اولاد آدم كه مانده است چه به چه است! و چه به چه نيست! كارش اين روزها شده است خواندن گزارشهاي ميداني! او ميخواهد نبض بازار را به دست آورد! اما آيا اين نبض، نبضان دارد؟ آيا ما هنوز زنده ايم و روزي ميخوريم؟ بازار با ما چه ميكند و تا به حال چه نكرده است؟ آيا گزارشهاي مذكور، رگههايي از حيات را در اين قسمت از منظومه شمسي نشان ميدهند؟
راستش را بخواهيد از شما چه پنهان كه بيش از دو ماه از مصوبه محمد شريعتمداري، معاون اجرايي رئيسجمهور براي صدور مجوز بررسي درخواستهاي توليدكنندگان كه خواستار افزايش قيمت حداكثر ۶ درصدي بوده و هستند، ميگذرد! سازمان حمايت (شما همان «حمايت» خالي بخوانيدش چون معلوم نيست كدام طرفي است! هواي مصرفكننده را دارد يا در زمين توليدكننده لژيونر است!) هم ميگويد حرف مرد يكي است و هنوز هم اعلام ميكند كه با هيچ درخواست افزايش قيمتي موافقت نكرده است و قرار هم نيست كه همه متقاضيان افزايش قيمت كالا از گيت موافق اين سازمان براي درخواستشان خوانده شوند، لابد هم اگر كسي با افزايش قيمتش موافقت نشود از گزينههاي ديگري چه از روي ميز و چه از زير ميز، استفاده نميكند!
اين سازمان ميگويد كه ارائه درخواست افزايش قيمت به هيچ عنوان به معناي موافقت نيست و بايد همه ادله و مدارك مبني بر اين باشد كه نياز است قيمت تغييراتي داشته باشد. البته همه هم مانند اولاد آدم نيستند كه پوشه دانشان پر از پرونده و برگه و سند و تقاضا و مدارك روميزي و زير ميزي باشد! همه هم مانند اولاد آدم نيستند كه از چوب و ناظم و فلك بترسند! همه هم...
اولاد آدم مانده است كه اگر گراني نيست، پس چرا ارزش پول داخل جيبش دارد ماه به ماه توفير ميكند و افول ميكند و حجم و ميزان كالاهاي خريداري شدهاش آب ميرود و مجبور است اين روزها به بهانه گرما، آب به شكمش ببندد كه بگويد لااقل با يك تدبيري، شكمش را پر كرده است! اولاد آدم شكم پر هم نوبر است! گوسفند شكم پر را كه شنيده بوديد؟ به زبان بسته آب نمك ميدهند تا بخورد و هي تشنه شود و هي آب بخورد تا مردم كه ميآيند گوسفند زنده بخرند، به عوض پول گوشت، پول آب بدهند و بعد بروند و آبگوشت بخورند!(يعني گوسفند مرده از گوسفند زنده ارزانتر است).
حالا فهميديد كه چرا اولاد آدم توي كار اين شق از افراد مانده است! از يك طرف ميروند و تقاضا ميدهند كه جنسشان گران شود. بعد خودشان از پيش خود ميروند و جنسشان را گران ميكنند! بعد چون مردم حتي با مردم (چه برسد به آنها) قهر هستند، آنها جنس خود را حراج ميكنند تا مردم با آنها آشتي كنند و جنسشان را بخرند! يعني در شرايطي كه تقاضايي براي خريد از سوي مردم وجود ندارد و بيشتر توليدكنندگان دارند تخفيفهاي زيادي را براي فروش بيشتر كالاهايشان ارائه ميدهند، باز هم مردم نميخرند و باز هم آنها ميخواهند گرانتركنند و بعد باز، بيشتر تخفيف بدهند! بله! اگر يك زماني تخفيف نشانه رونق اقتصادي بود، حالا اينها، تخفيفشان نشانه ركود است و دندان گردي! حتي جنسهايشان را چندتا چندتا با هم ميفروشند تا مردم بيشتر بخرند... اما مردم انگار با سفرهشان قهر كردهاند و نميخواهند سر سفره خود بنشينند! فروشندهها اسم اين بازي را بازي «برد- برد» گذاشتهاند، هم مردم مثلاً نسبت به روز قبل (و نه ماه و سال قبل) ارزانتر كالا را ميخرند و هم فروشندگان به جاي فروش يك كالا، همزمان چند كالا را ميفروشند. اولاد آدم ميداند كه دولت نميداند كه بايد راهكارهايي را براي كاهش قيمت تمام شده و البته به موازات آن براي افزايش قدرت خريد مردم به تدبير بندد. (هر چند اولاد آدم ميداند كه دولت ميداند اما به روي خودش نميآورد كه ميداند و خودش را به ندانستن ميزند! ) تا بتوان اميدوار بود كه بازار راه خود را از اين سركشي در نخريدن كالا توسط مردم، به سمت رونق عرضه و خريد با قيمت مناسب فراهم كند. هر چند اولاد آدم كه مثلاً خبرنگار است، اين روزها كلاهش مانند خيليهاي ديگر، پس معركه است و به اين كارها، كاري ندارد!
ريشه يابي يك ضربالمثل
نگوييد يعني چه؟ اين ضربالمثل ناظر برشخصي است كه در اموري كه ديگران نيز شركت دارند، تنها او با وجود تلاش و فعاليت خستگيناپذير به مقصود نرسد و از مساعي و زحمات خويش بهره نگيرد. در ازمنه گذشته معمول بود كه شعبدهبازها در سر چهارراهها و معابرعمومي معركه ميگرفتند و چند چشمه بازي ميكردند، يعني هنرها و شعبده بازيهاي خود را ضمن اظهارمطالب مشروحي به تماشاچيان نشان ميدادند. شكل و ترتيب معركهگيري به اين ترتيب بود كه شعبده باز در وسط چهارراه و معبر عمومي سفرهاي پهن ميكرد و با كمك معاون و دستيارش مشغول شعرخواني و سؤال و جواب ميشد. (جناب سردبير! اين مطلب شرح ضربالمثل است... ربطي به شريعتمداري و معاونانش و بخشنامههايش ندارد!) اطراف اين سفره تا مسافت و عمق يك الي دو متر كاملاً باز بود و جزء حريم معركهگير محسوب ميشد كه هنگام انجام برنامه در آن تردد و رفتوآمد ميكرده است.
خارج از اين محوطه تماشاچيان مجاز بودند دايرهوار بايستند و هنرنماييهاي معركهگير را تماشا كنند. چنانچه بر تعداد تماشاچيان افزوده ميشد معركهگير دواير صفوف اول، دوم و سوم را تكليف ميكرد بنشينند تا بقيه تماشاچيان كه ديرتر رسيده و در عقب جمعيت ايستاده بودند بتوانند بساط معركهگيري را ببينند و از نقاليها، عمليات و شيرينكاريهاي معركهگير استفاده كنند.
گاهي اتفاق ميافتاد يكي از تماشاچيان كه در صف جلو نشسته بود با اطرافيان اختلاف پيدا ميكرد يا رفتاري از او سرمي زد كه موجب حواس پرتي معركهگير و اختلال نظم ميشد (بيچاره اولاد آدم!) در اين موقع يكي از تماشاچيان به منظور دفع شر، كلاه آن شخص مخل و مزاحم را كه در صف اول نشسته بود بر ميداشت و به خارج از دايره يعني پس معركه پرتاب ميكرد. پيداست شخص مزاحم كه كلاهش پس معركه افتاده بود براي به دست آوردن كلاهش اضطراراً از معركه خارج ميشد و سايرين جايش را ميگرفتند و ديگر نميتوانست به صف اول بازگردد.
اولاد آدم حالا رفته است به دنبال كلاهش كه پس معركه است! راستي چه كسي كلاهم را برداشت؟