم حجت‌الاسلام والمسلمين علي ابوالحسني (منذر) در زمان حيات عالم مجاهد، مرحوم آيت‌الله حاج شيخ ابوالقاسم خزعلي (قده) و درباب خاطرات خويش از ايشان به نگارش درآورده‌اند. اينك در آستانه اربعين آن عالم وارسته، اين نوشتار پرنكته را به شما تقديم و از جناب حجت‌الاسلام محمد صادق ابوالحسني كه اين مقاله را در اختيار «جوان» قرار دادند، سپاسگزاري مي‌كنيم.

آيت‌الله‌ حاج شيخ ابوالقاسم خزعلى، فقيه، مفسر، متكلم، اديب، لغت‌شناس، خطيب وارسته، برجسته، پرشور و سختكوش عصر ماست كه راقم سطور افتخار دارد در اواسط دهه 50 شمسى، مدتى را در درس تفسير ايشان حاضر شده و از ديدگاه‌ها و مو‌شكافي‌هاى ژرف و مبتكرانه ادبى، قرآنى و حديثى ايشان ـ كه حقاً عميق و حتى بايد بگويم كم‏نظير است ـ بهره برده است.

تتبع وسيع، تحقيق عميق و فهم سليم وى در بررسى آيات و موضوعات قرآنى حقاً شگفت‏انگيز بود. فى‏المثل آيات سوره حمد را چنان در «تناسب تام مفهومى» بلكه «پيوند قهرى و اجتناب ناپذير على و معلولى» آيات با هم معنا و تفسير مي‌كرد كه به روشنى احساس مى‏‌كردي از دل «الحمد‌لله رب‌العالمين، الرحمن الرحيم»، به نحوى گريزناپذير، جمله «مالك‌يوم‌الدين» سر بر مى‏زند و از دل «مالك‌يوم‌الدين» مفهوم و لفظ «اياك نعبد» پر مى‏كشد. چنانكه «اياك نعبد» نيز ضرورتاً «اياك نستعين» را همراه مى‏طلبد و آن همه قهراً به طلب و درخواست «اهدنا‌الصراط‌المستقيم...» مى‏انجامد و...

به ياد دارم كه وقتى در بحث از آيات اوايل سوره بقره، به مبحث كليدى «شفاعت» ـ كه لغزشگاه بزرگ وهابيان است ـ رسيد، يك ماه يا بيشتر در اين زمينه بحث كرد. نخست، همچون پژوهشگرى بزرگ و تيزبين، آيات شفاعت را در قرآن كريم، تتبع و استقرا نموده، به دسته‏بندى و ارزيابى مفهوم آنها پرداخت و نشان داد كه آيات در اين زمينه چند دسته‏اند:

از دسته‏اى از آيات، بر مى‏آيد كه گويى در روز رستاخيز، شفاعتى در كار نيست: انفقوا مما رزقناكم من قبل ان يأتى يومٌ لابيعٌ فيه و لا خله و شفاعه(بقره: 254)، و لايقبل منها شفاعه و لايؤخذ منها عدلٌ و لا هم ينصَرون (بقره: 48) و: فما تنفعهم شفاعه الشافعين (مدثر: 48)

دسته دوم، از وجود شفاعت سخن مى‏گويد، اما آن را تنها حق ويژه خداوند مى‏شمارد: قل لله الشفاعه جميعاً (زمر: 44)، ليس لهم من دونه ولى و لا شفيع (انعام: 51)، ما لكم من دونه من ولى و لاشفيع (سجده: 4)

دسته سوم، شفاعت را براى غير خدا نيز روا، اما منوط به اذن و رخصت پروردگار مى‏شمارد: ما من شفيعٍ الا من بعد اذنه (يونس: 3)، من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه (بقره: 255)، يومئذٍ لاتنفع الشفاعه الا من اذن له الرحمن (طه: 109) و: كم من ملكٍ في السموات لاتغنى شفاعتهم شيئاً الا من بعد ان يأذن الله لمن يشاء (نجم: 26)

دسته چهارم، نه تنها شفاعت را براى ديگران امرى مجاز و ممكن مى‏شمارد، بلكه حتى براى آن، پاداش نيز درنظر مى‏گيرد: من يشفع شفاعه حسنه يكن له نصيبٌ منها (نساء: 85)

دسته پنجم، خصوصيت افرادي را كه مجاز به شفاعت از ديگران‌ هستند بيان مى‏دارد: لايملكون الشفاعه الا مَن اتخذ عند الرحمن عهداً (مريم:87) و: و لايشفعون الا لمن ارتضى من رسول (انبياء: 28)

دسته ششم به معرفي كسانى مي‌پردازد كه از موهبت برخورداري از شفاعت شافعين در روز رستاخيز محرومند: ما للظالمين من حميمٍ و لا شفيعٌ يطاع (غافر: 18)و...

بدين گونه، نتيجه گرفت كه شفاعت قطعاً در روز بازپسين وجود دارد و شفاعت‌گري نيز اختصاص به شخص بارى تعالي ندارد، اما تصدى اين مقام توسط ديگران، نياز به اذن و رخصت الهى دارد و علاوه بر اين امر شفاعت‌گرى (همچون بهره‏مندى از شفاعت شافعان) به هيچ روى، امرى بى‏قيد و شرط نيست و شرايط و الزاماتى دارد: نه هر كسي شفيع تواند شد و نه هر كسي از موهبت شفاعت ديگران بهره‏مند خواهد شد. استاد، آنگاه به نقل، دسته‏بندى و ارزيابى احاديث بى‏شمار راجع به شفاعت در كتب معتبر شيعه و سپس اهل‌سنت پرداخت و بازتاب نگاه جامع و روشن حقايق قرآنى (در اين زمينه) را در آن احاديث نشان داد. آن گاه بر بنياد نتايج علمى به دست آمده، به بررسى ديدگاه‌هاى مفسران (از شيعه و سنى و قديم و جديد) پرداخت و در فرجام، به نقد شبهات سَلَفي مذهبان و وهابيان در موضوع شفاعت (از ابن تيميه تا محمد‌بن عبدالوهاب و حتى امثال محمد عبده و رشيد رضا) پرداخت و حقاً تير جعبه حجت بينداخت. دست آخر نيز به شيوه معمول، دفترش را گشود و خلاصه و عصاره بحث را ـ كه به عربي نوشته بود ـ از دفتر برخواند.

اين بنده راقم سطور، به لطف حق، كتابْ بسيار خوانده و استاد توانا نيز فراوان ديده است، اما بايد اعتراف كند كه به ويژه در بحث‌ها و كاوش‌هاى ادبي و تفسيرى، شخصيتى چونان استاد خزعلى را حقيقتاً كم ديده و هميشه دريغاگوى اين نكته بوده است كه اى كاش، پس از پيروزى انقلاب كبير اسلامى ـ كه ضرورت دينى و انقلابى، استاد خزعلى را به قبول تصدى مشاغل مهم و خطيرى چون عضويت در فقهاى شوراى نگهبان قانون اساسى واداشت ـ شخص شايسته ديگرى نياز نظام اسلامى به استاد را تأمين مى‏كرد و استاد مى‏توانست با فراغ بال، درس، بحث و تأليف خويش در اين رشته را در حوزه مركزى قم، پيش برد و نهايتاً تفسيرى مكتوب به جهان دانش عرضه كند كه مصداق:‌«اَنسَيتَ الماضين و اَتعَبتَ الباقين» باشد.

خطابه‌هاي شورانگيز

استاد خزعلى، چنانكه آشنايان به تاريخ نهضت اسلامى روحانيت در نيم قرن اخير مى‏دانند، از پيشتازان اين نهضت بوده است و قدمت نطق‌ها و خطابه‌هاى پرشور و انقلابى وى در محافل مذهبى بر ضد رژيم ستمشاهى، به روزگاران كهن (به دوران زعامت آيت‌الله‌بروجردى در دهه 30 شمسي) مى‏رسد. چندانكه يك بار، در اثر ايراد نطقى سخت تعريض‏آميز به شاه به زندان افتاده و آيت‌الله‌بروجردى مجبور شده بود براى آزادى وى از حبس رژيم، وارد عمل شود.

خزعلى با آن مايه سرشار از ذوق و دانش، طبعاً در عرصه فعاليت‌هاى انقلابى نيز گاهي جلوه‏اى از هنر و ذوق لطيف را به نمايش مى‏گذارْد، كه از جمله آنها مى‏توان به نطق هنرمندانه ‌و معروفش در حضور امام خمينى (پس از آزادى امام از زندان و حصر 15 خرداد) اشاره كرد.

سخنان تاريخي آيت‌الله خزعلي: ما هنوز در مرحله «الفبا»ى نهضتيم!

داستان شگفت اين نطق تاريخي را ـ كه در فروردين 1343 و در مدرسه فيضيه قم، ، عصر هنگام و پس از سخنرانى خطيب تواناي انقلاب، جناب حاج شيخ على اصغر مرواريد، انجام شد ـ شاهدان واقعه در خاطرات خويش آورده‏اند.

آيت‌الله‌حاج سيد حسن طاهرى خرم آبادى كه شاهد آن نطق بوده، مى‏گويد:‌«بعد از سخنرانى آقاى مرواريد، آيت‌الله‌خزعلى صحبت كرد. به نظر من، سخنرانى آن روز ايشان از نظر فصاحت و بلاغت و از نظر ابتكار و استخدام استعاره، كنايه، مجاز و ذوق، يكى از زيباترين سخنرانى‏هاى ايشان است كه شايد وى نظير چنين منبرى را تا‌كنون نرفته باشد. از نظر فصاحت و بلاغت عجيب بود و آقاى خزعلى در آن منبر غوغا كرد».

ديگر شاهد عيني آن واقعه، حجت الاسلام محمد‌حسن رحيميان است. وي، كه خود از پيشگامان نهضت اسلامى امام بوده و در رشته خوشنو يسى نيز هنرمندى تواناست، شرح ماجرا را چنين بازگو مى‏كند:‌«در آن ايام قم يكپارچه نور و سرور بود. جشنى عظيم و تاريخى در مدرسه فيضيه با شركت ده‌ها هزار نفر از سرتاسر ايران برپا شد كه از برگ‌هاى زيباى تاريخ انقلاب است. در اين جشن، حجره ما كه...مركز تهيه و توزيع هزاران كيسه نقل بود و...آيت‌الله‌خزعلى سخنران اين مراسم بود، اما ازدحام جمعيت هرگونه امكان سخن گفتن و شنيدن را سلب مى‏كرد. آقاى خزعلى در آغاز سخنرانى، با شگردى بى‏نظير، جلسه را به آرامش و سكوت كشاند: الف، ب، پ، ت، ث و ...و همين طور الفبا را ادامه داد و جمعيت متلاطم همراه با امتداد الفبا، شگفت‌زده و در انتظار فهميدن دليل خواندن الفبا تدريجا آرام و ساكت شد و ايشان با تسلط بر جلسه، سخن را از آنجا آغاز كرد (قريب به اين مضمون) كه امام بعد از 10 ماه آزاد شد و ساعت 10 شب به قم بازگشت ولى آزادى امام به معنى پايان كار نيست، تازه ما در مرحله الفباى نهضت هستيم و در آغاز كار...»

خود استاد خزعلى، ده‌ها سال پس از آن رويداد شگرف، در گفت‌وگو با يكى از مجلات معاصر، حس و حال خود را حين سخنرانى اينگونه وصف مى‏كند: «اجتماع در مدرسه فيضيه تشكيل شد و مردم با عشق و شور بى‏نظيرى در آن شركت كردند. من در تمام عمرم هيچ وقت به اندازه آن شب در سخنرانى به زحمت نيفتاده بودم. سخنران قبل از بنده، به دليل فضاى حاكم در جلسه نتوانست سخنان خود را به شكل عادى به اتمام برساند، بنابراين از منبر پايين آمد. واقعاً شوق مردم براى زيارت امام به قدرى شديد بود كه سخن گفتن را براى من سخت [مى] كرد.

موقعى كه به منبر رفتم و خواستم سخنرانى را شروع كنم، ديدم مردم آرام نمى‏گيرند. امام هم منتظر شنيدن سخنان بودند. من ديدم چاره‏اى ندارم و فكرى به ذهنم رسيد؛ عملى كردم و شروع كردم به گفتن «الف، ب، پ، ت» الى آخر. مردم با شنيدن حروف الفبا سكوت كردند. تا آن روز نديده بودند كه كسى بعد از ايراد خطبه، برايشان الفبا بگويد! وقتى جلسه آرام شد، سخنان اصلى خود را اينگونه آغاز كردم:

ـ با گفتن الفبا مى‏خواهم بگويم كه ما هنوز در آغاز راه هستيم و بايد آماده باشيم كه نهضت را پيش ببريم و به موفقيت برسانيم...».

گزارش حجت‌ الاسلام عبدالمجيد معاديخواه، شاهد عينى ديگر واقعه، نيز شنيدنى است، خاصه آنكه علاوه بر‌پرداخت هنرمندانه، نكته‌هايى تازه درباره آن سخنرانى و موقعيت حساس زمانى و مكانى وقوع آن را در بر دارد. آقاى معاديخواه كه به درستى، تيتر «شكوفايى ذوق و هنر!» را براى بيان اين واقعه برگزيده ـ در خاطرات خود، از برگزارى جشن باشكوه مردمي در نوروز 1343 در مدرسه فيضيه سخن مي‌گويد كه به مناسبت آزادى امام خمينى از زندان 15 خرداد صورت گرفت. سپس به نطق خزعلي اشاره مي‌كند كه به تعبير وي: «يادآور يكى از ستايش انگيزترين آفرينش‏هاى هنرى» است:

«جايگاه امام و مراجع [ عظام تقليد، در مراسمى كه در مدرسه فيضيه برگزار مى‏شد]...همان درگاه بزرگى بود كه در گزارش [ نطق كوبنده و تاريخى امام خمينى در فيضيه در] عصر عاشوراى 42 از آن ياد كردم. همان در بزرگى كه فيضيه را به صحن كوچك متصل مى‏كرد و ـ با چشمپوشى بر آنچه كه در آن عاشورا گذشت ـ سال‌ها بود كه گشوده نشده بود! در اين ميان، آنچه بيش و كم مشكل‌آفرين مى‏نمود، باران‌هاى پراكنده‏اى بود كه از واپسين ساعت‌هاى عصر آغاز شد و از آن، خاطره‌هاى تلخ و شيرين را به ياد مى‏آورم. شايد اگر روزى آن جشن باشكوه به زبان هنر روايت شود، آن رگبارها نيز بهانه‏اى براى هنرنمايى باشد! آيا از آن رگبارها به شوخى طبيعت تعبير كنيم؟ يا در تفسير آن طنز آسمانى، به پردازش پيامى روى آوريم؟

پيامى تند و مهرآميز به آنان كه به آن جشن دل خوش كرده بودند؛ بى‏اعتنا به پيچ و خم‏هايى كه ـ در فراز و فرود جنبش ـ بايد از آن بگذرند!هرچند با رگبارهاى باران، بارها نظم آن جشن باشكوه به اختلال دچار شد، با اين همه، بخت با خزعلى يار بود! گر چه بر بخشى از آغاز سخنرانى او، آن اختلال بى‏اثر نبود، به زودى ابرها از بارش ايستادند؛ چنانكه گويى با سكوتى به او آفرين گفتند! نبايد از حق بگذرم! آنچه را از آن سخنرانى به خاطر مى‏آورم، يادآور يكى از ستايش انگيزترين آفرينش‏هاى هنرى مى‏پندارم! او براى چيره شدن بر همهمه‏اى گسترده و به ظاهر مهار ناشدنى، سخنرانى را چنين آغاز كرد:

«الف، ب، ج، ح، دال، ذال، س، ش، ص، ص، ط، ظ، ع، غ، ف، ق.

كهيعص، ذكر رحمه ربك عبده زكريا...

و اذكر فى الكتاب مريم اذ انتبذت من أهلها مكاناً شرقياً...

قال أنا رسول ربك لأهب لك غلاماً زكياً.

در آينده به اين نكته مى‏پردازم كه خزعلى، آغاز سخنرانى خود را با الفبا، چه توجيهى آورد؟ در شرح آن توجيه، به بخشى از سخنرانى [آقاى حاج شيخ على اصغر] مرواريد نيز اشاره مى‏كنم.

همان واپسين بخش از منبر او كه به آن اشاره‏اى كردم؛ بى‌آنكه نكته‏اى را يادآور شوم. اينك محور اساسى سخنرانى خزعلى را از نگاه مى‏گذرانيم. فراموش نكرده‏ايم كه در جشن مدرسه آيت‌الله‌بروجردى، با تمثيل رخدادهاى جنبش به سرگذشت مادر موسى، به نكته‌هايى از رخداد 15خرداد سخن رفته بود. اينك نيز ديگر بار، با اين توجيه كه عمه در نبود مادر، نقش مادرى دارد، پيوند امام با فاطمه معصومه(س)، به پيوند مادر و فرزند تشبيه مى‏شد. گويى همزمان با حضور امام در قم، فرزندى با مادر سخن گفته است:

در چند شب پيش، پسرى در آستانه ورود به قم، گفت‌وگويى را با مادر اين چنين لب گشود: مادرجان! آمدم. شب آمدم تا بگويم در نبودم چه شبى بر مسلمين گذشت؟ بين 9 و 10

آمدم تا بگويم 10 ماه و 9 روز از تو دور بوده‏ام!

مادر فرزند را چنين پاسخ گفت:

بيا پسرم! نور بصرم! شب باشد، شبم به روى تو روز است و ديده‏ام به تو روشن!

خزعلى با چنين گفت و گوى خيال انگيزى ـ ميان رهبر جنبش و فاطمه معصومه (س) ـ سخنرانى را به گونه‏اى پى گرفت كه فاطمه معصومه(س) را به حضرت مريم(س) و امام را به حضرت مسيح(ع) تشبيه كرد. او سخن را به نخستين روزهاى تأسيس حوزه قم كشيد و حضور آيت‌الله‌حاج شيخ عبدالكريم حائرى را به فرشته‏اى تمثيل كرد كه گويى با ديدن او، آن بانوى پاكدامن نگران شده است! آن سخنرانى، حضور مؤسس حوزه را چنان به تصويرى تخيل‏آميز مى‏كشيد كه گويى اين فاطمه معصومه(س) است كه با نگرانى به او مى‏گويد:تو كه هستى؟ چه در سر دارى؟ آيا نمى‏دانى كه اين سرزمين قم است؟ سرزميني كه داراى مصونيت است؛ چنان كه هر بد‌انديشى با دست غيبى رانده مى‏شود! مؤسس حوزه قم نيز در پاسخ مى‏گويد: انى رسول ربك، لأهبَ لك غلاماً زَكياً. من با رسالتى الهى برآنم كه فرزندى وارسته و بالنده به تو تقديم كنم. من آمده‏ام كه چشم تو را به روح الله روشن كنم!

خزعلى با استناد به بخشى از آيه‌هاى سوره مريم، پيدايش حوزه قم را بدان گونه به تمثيل آورد. او روح الله را به حضرت مسيح تشبيه كرد و از معجزه‌هاى او سخن گفت؛ بينا كردن چشم‏هاى كورى كه از بينش محرومند و ديدن سيماى اسلام را نمى‏توانند، نيز شنوا كردن گوش‌هايى كه از شنيدن پيام درست اسلام، ناكام بوده‏اند.... در بخش پايانى آن سخنرانى نيز، پرخاشى بود به روزنامه اطلاعات كه باترفندى، جنبش را به سازش متهم كرده بود.

خزعلى در توجيه آغاز كردن سخنرانى خود با حروف الفبا، به اين نكته تكيه كرد كه هم‌اكنون اين جنبش، در آغازين مرحله است. آنچه انجام شده است، فزون از الفبايى نيست كه مرحله‌هاى جنبش، با آن آغاز مى‏شود! در اين بخش، هر دو سخنران مشترك بودند. هم مرواريد و هم خزعلى، در بخش پايانى سخنرانى خويش، فصلى را به پرخاش اختصاص دادند؛ پرخاشى به روزنامه اطلاعات كه در آن روزها مى‏كوشيد تا افكار عمومى را به داورى نادرستى دچار كند. در آينده خواهيم ديد كه شخص امام، به آنچه در آن جشن گذشت بسنده نكردند. به ويژه در سخنرانى تاريخى خود ـ در آغاز تدريس ـ در خنثى‌سازى آن ترفند، سنگ تمام گذاشتند!»

از ممكن‌الوجود تا كفه ترازو!

ْآيت‌الله‌حاج شيخ ابوالقاسم خزعلى، از خطبا و مدرسان بزرگ حوزه علميه قم است كه نام وي ضمناً به عنوان يكي از روحانيون مبارز و پيشگام عصر پهلوي، ثبت تاريخ است. در اينجا مي‌خواهيم، به تناسب بحث، به داستان جالبي راجع به يكى از منبرهاي ايشان در كرمان اشاره كنيم. تا آنجا كه راقم سطور به خاطر دارد، يكى از خصوصيات بارز منبرهاى آيت‌الله‌خزعلى، طرح و تبيين مسائل كلامى و اعتقادى اسلامى، به صورت علمى و مستند، در سخنراني‌ها است. آيت‌الله‌حاج شيخ جعفر سبحانى، مرجع تقليد حاضر، در دهه 1370 نقل كردند:

آقاى خزعلى، در دوران مرجعيت آيت‌الله‌بروجردى، زمانى در كرمان منبر مى‏رفتند. آن گونه كه ايشان به من گفتند: بحثشان در منبر، پيرامون «اصول عقايد» بوده و راجع به دلايل وجود خداوند و توحيد بارى تعالى صحبت مى‏كرده‏اند. يك شب، به عنوان مدخلى بر بحث پيرامون نياز اجتناب‏ناپذير انسان و جهان به خالق و آفريدگار، اين نكته فلسفى را مطرح كرده بودند كه موجودات بر سه قسمند: «واجب الوجود»، «ممتنع الوجود»، و «ممكن الوجود». واجب الوجود، موجودى است كه وجود، ذاتى او بوده و نمى‏تواند حتى يك لحظه، عدم و نيستى پذيرد. ممتنع الوجود، نقطه مقابل واجب الوجود قرار دارد و نمى‏تواند حتى لحظه‏اى لباس وجود بپوشد. در مورد نوع سوم از موجودات هم (كه انسان و جهان از همين دسته‏اند) توضيح داده بودند:

ممكن الوجود، موجودى است كه نه «وجود»، ذاتى آن است و نه «عدم». بلكه در اصل ذات خود، همچون «دو كفه مساوى و متوازن ترازو»، نسبت به هر دو امر: «وجود» و «عدم»، كاملاً برابر و يكسان بوده و مو نمى‏زند، و در آن، نه كفه وجود بر عدم مى‏چربد و نه كفه عدم بر وجود...

آقاى خزعلى مي‌گفتند: فرداى آن روز، يكى از مستمعين كه پاي منبرم حضور نداشت، از دوستش كه هر روزه در جلسه حاضر مى‏شد، پرسيده بود: حاج آقا، ديروز بحثشان چي بود؟ و او كه كراراً كلمات «ترازو» و «كفه‌هاى مساوى» و «مو نزدن آنها» را از من شنيده بود، گفت:

حاج آقا ديروز راجع به «كم فروشى» صحبت نمود و همه‏اش تأكيد مى‏كرد كه: كفه‌هاى ترازو حتماً بايد مساوى ‏و برابر باشند و با يكديگر مو نزنند!

خاطره‌اي از شهيد سعيدي: چرا اين قصاب‌ها لپه سر مي‌برند؟

آيت‌الله خزعلي در گفت‌وگو با مجله شاهد ياران، در شرح خصوصيات شهيد سعيدى، از جمله بر طنزگويى ايشان انگشت تأكيد مى‏نهد: «يكى از خصايص ايشان طنزگويى ايشان بود. من دو نفر را در طنز سراغ دارم كه بى‏مثالند. يكى آقاى راشد يزدى كه در طنزگويى بسيار عجيب است و يكى هم مرحوم سعيدى. يك بار با مرحوم آقاى مشكينى و مرحوم سعيدى به باغ وحش رفته بوديم. هروقت اين خاطره را به آقاى مشكينى رحمه الله عليه مى‏گفتم خنده‏اش مى‏گرفت. مرحوم سعيدى مى‏گفت: اينجا را خوب تأمل كنيد و خوب بشناسيد كه: «من عرف نفسه فقد عرف ربه». هركس خودش را خوب بشناسد، خدا را خوب شناخته است. هروقت ياد اين خاطره مى‏افتم، خنده‏ام مى‏گيرد. در طنزگويى عجيب بود. يك وقت مى‏خواست بگويد كه اين غذاى شما كم گوشت است، مى‏گفت: چرا اين قصاب‌ها لپه سر مى‏برند؟! و با اين طنز، طرف به جاى اينكه شرمنده شود، خنده‏اش مى‏گرفت و شاد مى‏شد.[ضمناً حساب دستش مى‏آمد كه تكليف ميزبانى‌اش چيست؟»]

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار