کد خبر: 740162
تاریخ انتشار: ۲۴ شهريور ۱۳۹۴ - ۱۱:۳۰
با زنگ ساعت موبايلم از خواب بيدار مي‌شوم. واي ديرم شده است.
مريم ترابي

 امروز عجب روز شلوغي دارم. در شلوغي امروز بايد در مهماني زنانه فاميل كه هر ماه برگزار مي‌شود و اين ماه خانه خاله‌جان است هم شركت كنم. يك لقمه براي خودم درست مي‌كنم و از خانه با عجله مي‌زنم بيرون. بايد سريع كارهايم را انجام دهم و به خانه برگردم تا به همراه مادر و خواهرم به خانه خاله‌جان براي صرف ناهار برويم. در تمام طول راه به اين فكر مي‌كنم كدام لباسم را كه كسي نديده و تكراري نيست، بپوشم. چيزي به ذهنم نمي‌رسد، بايد لباسي تهيه كنم. زمانم كم است ولي مجبورم. بهتر از اين است كه سوژه صحبت دختران و خانم‌هاي فاميل شوم!

در راه برگشت به خانه جلوي يكي از پاساژهاي خيابان فرمانيه توقف مي‌كنم و سريع به دنبال لباس مورد نظرم به داخل فروشگاه‌ها سرك مي‌كشم. بالاخره لباس شيكي پيدا مي‌كنم. با شنيدن مبلغ لباس سرم كمي سوت مي‌كشد ولي چاره‌اي ندارم حتماً بايد از همين مارك لباس بخرم‌ زيرا حوصله اخم و غرزدن‌هاي مادرم را به دليل اينكه لباس مناسب از برند معتبر نخريدم را اصلاً ندارم. با پرداخت مبلغ لباس راهي خانه مي‌شوم. با عجله لباسي را كه خريده‌ام مي‌پوشم و همراه مادر با ماشين جديد پدرم راهي خانه خاله‌جان مي‌شويم.

با باز شدن در خانه خاله‌جان بوي تند عطرهاي گرانقيمت خانم‌هاي حاضر در مجلس شامه‌ام را آزار مي‌دهد. به جمع دختران فاميل مي‌پيوندم و از همان ابتدا صحبت درباره خريدهاي جديد و برندهاي جديدتر و غيره شروع مي‌شود. صحبت‌ها برايم جذابيت ندارد ولي به همراهي هستم! همه مشغول صحبت با يكديگر هستند و من غرق تماشاي آنها. يكي از خانم‌ها در حين صحبت از مفاخر تازه كسب كرده خود(!) با حركت‌هاي عجيب دست و نشان دادن انگشتر تك برليانش كه برق آن حتي چشم مرا در اين فاصله خيره كرده است، سعي در به رخ كشيدن خود دارد و ديگران با چشم‌هايي گرد شده به او و خريدهايش نگاه مي‌كنند. افراد حاضر در اين مهماني تمام تلاش خود را در نشان دادن جديدترين خريد‌هاي خود يا تعريف كردن از گرانترين سفرهاي خود به كار مي‌گيرند تا مبادا از ديگري عقب بمانند.

جالب‌تر از همه يكي از خانم‌هاي اقوام نسبتاً دور است كه به رغم وضعيت مالي شوهرش چنان سر و وضعي براي خود آراسته كه يكي نداند فكر مي‌كند شوهر بزرگ‌ترين واردكننده مازراتي در ايران است. در حالي كه همه مي‌دانند شوهرش كارمند ساده يك اداره بيش نيست. چقدر به خودش، همسرش و بچه‌هايش سختي داده است تا بتواند در اين مهماني مانند بقيه خانم‌ها حاضر باشد، تنها خدا داند و بس!

خسته از اين همه تعريف و تمجيدهاي دروغين گوشه‌ خلوتي را پيدا كرده و از دور نظاره‌گر اين جمع مي‌شوم.

با خودم فكر مي‌كنم اين نمايش‌هاي مصنوعي براي پوشاندن كدام يك از كاستي‌هاي شخصيتي و كمبودهاي زندگي‌مان است؟

چرا خلأ زندگي‌مان را با اين زرق و برق‌ها پر مي‌كنيم؟ آيا راه‌هاي مناسب ديگري براي جبران كمبودها و خلأ‌هاي زندگي وجود ندارد؟

تا چه زماني مي‌توانيم شخصيت واقعي خود را پشت اين زرق و برق‌هاي ساختگي پنهان كنيم؟

اين همه تلاش براي شنيدن جملاتي مانند چه لباس شيك و زيبايي، چه سرويس جواهر خيره‌كننده‌اي، چه ماشين خفني و... براي افرادي كه نداشتن اعتماد به نفس‌ آنها را در گرداب چشم ‌و همچشمي گرفتار كرده مانند اكسير زندگي است! با قرض و قوله و گرفتن وام‌هاي كلان، شخصيتي نمايشي براي خود مي‌سازند تا فقط برق نگاه مثبت ديگران را نسبت به خود جلب كنند. اين افراد با رفتار بيمارگونه زندگي را براي خود و خانواده‌شان سخت و طاقت‌فرسا مي‌كنند و اگر نتوانند در اين مسير با ديگران هم‌قدم شوند قطعاً دچار بيماري‌هاي روحي و رواني ديگري نيز مي‌شوند.

با خودم مي‌انديشم؛ نه كمبود عاطفي و روحي در زندگي دارم و نه عدم اعتماد به نفس. در تمام طول برگزاري اينگونه مهماني‌ها مجبورم نقابي از جنس افراد حاضر در مهماني‌ به چهره زده و خود را همرنگ جماعتي نشان دهم كه هيچ اعتقادي به نگرش و رفتار آنها ‌ندارم. من نمي‌خواهم مانند اين جماعت شوم. نمي‌خواهم گرفتار اين گرداب شوم. در صورت ادامه اين مسير اشتباه و گمراه‌كننده، قطعاً در آينده نه‌چندان دور من ‌هم شبيه يكي از اين خانم‌هاي پرفيس و افاده خواهم شد، پس بايد خلاف جريان آب اين رودخانه شنا كنم تا بتوانم به درياي واقعي و زلال زندگي برسم. به پول زيادي فكر مي‌كنم كه بابت به دست آوردن آن يك ماه كار كردم و همه را يك جا تقديم فروشنده لباس كردم. از كرده خود پشيمانم، با خود مي‌گويم: «يعني مي‌شود فروشنده، لباس را بگيرد و پولم را پس بدهد؟!»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها