کد خبر: 726290
تاریخ انتشار: ۱۳ تير ۱۳۹۴ - ۱۵:۲۵
گفت‌و‌گوي «جوان» با همسر و همرزم شهيد اكبر قاسمي، رزمنده‌اي كه در اسارت به شهادت رسيد
اكبر آقا سر نترسي داشت و صاحب سرنوشتي شد كه براي كمتر كسي اتفاق مي‌افتد.
عليرضا محمدي

وقتي كه جبهه مي‌رفت، پنج فرزند داشت و وقتي كه اسير شد، بد و بيراهي بود كه بدون ترس بعثي‌ها، نثار صدام مي‌كرد. يكبار زماني كه در كربلاي4 مفقود شد، احتمالش مي‌رفت شهيد شده باشد و يكبار ديگر وقتي كه پس از شش ماه اسارت زير شكنجه بعثي‌ها به شهادت رسيد، عكس جسدش را فرستادند و تازه آن وقت بود كه خانواده يقين كردند بي‌پدر شده‌اند. خلاصه ماجراي اكبر‌آقا، داستان مرداني است كه خود را به دل طوفان حوادث سپردند تا كشور و مردمان سرزمينشان از گزند جنگ و متجاوزان در امان بمانند. امثال او ايستاد تا ما اكنون به راحتي بنشينيم و شنواي داستان زندگي مردان واقعي باشيم. متن زير حاصل گفت و گوي ما با فاطمه اكبري همسر و محمد سلطاني همرزم شهيد اكبر قاسمي است كه 12 تيرماه 1366 زير شكنجه بعثي‌ها به شهادت رسيد.

همسر شهيد

خانم اكبري چطور با همسرتان آشنا شديد و به عنوان يك همسر، ايشان را چطور آدمي ديديد؟

ما پسر عمو، دختر عمو بوديم. البته پدر من نام فاميلمان را عوض كرده بود و اينطور است كه اسم فاميلمان فرق مي‌كند. بنابراين از سر خويشاوندي شناخت كافي از هم داشتيم. بعد از ازدواج، اكبر را همان طوري ديدم كه تعريفش را شنيده بودم؛ جواني متدين و زحمتكش كه براي به كرسي نشاندن حرف حق هر كاري از دستش برمي‌آمد انجام مي‌داد. ما اهل وركان همدان بوديم. اما ايشان تا مقطع دبيرستان تحصيلاتش را در تهران گذرانده بود و همان جا كار مي‌كرد. يكبار كم مانده بود زير آوار چاهي كه مي‌كندند دفن شود، اما قسمتش ماندن و شهادت بود. به هرحال زندگي در تهران باعث شده بود تا همسرم از مسائل سياسي بيشتر از ما با خبر باشد و با روحيه حق‌طلبي كه داشت وارد مبارزات انقلابي شد. آن زمان ما در وركان همدان زندگي مي‌كرديم، همسرم هم بعد از تحصيل در مقطع اول دبيرستان به همدان برگشت و زندگي‌مان را در آنجا آغاز كرديم.

چطور شد كه به جبهه رفت، آن زمان صاحب فرزند هم شده بوديد؟

بله، اكبر آقا متولد 1332 بود و زماني كه جنگ شروع شد 27 سالش بود. آن زمان او در برابر رزمندگان نوجواني كه به جبهه مي‌رفتند، مردي جا افتاده به نظر مي‌رسيد. وقتي كه همسرم به جبهه مي‌رفت ما چهار دختر و يك پسر داشتيم. اما او دلش راضي نمي‌شد كه جوان‌هاي مردم به جبهه بروند و او فقط به زن و بچه‌هايش برسد. اكبر آقا شغل خياطي داشت و زندگي ما را هم از همين شغل تأمين مي‌كرد. وقتي كه مي‌خواست به جبهه برود، به او مي‌گفتيم با زن و پنج فرزند كسي از تو توقع ندارد به جبهه بروي. خدمتش را هم را كه قبلاً انجام داده بود. اما قبول نمي‌كرد و تصميمش را براي اعزام گرفته بود، من خيلي براي نرفتنش اصرار نمي‌كردم. چون او را شناخته بودم و مي‌دانستم كه براي انقلاب و كشور هركاري از دستش برمي‌آيد انجام مي‌دهد. نهايتاً اكبر‌آقا در مقابل حرف‌هاي ديگران كه مي‌خواستند منصرفش كنند، گفت: «‌زن و فرزندانم را به خدا مي‌سپارم. او بزرگ‌ترين حافظان است.»

اگر بخواهيد پررنگ‌ترين ويژگي شهيد را نام ببريد، كدام خصلت است؟

شجاعت و ايستادن بر سر حرف حق. ايشان سر نترسي داشت و عاقبت همين شجاعت باعث مقاومتش مقابل بعثي‌ها شد و او را در اسارت با شكنجه به شهادت رساندند. خيلي از دوستان و آشنايانمان هم مي‌دانستند كه همسرم بر سر اعتقادات و ارزش‌هاي انقلاب و كشور اسلامي‌مان كوتاه نمي‌آيد و با او بر سر اين مسائل بحث نمي‌كردند. شهيد تنها دم از اعتقادات نمي‌زد و براي حفظ آنها عملاً راهي جبهه شد و به شهادت رسيد.

ماجراي شهادت ايشان حكايت عجيبي دارد، گويا شهيد ابتدا مفقود مي‌شود و شما احتمال شهادتش را مي‌داديد، اما بعد از چند ماه در اسارت به شهادت مي‌رسد. بله، وقتي كه ايشان براي شركت در عمليات كربلاي4 بار ديگر راهي جبهه‌ها شده بود، به اتفاق همرزمانش وارد اروند رود مي‌شوند و به سمت ساحل دشمن مي‌روند، از همان لحظه حركت ديگر خبري از آنها نمي‌شود و تا چند ماه بعد نيز همين طور كسي از سرنوشتشان خبري نداشت. بنابراين ما به تصور اينكه شهيد شده است، برايش مراسم گرفتيم. البته همچنان كورسوي اميدي بود كه زنده باشد. اما چون اسمش در ميان اسرا هم نبود، فكر مي‌كرديم شهيد شده است. همين طور گذشت تا اينكه يك روز به ما خبر دادند عكسي از شهيد رسيده است. تعجب كرديم و جويا كه شديم، فهميديم در تمام مدتي كه فكر مي‌كرديم اكبر آقا شهيد شده، ايشان اسير دست دشمن بوده و به خاطر مقاومتي كه كرده است، او را زير شكنجه به شهادت رسانده‌اند. عكس ايشان از سوي عراق و توسط صليب سرخ فرستاده شده بود. اين تصوير نيز نشان مي‌داد كه او تا مدت‌ها پس از شهادت زنده بوده است. البته دشمن عنوان كرده بود كه اكبرآقا خودكشي كرده است، اما شواهد نشان مي‌داد كه او را شهيد كرده‌اند و بعد از چند سال‌ كه همرزمانش آزاد شدند و به وطن برگشتند، گفتند كه چطور بعثي‌ها، همسرم را زير شكنجه شهيد كرده بودند. پيكر اكبر‌آقا سال 81 به وطن برگشت.

ايثار و رشادت شهيد اكبر قاسمي يك طرف قضيه است و ايستادگي شما به عنوان همسر شهيد با چند فرزند كوچك طرف ديگر، سال‌هاي اول بعد از شهادت ايشان براي ‌شما چگونه گذشت؟

من پنج فرزند كوچك داشتم. دختر كوچكم زهرا يك و نيم ساله بود كه پدرش به شهادت رسيد. او خيلي بي‌قراري مي‌كرد و مرتب بهانه مي‌گرفت. اوايل شهادت اكبرآقا، همچنان در همدان زندگي مي‌كرديم. يك شب زهرا از من پول خواست كه نداشتم به او بدهم و خجالت مي‌كشيدم كه خانواده همسرم متوجه بشوند. همان شب خواب اكبر آقا را ديدم كه يك چك به من داد و گفت نگران پول نباش. روزهاي واقعاً سختي بود. دختر بزرگم ساره 14 سال داشت و همه چيز را به خوبي درك مي‌كرد. او از نبود پدر بيشتر از ساير فرزندانم كه كوچك‌تر بودند رنج مي‌كشيد. دو دختر ديگرم ريحانه و مريم و تنها پسرمان مصطفي كه كوچك‌تر بودند كمتر دوري پدر را درك مي‌كردند. به هرحال اين راهي بود كه انتخاب كرده بوديم و امثال اكبرها با جانشان براي انقلاب خدمت كردند و ما هم به عنوان همسران شهدا بايد صبر مي‌كرديم.

همرزم شهيد

براي اطلاع از دوران اسارت و نحوه شهادت اكبر قاسمي به سراغ همرزمش محمد سلطاني رفتيم كه همراه اين شهيد به اسارت درآمد و تا آخرين لحظه حيات نيز در كنارش بود.

آقاي سلطاني! آشنايي شما با شهيد قاسمي از كجا رقم خورد؟

از اول تابستان 65 يكسري آموزش‌هاي آبي، خاكي به نيروها مي‌دادند كه قرار بود مقدمات عمليات كربلاي4 باشد. در همانجا با شهيد قاسمي آشنا شدم و چون هر‌دوي ما در واحد مخابرات يكي از گردان‌هاي لشكر 32 انصارالحسين همدان بوديم دوستي‌مان عميق‌تر هم شد. وقتي وارد كربلاي4 شديم، شب عمليات با هم سوار يك قايق شديم و متعاقبش اتفاقات عجيبي برايمان رقم خورد. دوستي ما درست يك سال طول كشيد و تابستان 66 ايشان به شهادت رسيد.

از شب عمليات بگوييد. كربلاي4 پس از سال‌ها همچنان براي خيلي‌ها ناشناخته ‌است، عملياتي كه در آن شهداي بسياري تقديم شد.

آن شب قرار بود ما از پشت خرمشهر به كارون برويم و از آنجا وارد اروند بشويم. زمان حركت هم 22 و 30 دقيقه سوم دي ماه تعيين شده بود. غواص‌ها زودتر از ما رفته بودند و قرار بود با ارتباط بي‌سيمي آنها، ما هم وارد عمل شويم. اما وضعيت جوي طوري بود كه ارتباط برقرار نشد. بنابراين ما با يك ساعت تأخير به آب زديم و جزر و مد آب باعث شد كه نتوانيم دقيقاً در مسير تعيين شده حركت كنيم. 17 قايق بوديم كه وقتي به اروند رسيديم، متوجه شديم دشمن از انجام عمليات ما مطلع بوده است. بعثي‌ها براي زدن ما حتي دولول‌هاي ضدهوايي را به شكل افقي درآورده بود و متر به متر رودخانه را سوراخ سوراخ مي‌كرد! طوري كه از 17 قايق، 16 فروند غرق شدند و قايق ما هم مورد اصابت قرار گرفت، اما چون شهيد حاج ستار ابراهيمي فرمانده گردان در قايق ما بود، با تجربه و درايت ايشان توانستيم خودمان را به ساحل برسانيم. ساعت حول و حوش يك بامداد بود. در آنجا برخي از نيروهاي لشكر المهدي شيراز و 25 كربلا هم خودشان را به ساحل رسانده بودند. تا صبح با دشمن درگير بوديم. اما چون عقبه ما بسته شده بود و نيروي كمكي نمي‌رسيد، 11 صبح ديگر نه رمقي براي مقاومت مانده بود و نه مهماتي، به ناچار به اسارت درآمديم.

شهيد قاسمي همچنان همراهتان بود؟ از شما كسي برنگشت كه خبر اسارتتان را بدهد؟

همه بچه‌هاي ما يا شهيد شده بودند يا مجروح، تنها حاج ستار و يك نفر ديگر از نيروها توانسته بودند خودشان را به كشتي به گل نشسته‌اي برسانند و با خوابيدن شدت آتش دشمن، خود را به اروند بيندازند و برگردند. اما آنها هم از سرنوشت ما مطلع نبودند كه خبر زنده بودنمان را بدهند. حدود 10 نفري بوديم كه اسير شديم. شهيد قاسمي هم كنارم بود. دو تركش خورده بود و خود من هم از ناحيه مچ دست و مچ پا مجروح شده بودم. بعد از اسارت ما را به سمت بصره بردند. حين راه كنار يك ديوار به صفمان كردند و مي‌خواستند اعداممان كنند. در اين لحظه بود كه شهيد قاسمي فرياد زد: ‌«مرگ بر صدام، ضد‌اسلام‌» او چند بار تكرار كرد و نفهميدم عراقي‌‌ها متوجه حرفش شدند يا نه. به او گفتم آقاي قاسمي الان وقت اين شعار نيست. اما ايشان گفت اينها كه مي‌خواهند ما را بكشند پس حداقل بگذار حرف دلمان را بزنيم. نمي‌دانم چه اتفاقي افتاد كه يك سرباز جيش‌الشعبي (نيروهاي داوطلب عراقي) مانع كار بعثي‌ها شد و گفت كشتن اسير حرام است. آنها هم منصرف شدند و به اين ترتيب زنده مانديم.

عراقي‌ها به خاطر ناسزايي كه شهيد قاسمي به صدام گفته بود، او را آزار ندادند؟

به اين خاطر نه، شايد متوجه حرفش نشده بودند. ولي چون ايشان سن و سال بيشتري نسبت به ما داشت و حدوداً 33 سالش بود، شك كرده بودند كه نكند مسئوليتي دارد و جزو فرماندهان است. با همين تصور وقتي كه ما را به مقر سپاه سوم عراق در بصره منتقل كردند، عراقي‌ها شهيد قاسمي را با خود بردند و حسابي از او بازجويي كردند و كتكش زدند. وقتي آمد پرسيديم از شما چه مي‌خواستند؟ گفت از من مي‌پرسند فرمانده هستم يا نه. آنجا از همه ما بازجويي مي‌كردند و خصوصاً آنها را كه ريش داشتند به تصور اينكه سپاهي، طلبه يا فرمانده هستند بيشتر آزار مي‌دادند. 12 روز در بصره بوديم و دشمن ما را خوراك تبليغاتي‌اش كرده بود. مرتب از ما فيلمبرداري مي‌كردند و مقابل دوربين به ما آب مي‌دادند، اما وقتي دوربين به كناري مي‌رفت، نمي‌گذاشتند آب از گلوي‌مان پايين برود. بعد از بصره ما را به استخبارات بغداد منتقل كردند. سه روز هم آنجا بوديم و سپس به زندان الرشيد بغداد منتقل شديم. 50 روز در الرشيد مورد شديدترين بازجويي‌ها قرار گرفتيم. آن هم به زبان‌هاي مختلف! بالاخره در پنجم اسفندماه 65 ما را به اردوگاه تازه تأسيس تكريك11 انتقال دادند كه اولين اردوگاه مفقودين هم بود.

پس علت اينكه خانواده شهيد قاسمي تصور كرده بودند ايشان شهيد شده است، انتقال شما به اردوگاه مفقودين بود؟

بله، عراقي‌ها ليست اسراي اين اردوگاه را تا زمان مبادله اسرا مخفي نگه داشته بودند. ما حدود پنج سال ( چهار سال و چند ماه) مفقود بوديم. خيلي از بچه‌هاي اين اردوگاه من جمله خود من يك سنگ قبر داريم كه وقتي به ايران برگشتيم به زيارت مزار خودمان رفتيم، چراكه خانواده‌هاي ما فكر مي‌كردند به شهادت رسيديم. بنده خدا شهيد قاسمي هم‌چنين وضعيتي داشت كه خانواده‌اش تصور كرده بودند شهيد شده است. برايش مراسم گرفته بودند در حالي كه او همچنان زنده بود و در اردوگاه تكريك كنار ما حضور داشت. منافقين تشكيل چنين اردوگاه‌هايي را به بعثي‌ها پيشنهاد داده بودند تا خانواده‌هاي ايراني تحت فشار قرار بگيرند.

وضعيت اين اردوگاه‌ها چطور بود؟

در اردوگاه وضعيت خفگان امنيتي برقرار بود. مكالمه بين بيش از دو نفر ممنوع بود. از نظر امكانات نيز صفر. شكنجه‌ها و تنبيه‌ها به حد اعلي بود. خيلي از بچه‌ها تا پنج، شش ماه دمپايي نداشتند و پا برهنه تردد مي‌كردند. يك دست لباس بيشتر به ما نداده بودند كه اگر آن را مي‌شستيم، مجبور بوديم تا خشك شدنش، در سرما و گرما بدون لباس باشيم. خيلي از بچه‌ها در اين اردوگاه‌ها ( اردوگاه‌هاي مفقودين 11 تا 19 تكريت) به شهادت رسيدند. البته بعدها دشمن براي اينكه صليب سرخ شك نكند، تنها ليست اسراي دو اردوگاه كوچك از اين تعداد را اعلام كرده بودند. به نظرم اردوگاه 18 بود و 12 يا 13، الباقي جزو آمار زنده‌ها به شمار نمي‌رفتيم.

برخورد شهيد قاسمي با چنين وضعيتي چگونه بود؟

ايشان به نوعي پدر معنوي بچه‌ها به شمار مي‌رفت. چون سن و سال بيشتري نسبت به بقيه ما داشت، پدرانه با باقي اسرا رفتار مي‌كرد و بچه‌ها هم شيفته اخلاقش بودند. جوان‌ترها به ايشان «‌حاجي روحيه‌» مي‌گفتند. چراكه سعي مي‌كرد همواره روحيه خودش را حفظ كند و به اسراي كم‌سن و سال‌تر هم روحيه بدهد. خدا رحمتش كند كه وجودش براي ما منشأ خير بود. ايشان حالات معنوي خاصي هم داشت. حتي يك هفته قبل از شهادت به من مي‌گفت كه شهيد مي‌شوم. گفتم چرا اين حرف را مي‌زني، اين قدر ما را زده‌اند اتفاقي نيفتاده است. اما او باز حرفش را تكرار كرد و گفت وقتي كه شهيد شدم به خانواده‌ام بگو اكبر با افتخار شهيد شد.

شهادت ايشان چطور رقم خورد؟ گويا شما تا لحظات آخر در كنار شهيد بوديد.

شش ماه از اسارت‌مان مي‌گذشت و بعثي‌ها به شيوه‌هاي واقعاً وحشيانه‌اي ما را شكنجه و آزار مي‌دادند. 12 تيرماه 1366 بود. آن روز هشت صبح عراقي‌ها به آسايشگاه ما آمدند و شهيد قاسمي را با خود بردند. او را روي پايش بردند و ما منتظر بازگشتش بوديم. اما هرچه گذشت خبري نشد. تا ساعت 12 كه در را باز كردند و گفتند: «‌چهار نفر با يك پتو‌» يعني طرف را آن قدر زده‌ايم كه بايد او را با برانكارد جابه‌جا كنيد. بچه‌ها رفتند و اكبر قاسمي را آوردند. طوري او را كتك زده بودند كه دست و پا و صورتش كاملاً كبود و متورم شده بود. پايش را با يك شاخه درخت كه هنوز شاخ و برگش روي آن بود، آتل‌بندي كرده بودند. استخوان پايش را طوري شكسته بودند كه اگر اين شاخه و طناب پيچيده دور آن را باز مي‌كردي، آويزان مي‌شد. يك نگهبان از پنجره داخل را نگاه مي‌كرد تا كسي از ما پيشش نرويم. اما من و دو، سه نفر از بچه‌ها پيه همه چيز را به تن‌مان ماليديم و بالاي سر اكبر رفتيم. نفسش به شماره افتاده بود. (با گريه ادامه مي‌دهد) ضربان قلبش به شدت تند مي‌زد و هرچه داد مي‌زديم دكتر بياوريد عراقي‌ها گوش‌شان بدهكار نبود. عاقبت نفس اكبر قطع شد. سعي كرديم احيايش كنيم كه شد. بار ديگر نفسش قطع شد. دوباره احيا كرديم و بار سوم كار به تنفس مصنوعي كشيد اما ديگر كار از كار گذشت و او به شهادت رسيد.

عكس‌العمل دشمن نسبت به شهادت ايشان چه بود؟

آن روز آنها ما را داخل آسايشگاه كردند تا شورشي صورت نگيرد. بعد از شهادتش چند تا از بچه‌هاي اصفهان داوطلبانه جسم او را داخل پتويي گذاشتند تا براي دفن به بيرون اردوگاه ببرند. اين بچه‌ها بعدها تعريف كردند كه پيكر شهيد را تا نقطه‌اي حمل كرده و بعد عراقي‌ها مانع از ادامه كارشان شده بودند. از قرار خود عراقي‌ها جسم ايشان را دفن كرده بودند كه سال‌ها پس از اتمام جنگ باقي مانده پيكرش را به وطن عودت دادند. قبل از دفن شهيد نيز عكسش را به ايران فرستاده بودند با اين ادعا كه خودكشي كرده است. در حالي كه همه ما شاهد بوديم چطور ايشان را شكنجه دادند و بچه‌هاي آشپزخانه هم عيناً ديده بودند كه چطور بعثي‌ها اكبر را با لوله‌هاي آب به شدت كتك زده و چند ساعت تمام او را شكنجه داده بودند.

تعريف شما از شهيد اكبر قاسمي چيست؟

رزمنده مقاوم و ولايتمداري كه با وجود پنج فرزند به جبهه‌ها آمد و اينگونه ولايتمداري‌اش را به اثبات رساند. انسان معتقد و شجاعي كه هيچ وقت مقابل دشمن سر تسليم فرود نياورد. چه شب‌ها شاهد بوديم او به خاطر اينكه نماز شب ممنوع بود، به حالت خوابيده پارچه‌اي روي صورت مي‌انداخت و نماز شب مي‌خواند. شهيد اكبر قاسمي مردانه زيست و مردانه به شهادت رسيد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار