کد خبر: 736281
تاریخ انتشار: ۰۸ شهريور ۱۳۹۴ - ۱۶:۵۴
نظري بر مبناسازي پهلويِ دوم براي مشروعيت سلطنت
اساساً تمامي حكومت‌ها براي مشروعيت بخشيدن به تسلط خويش، ناگزير از پاسخ به اين پرسش هستند كه از چه روي و به چه دليل بايد حكومت كنند؟
نيما احمدپور

 يا به عبارت ديگر، چه عامل يا عواملي حاكميت آنها را تجويز كرده است؟ از سوي انواع حكومت‌ها، پاسخ‌هاي متنوعي به اين پرسش داده شده است. مقالي كه پيش رو داريد، به مدد بازنگري اقوال و احوال محمدرضا پهلوي، نگاه وي به اين مقوله را تشريح كرده است.

بي‌ترديد آنچه در نهايت حكومت‌هاي استبدادي و وابسته را مددي رساند، زورگويي و خشونت‌مداري است، با اين همه لااقل در ظاهر امر، اينگونه حكومت‌ها ناگزير از ايجاد فلسفه‌اي براي بقاي خويش هستند. حكومت وابسته و كودتايي پهلوي پدر و پسر نيز از اين قاعده مستثني نبوده و نيست. اين سلسله به رغم سرسپرد‌گي و زورمداري آشكار خويش، درپي آن بود تا براي تداوم حاكميت خويش محمل‌هاي تئوريك و تاريخي تدارك ببيند و آنها را به مدد تبليغات به مردم و ناظران جهاني بباوراند. از منظر راقم اين سطور، محمدرضا پهلوي در دوران حاكميت خويش در پي آن بود كه به مدد عوامل ذيل، اين مشروعيت‌سازي را به انجام برساند.

1ـ زور (استبداد)

اين عامل همواره يكي از راه‌هاي مشروع‌سازي قدرت حاكمان بوده است. در دوره پهلوي‌ها، به‌ويژه پهلوي دوم اين عامل در قالبي جديد و با ظواهر مدرن و به شكلي خطرناك‌تر پديدار شد. ميليتاريسم، سركوب قيام‌ها، نقض قانون اساسي و... را مي‌توان از جمله اشكال جديد زور و استبداد در حكومت پهلوي قلمداد كرد. اين استبداد كه توجيه‌كننده اعمال و اقدامات شاه بود في‌نفسه براي چنين حكومتي مشروعيت ظاهري و فريبنده ايجاد مي‌كرد.

2ـ فره ايزدي (ظل‌اللهي)

محمدرضاشاه براي بقا و دوام سلطنت و حكومت خود با ادعاي ظل‌اللهي سعي مي‌كرد مردم را به اطاعت از خود وادار و از طغيان و عصيان جلوگيري كند. (1)

شاه ادعا مي‌كرد به خدا اعتقاد دارد و «در حقيقت به وسيله او براي انجام يك رسالت» انتخاب شده است. او مي‌نويسد: «رسالتم، معجزه نجات كشور بود، حكومتم كشور را نجات داد، زيرا خداوند پشتيبانم بود. مي‌دانم هر چيزي براي ايران انجام داده‌ام براي خودم هيچ نفع و اعتباري نداشت... كس ديگري پشتيبانم هست و آن خداست.» وي حتي پا را فراتر نهاده است و مي‌گويد: «هيچ كس نمي‌تواند ادعا كند از من به خدا نزديك‌تر است.‌»‌(2)

محمدرضاشاه در اولين كتاب خود به نام مأموريت براي وطنم مي‌نويسد:‌ «از شش سالگي اعتقاد پيدا كردم خداي بزرگ پيوسته مرا در كنَف حمايت خود قرار داده است و خواهد داد» و سپس از اتفاقاتي نام مي‌برد كه آنها را به نوعي حمايت پروردگار از خود و دوام سلطنتش مي‌داند، به‌ويژه جان سالم به در بردن از ترور نافرجام بهمن 1327 و «معجزه بيست و هشتم مرداد 1332» را يادآور مي‌شود، ولي بيش از هر موضوعي به اتفاقي كه در ايام كودكي شاهد و ناظر آن بود اشاره مي‌كند و مي‌نويسد: «روزي با مربي خود در حوالي كاخ سلطنتي قدم مي‌زدم. ناگهان مردي را با چهره ملكوتي ديدم كه بر گرد عارضش هاله‌اي از نور مانند صورتي كه نقاشان عرب از عيسي بن مريم مي‌سازند، نمايان بود. در آن حين به من الهام شد با خاتم ائمه اطهار حضرت امام قائم(عج) روبه‌رو هستم.‌»‌(3)

نخبگان سياسي معتقد بودند، ايران همانند كشورهاي جهان اسلام به يك ايدئولوژي فراگير براي جلب حمايت مردم نيازمند بوده است. بدين دليل لازم بود ايدئولوژي شاهنشاهي به مثابه يكي از اجزاي مهم نظامي سلطنتي، «شاه شاهان» را نماد حاكميت بلامنازع چند قرني سلطنت و تنها ناخداي سرنوشت ملت و جامعه به مردم معرفي كند. به عبارت ديگر جوهره ايدئولوژي شاهنشاهي پهلوي به‌ويژه دوره محمدرضا مقدم شمردن سلطنت بر هر يك از اجزاي قانوني نظام و جداناپذير دانستن شخص اول مملكت از ملت و مصالح و منافع ملي بوده است. بر طبق اين نظريه سلطنت وديعه‌اي آسماني و عامل اصلي تداوم حيات كشور است. سلطنت تنها نهادي است كه مانع از ميان رفتن هويت ايراني مي‌شود و جامعه را از غربزدگي و فساد در امان نگه مي‌دارد. اين تفكر كه در طول تاريخ نظام شاهنشاهي مايه قوت و عظمت ايران بود و فقط مقام سلطنت سرنوشت ملت را در دست دارد، ملت و جامعه را هدايت و خط مشي زندگي عمومي و اجتماعي را تعيين مي‌كند، موجب شده بود تنها معيار ميهن‌دوستي و ايراني بودن، تبعيت بي‌چون و چرا از اوامر و دستورات پادشاه باشد.

تفكر برتر و الهي بودن شاه كه در تمثيل‌هايي چون «شاه خداي كوچك است»، «شاه سايه خداست»، «صلاح مملكت خويش خسروان دانند» يا «هر كسي از نظر مرحمت شاه افتد/ هر كجا پاي نهد يكسره در چاه افتد»، نه تنها جامعه و مردم عامي را تحت تأثير قرار مي‌داد، بلكه بر رفتار و كردار نخبگان سياسي دو چندان تأثير داشت و آنان را به اطاعت محض، تأييد و تمجيد تملق‌آميز از شاه وا مي‌داشت، به نحوي كه جمشيد آموزگار «كليد مباحث مهم و تمام مسئوليت افزايش ثروت و قدرت ايران را به نبوغ شاه نسبت مي‌داد.»محمد باهري، معاون امور فرهنگي وزارت دربار نظام پادشاهي را مايه قدرت و عظمت ايران تلقي مي‌كند و شاه را تنها حافظ بقا و دوام ايران مي‌داند و اسدالله علم محمدرضاشاه را به «سايه خداوند و. . .»تشبيه مي‌كند و وظيفه خود را تنها در مقام چاكر و نوكر اجراي اوامر محمدرضاشاه اطاعت مي‌داند. (4)

از آنجا كه در سال‌هاي آخر سلطنت محمدرضاشاه بوروكراسي آموزشي و وسايل ارتباط جمعي در سراسر كشور و حتي در روستاها گسترش يافته بود، دور از انتظار نبود. اگر در نتيجه حجم عظيم تبليغات تفكر ظل‌الله بودن پادشاه در ميان مردم نفوذ كرده باشد، مخصوصاً مطبوعات در ترويج و تبليغ شعارهايي چون شاه سايه خداست، اطاعت در برابر قدرت پادشاه و رضايتمندي در مقابل قضا و قدر بسيار كوشا بودند. در كنار روزنامه‌هاي كثيرالانتشار كيهان و اطلاعات كه نقش مقدس پادشاه را به مثابه يك عنصر تعيين‌كننده در تضمين استمرار زندگي سياسي كشور مورد ستايش قرار مي‌دادند، روزنامه‌هاي احزاب دولتي نيز براي تبليغ ايدئولوژي شاهنشاهي تبليغات زيادي به راه انداختند. در روزنامه مليون ارگان رسمي حزب مليون مي‌خوانيم: «اعليحضرت محمدرضاشاه دومين شاهنشاه سلسله پهلوي مترقي‌ترين، متفكرترين و دانشمندترين شاهان ايران بود و معظم‌له در عصر خود پيشروتر از هر پيشرو در انجام اصلاحات و گذرانيدن قوانين و افراطي‌تر از هر افراطي در كار ترقي مملكتند.‌»(5)

يا در مرامنامه حزب رستاخيز مي‌خوانيم: نظام شاهنشاهي استوارترين و منطقي‌ترين شيوه حكومتي در ايران است. «نظام شاهنشاهي ايران راز بقا و تجسم همه ويژگي‌هاي فرهنگي، سياسي و اجتماعي ملت ايران و تكيه‌گاه قلبي مردم ايران زمين است.»(6)

3ـ عامل تشيع

محمدرضاشاه به‌‌رغم اينكه در پي تضعيف باورها و شعاير شيعي در بين مردم بود، با اين حال براي مشروعيت قدرت خود به آنها متوسل مي‌شد. شاه ائمه معصومين(ع) را انسان‌هاي والا و سترگي معرفي مي‌كرد كه در حوزه روابط شخصي و اجتماعي انسان‌هايي استثنايي بودند. بدين دليل خود را نظركرده اهل بيت قلمداد مي‌كرد و در نجات خود از خطرات و بيماري عميقاً به كمك امامان باور داشت. او در مصاحبه‌اي مي‌گويد:«عميقاً ارزش‌هاي مذهبي را محترم مي‌شمارم و علاوه بر آن خود را به امام رضا(ع) وابسته مي‌دانم و از ابتداي سلطنتم هر ساله براي زيارت به مشهد رفته‌ام.»(7) در جاي ديگري مي‌گويد: «علاقه‌ام به اين درگاه، حرم حضرت رضا(ع) در حقيقت جنبه خانوادگي نيز دارد و اگر دقت كرده باشيد پدرم اصرار داشت به دنبال اسم تمام فرزندانش كلمه رضا وجود داشته باشد.»(8)

به گفته اسدالله علم محمدرضاشاه مردي است كه روي زمين سايه خداوند و مأمور انجام خواسته‌هاي يزدان است و چون احساسات عميق مذهبي دارد، رسم مي‌كند روزهاي عزاداري تمام شئون اسلامي رعايت شوند. علم در كتاب خود مي‌نويسد:«روز يك‌شنبه، 7 آبان 1351 شاه به من گفت امروز روز شهادت حضرت علي(ع) است و به‌طوري كه مي‌بيني كراوات سياه بسته‌ام. نه فقط براي رعايت ظواهر امر، بلكه به دليل ايمان عميقي كه به خداوند و امامانش دارم.»(9) علم اضافه مي‌كند:«از رهبر يك كشور شيعه كه 90 درصد مردمش اعتقادات مذهبي دارند، انتظار ديگري جز اين نمي‌توان داشت.»(10)

شاه براي دستيابي به مشروعيت و تحميل ظل‌اللهي خود به اقدامات ديگري نيز متوسل مي‌شد، از جمله سفرهاي مكرر به قم براي زيارت حرم حضرت معصومه(س) و ملاقات با آيت‌الله بروجردي و ساير علما، سفر به عربستان در آبان 1344 براي انجام مراسم عمره، تأمين بودجه ساخت ستون مرمر صحن سراي حرم امام حسين(ع) و ضريح حضرت ابوالفضل(ع)، چاپ نفيس‌ترين و گرانقيمت‌ترين قرآن كريم به زبان فارسي، شركت مرتب در تمام عيدهاي مذهبي و مراسم سوگواري و مجالس عزاداري امام حسين(ع) در كاخ گلستان و دعوت دولت از مردم براي شركت در مراسم ماه‌هاي محرم و صفر و پرهيز از تظاهر به روزه‌خواري ماه مبارك رمضان.

البته تمامي اقدامات عوام‌فريبانه فوق چنانكه تاريخ نيز نشان داد نتوانست رژيم پهلوي را كه رژيمي ضد اسلامي و مخالف مباني ديني جامعه ايران بود، دين‌مدار و دين‌پرور جلوه دهد. چنانكه به‌جاي اقدامات فوق كه داراي ظاهري ديني بودند و صرفاً براي جلب حمايت قشر وسيع ديني جامعه ايران و فريب مردم و علما صورت مي‌گرفت، اقدامات ضد ديني و ضد اسلامي اين رژيم در برنامه‌ها و سياست‌گذاري‌هاي فرهنگي، توليدات سينمايي، تأسيس مراكز رسمي اشاعه فساد و بي‌بند و باري (همچون زن روز و. . . )، برگزاري جشن‌هاي 2500 ساله شاهنشاهي، برگزاري جشن هنر شيراز، مقابله با مظاهر اسلامي همچون حجاب و صدها اقدام خلاف شرع ديگر رژيم بود كه مباني اقدام مردم در مخالفت با اين رژيم قرار گرفت و رژيم را عمده‌ترين مخالف و مبارز با موازين و مباني اسلامي معرفي كرد.

‌4ـ ناسيوناليسم باستان‌گرا (پارسي‌گرايي)

پهلوي‌ها «پارسي‌گرايي» را نه تنها به عنوان يك سياست فرهنگي، بلكه مانند يك ايدئولوژي دنبال كردند. به نظر مي‌رسد براي آنان پارسي‌گرايي و تكيه بر فرهنگ و هويت ايراني يادآور گذشته پرشكوه ايران و پادشاهان معروف آن بود. شايد به صورت ناخودآگاه هم رضاشاه و هم محمدرضاشاه خود را وارثين كورش، داريوش، انوشيروان و شاهپور ذوالاكتاف (شكست‌دهنده امپراتوري رم) مي‌ديدند و همچون شاهنشاهان بزرگ امپراتوري ساساني و هخامنشي آنان رسالت بازگرداندن مجد و عظمت ايران را بر دوش خود احساس مي‌كردند. جمله معروف محمدرضاشاه در جريان جشن‌هاي 2500 ساله شاهنشاهي ايران: «كوروش تو آسوده بخواب ما بيداريم» به وضوح مبين نگرشي است كه شاه از خود و جايگاهش داشت.

پارسي‌گرايي براي رژيم پهلوي بيشتر يك ايدئولوژي براي مشروعيت و مقبوليت بخشيدن به حكومت بود. برگزاري جشن‌هاي سال‌هاي 1345 تا 1355 ـ كه مي‌توان دهه جشن‌هاي شاه نامگذاري كرد ـ براي تبليغ نوعي ناسيوناليسم افراطي بود كه هدفي جز بي‌رنگ كردن انديشه‌هاي اسلامي و بي‌اعتبار كردن روحانيت نداشت.

جشن تاجگذاري كه حدود يك ماه از 20 مهر تا 20 آبان 1346 به طول انجاميد، با مخارج سنگين و كمرشكن در شرايطي انجام مي‌گرفت كه مردم به دليل بحران اشتغال براي به دست آوردن كار راهي ديار بيگانه مي‌شدند و صدها نفر از كودكان امكانات كافي براي مدرسه رفتن و سوادآموزي نداشتند. محمدرضاشاه سعي مي‌كرد با برپايي جشن‌ها سياست پان‌ايرانيسم را به عنوان راه‌حل بحران هويت مردم و با انگيزه جلب حمايت‌هاي آنان ترويج كند، مخصوصاً هدف رژيم از برگزاري جشن‌هاي 2500 ساله شاهنشاهي در سال 1305 زنده كردن افتخارات كهن، تازگي بخشيدن به شكوه و جلال شاهنشاهي و پديد آوردن يك هماهنگي همگاني براي كوشش در راه پيشرفت كشور بود. همچنين تلاش مي‌شد تا نشان داده شود مقام و مرتبه شاهنشاهي در تمام قرون و اعصار در قلوب ايرانيان به منزله يك عقيده ديني نفوذ داشته و استيلاي اسلام رشته مليت را پاره نكرده است. اين جشن حاشيه‌ها و پشت‌پرده‌هاي فراواني هم داشت كه در همان زمان بخش‌هايي از آن افشا گرديد. امام خمينى در افشاى ماهيت اين جشن، مردم ايران را اينگونه نسبت‏ به ماهيت و اهداف برگزار‌كنندگان اين مراسم آگاه نمود:«كارشناس‏هاى اسرائيل براى اين تشريفات دعوت شدند به طورى كه خبر شدم و نوشتند به من، كارشناس‏هاى اسرائيلى مشغول به پا داشتن اين جشن هستند و اين‏ تشريفات را آنها دارند درست مى‏كنند. اين اسرائيل كه دشمن با اسلام است و الان‏ در حال جنگ با اسلام است... به اين ممالك اسلامى بگوييد كه نرويد به اين جشنى كه اسرائيل دارد بساط جشنش را به پا مى‏كند يا درست مى‏كند؛كارشناس‏هاى اسرائيل در اطراف شيراز دارند بساط جشن را درست مى‏كنند. در اين جشنى كه كارشناس‏هاى اسرائيل دارند اين عمل را مى‏كنند، نرويد.»

جالب اينجاست كه محافل يهودى و صهيونيستى نيز در اين باره اعترافات جالب توجهى داشتند كه يك نمونه آن يادداشت «لطف‌الله حي» است. لطف‌الله حى يكى از سران انجمن كليميان تهران، نماينده مجلس شوراى ملى، از مشاهير و معاريف فراماسون و عضو برجسته تشكيلات صهيونيسم كه رياست «شوراى يهوديان ايران» در «شوراى مركزى جشن‏هاى 2500 ساله» را عهده‏دار بود، در مهر ماه 1349، طى اطلاعيه‏اى در ميان جامعه يهود ايران، در اين‌باره چنين نوشت:‌«اين جشن‏ها در حقيقت يادبود اولين اعلاميه حقوق بشرى در 25 قرن قبل است. همان اعلاميه‏اى كه به فرمان كورش كبير شاهنشاه بزرگ ايران در آزادى ملت يهود از اسارت بابل و آبادى خانه خدا و معبد دوم در اورشليم صادر شد و نه تنها به منزله‏ لوح زرينى در بزرگى روحى و عظمت فكر انسانى شاهنشاهى ايران در تاريخ‏ بشريت به يادگار مانده و هنوز هم مى‏درخشد بلكه ماده تاريخ 2500 ساله جامعه‏ يهوديان ايران شد. در حقيقت اعلاميه كورش كبير ابتداى سكونت يهوديان ايران در ادوار عزرا و نحميا و زر و بابل در اين ديار مقدس به شمار مى‏آيد. فى‌الواقع جشن‏هاى سال آينده براى يهوديان ايران جنبه جشن 2500 ساله‏ تاريخ ما[يهوديان‏]در ايران است. از اين حقايق مهم‌تر آنكه اين جشن‏ها در عهد سلطنت پرافتخار پدر تاجدار و انسان بزرگ قرن ما شاهنشاه آريامهر كه به حق نزد يهوديان جهان كورش ثانى لقب‏ گرفته است انجام مى‏گيرد. به همين منظور از مدت‏ها قبل از طرف شوراى مركزى جشن‏هاى شاهنشاهى با شركت گروهى از سرشناسان و افراد بصير جامعه يهود، شوراى يهوديان ايران وابسته‏ به شوراى مركزى جشن‏هاى شاهنشاهى تشكيل و با مطالعه مستمر و عميق و مشاورات لازم برنامه اجرايى جامعه ما[يهودى‏ها]را در اين باره تهيه نمود[... كه‏] شامل اقدامات مفصلى در زمينه‌هاى فرهنگى- بهداشتى جشن‏ها و مشاركت جوامع‏ مختلف يهوديان جهان است به موقع خود به اطلاع همگان خواهد رسيد تا هر خانواده يهودى ايرانى سهم خود را در آن ادا نمايد.»

شاه خود را بزرگ‌ترين پادشاه تاريخ ايران مي‌دانست. پادشاهي كه مأموريت الهي دارد و خداوند راهنماي هميشگي اوست، پادشاهي كه كلاً به آريايي‌ها و ملت ايران تعلق دارد، اما از اين همه تلاش بهره چنداني نبرده است.

5ـ نهادهاي مدرن

عامل ديگر مشروعيت حكومت محمدرضاشاه جلوه‌هاي مدرني همچون وجود تشريفاتي مجلس، انتخابات، احزاب و... بود. وي در عمل اقدامي جز نظامي‌ گري، سركوب مردم، احزاب دولتي و نقض حقوق اساسي مردم و همچنين نقض فاحش قانون اساسي انجام نمي‌داد.

نقش مشروعيت‌بخش جلوه‌هاي مدرن در اين امر نهفته است كه اقدامات شاه را در لفافه و لايه‌اي از حسن و خوبي مي‌پيچيد و چنين وانمود مي‌كرد كه اقدامات وي بر حق و مقبول است.

پي‌نوشت‌ها:

(1) ناكارآمدي نخبگان سياسي ايران بين دو انقلاب، تهران، انتشارات سمت، 1379، ص 123

(2) اوريانا فالاچي، مصاحبه با تاريخ‌سازان، تهران، بينا، 1359، ص 163

(3) همان، ص 167

(4) برگرفته از: حامد الگار و ديگران، سلسله پهلوي و نيروهاي مذهبي، ترجمه عباس مخبر، تهران، طرح نو، 1371، ص 64

(5) روزنامه مليون، شماره 780

(6) مرامنامه و اساسنامه حزب رستاخيز ملي ايران، ص 8

(7) اوريانا فالاچي، پيشين، ص 161

(8) همان، ص 167

(9) اسدالله علم، گفت‌وگوهاي من با شاه: خاطرات محرمانه امير اسدالله علم، تهران، نشر ديرينه، 1371، ص 392

(10) همان، ص 393

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها