اول صبح
صبح تابستاني گرمي بود. دخترك نگاهي به فالهايي كه در دست داشت انداخت. هيچوقت از همان اول شروع به فروختن فالها نميكرد؛ صبر ميكرد تا پيرمرد گلفروش هم بيايد. پيرمرد گلفروش، مرد ساكتي بود، هيچ وقت حرف نميزد و هميشه مراقب دخترك بود. پس از گذشت چند دقيقه پيرمرد گلفروش مثل هميشه با تعداد خيلي زيادي دسته گلهاي كوچك آمد. دخترك خوشحال شد، به طرفش دويد و گفت: «سلام، گلهاي امروز خوشگلترند». پيرمرد لبخند زد و شاخهاي از آن گلها را به دخترك داد. دخترك از خوشحالي چشمانش برق زد و گفت: «خيلي ممنون.»
اولين چراغ قرمز
چراغ سر چهارراه قرمز شد. پيرمرد و كودك هر دو به سمت ماشينهايي كه آرامآرام ميايستادند، ميرفتند. پيرمرد به هر ماشيني كه ميرسيد، دسته گلهايش را به طرف آنها ميگرفت و آنها هم اكثراً با حركت سر ردش ميكردند يا ميگفتند: «نه، ممنون».
دخترك به هر ماشيني كه شيشهاش بسته بود، ميرسيد، آرام با دست كوچكش به شيشه ماشين ميزد؛ خيليها بدون اينكه شيشه ماشين را پايين بدهند، سرشان را به علامت منفي تكان ميدادند. بعضيها هم شيشه ماشينشان را پايين ميدادند؛ بعد دخترك ميگفت: «ميشه فال بخريد؟». بعضيها از او فال ميخريدند و برخي هم نه. زماني كه نزديك بود چراغ سبز شود، پيرمرد به طرف دخترك ميرفت تا مراقب او باشد و او را از خيابان رد كند. هر چند ثانيه اين اتفاقات تكرار ميشد. هميشه همينطور بود. چراغ راهنمايي دوباره قرمز شد. دخترك به طرف ماشين سفيد رنگي رفت كه چندان مدل بالا نبود. شيشه ماشين پايين بود. دخترك پرسيد: «آقا فال ميخواهيد؟» مرد سرش را تكان داد و گفت: «نه، ممنون». دخترك با اصرار بيشتري گفت: «خواهش ميكنم! فقط 1000 تومان». مرد از كيفش 1000 تومان درآورد و به دخترك داد. چراغ سبز شد و دخترك به كمك پيرمرد به پيادهرو رفت.
دومين چراغ قرمز
چراغ دوباره قرمز شد. دخترك سراغ ماشيني رفت كه چند دختر جوان در آن نشسته بودند. دخترك گفت: « ميشه لطفاً يك فال بخريد؟» دختر جواني كه پشت فرمان نشسته بود، پرسيد: «عزيزم كلاس چندم هستي؟» دخترك جواب داد: «هنوز مدرسه نميرم». دختر جوان پرسيد: «هر فال چند تومان است؟» و دخترك گفت: «1000 تومان». دختر جوان 2000 تومان به دخترك داد و گفت: «2 تا فال، براي من و دوستم». دخترك بلافاصله به آنها دو فال داد و بعد چون چراغ سبز شده بود، بلافاصله به طرف پيادهرو دويد. در پيادهرو، با اشتياق رو به پيرمرد كرد و گفت: «نگاه كن! يك خانم از من دو فال خريد». پيرمرد خنديد.
سومين چراغ قرمز
چراغ دوباره قرمز شد. دختر به سمت ماشين ديگري رفت. مرد راننده با مسافرش در حال بگو مگو بود. دخترك پرسيد: «آقا يك فال ميخريد؟» راننده كه در حال صحبت بود و ميگفت: «آقاي محترم كرايه همينقدره. دست من كه نيست». دخترك تكرار كرد: «آقا لطفاً يك فال بخريد؟» مرد راننده با عصبانيت برگشت و به دخترك گفت: «نه، نميخوام، برو پي كارت». مسافر با لحني اعتراضآميز گفت: «آقا اگه اعصابتون خورده به اين طفل معصوم چه ربطي داره؟» بعد از ماشين پياده شد و در را بست و به سمت پيادهرو رفت. دخترك دويد سر راه مرد و ايستاد و گفت: «خواهش ميكنم از من يك فال بخريد». مرد با مهرباني لبخند زد و گفت: «حتماً، اما تو هم بايد قول بدي خوب درس بخوني تا در آينده مجبور نشي توي خيابون كار كني». دخترك كه از حرفهاي مرد به شوق آمده بود، با اشتياق سرش را تند تند تكان داد و گفت: «باشه حتماً، قول ميدم». مرد لبخند زد، اسكناسي به دخترك داد. دخترك دوباره با خوشحالي به طرف پيرمرد گلفروش دويد.
در آخر
چراغ دوباره قرمز شد. دخترك به طرف ماشين مدل بالايي رفت. مردي كه پشت فرمان نشسته بود داشت با عصبانيت، با تلفن همراه خود صحبت ميكرد، درواقع فرياد ميكشيد. دخترك گفت: «آقا فال ميخريد؟» مرد به دخترك توجهي نميكرد و فرياد ميكشيد: «نه، بهت گفتم همچين چيزي ممكن نيست، اون چك براي دو ماه پيش بود». دخترك دوباره گفت: «آقا فقط يك فال از من بخريد». مرد با عصبانيت به دخترك رو كرد، با دست او را هل داد و فرياد زد: «برو كنار بچه». بعد برگشت و به داد و فريادش با فرد آن طرف خط ادامه داد. دخترك همان جا ايستاده بود و مرد را نظاره ميكرد كه چطور فرياد ميكشد و به خاطر چيزي به نام چك حرص ميخورد. ناگهان مرد از فرياد زدن بازايستاد، انگار ديگر نتوانست نفس بكشد. دست به روي قفسه سينهاش كشيد، از حال رفت و روي فرمان ماشين افتاد. دخترك جا خورد. صداي بوق ماشين، ممتد شنيده ميشد. چراغ سبز شده بود و بقيه خودروها بوق ميزدند و برخي حرفهاي زشت ميگفتند.
دخترك هنوز آنجا ايستاده بود. پيرمرد به طرف او دويد، دخترك به مرد اشاره كرد و گفت: «آين آقا داشت كلي داد ميزد، بعد يه دفعه خوابيد!» بعد از چند دقيقه چند نفر براي كمك آمدند و آمبولانس خبر كردند. وقتي آمبولانس رسيد خيلي دير شده بود. دخترك كنار پيرمرد گوشه پيادهرو ايستاده بود و همه اين اتفاقات را نگاه ميكرد.