شهيداني كه هر كدام جزو نيروهاي متعهد، شجاع و متخصص جمهوري اسلامي بودند كه حضورشان در هر صحنهاي گرهاي از مشكلي باز ميكرد. شهيد روحالله نوزاد هم يكي از نيروهاي شجاع يگان صابرين بود كه حضورش نعمتي بزرگ براي مردم مرزنشين به شمار ميرفت. در گفتوگوي «جوان» با مادر و برادر شهيد نوزاد، نگاهي به زندگي كوتاه و فعاليتهاي پرثمر اين شهيد يگان صابرين انداختهايم.
در بحبوحه جنگ ايران و عراق و در هجدهمين روز از شروع سال 1364 نوزادي در تبريز متولد ميشود كه به دليل علاقه بيش از اندازه پدر و مادرش به امام خميني، نامش را روحالله ميگذراند. كودكي روحالله كه با جنگ تحميلي همزمان شده بود از همان دوران تاثيري عميق روي او ميگذارند. پدرش، عبدالله هم از سربازان آماده امام خميني بود كه براي دفاع از كشور وارد جبههها شد و اين رفتوآمدهاي پدر به جبهه، الگويي درست و كامل براي روحالله شده بود. پدري طلبه و مداح كه هم در دوران انقلاب لباس رزم و جهاد به تن كرد هم در دوران دفاع مقدس در صحنه حضور داشت و اگرچه شهادت نصيبش نشد اما فرزندش را به مسيري رهنمون كرد كه در نهايت شهادت در راه خدا نصيبش شد.
روحالله به دليل بضاعت مالي خانواده با تحصيل در دوران راهنمايي همزمان به صورت نيمه وقت كار ميكرد تا در تأمين نيازهاي مالي و اقتصادي خانوادهاش سهمي داشته باشد. مدتي بعد عضو بسيج شد و حضور و فعاليتش در بسيج موجب تغيير در مسير زندگياش شد. تحصيل، ورزش و آموزشهاي نظامي از او روحيهاي ساخته بود كه تنها به دفاع از اسلام و پيشبرد آرمانهاي انقلاب و نظام فكر ميكرد.
حسن نوزاد برادر شهيد اين روحيه روح الله را چنين توصيف ميكند:«چون در دوران دبيرستان در رشته فني تحصيل كرده بود و در همين رشته هم اشتغال داشت مهارت زيادي در كارش پيدا كرده بود. چنان به كارش وارد بود كه پس از اتمام تحصيل در دبيرستان، دبيرانش به روحالله پيشنهاد دادند كه در پروژههايي كه دارند همكاري كند. پيشنهادهاي خيلي خوبي هم به او داده بودند ولي چون روحالله اهداف ديگري در سر داشت هيچكدام از آن پيشنهادها را قبول نكرد. نه تنها به خاطر دين، اسلام و وطن بلكه به خاطر حمايت از محرومان دوست داشت كارش به گونهاي باشد كه به ميهن و ملت خدمت كند. اين يكي از آرزوهاي هميشگي روحالله بود.»
شهيد نوزاد در دوران دبستان هر سال به عنوان دانشآموز نمونه و ممتاز انتخاب ميشد. كمي كه بزرگتر شد كنجكاوياش از انقلاب و جنگ هم بيشتر شد. حضور پدر در جبهه و شهادت عمو و پسرعموها اين كنجكاوي را بيشتر كرده بود و به گفته مادرش، از او درباره امام خميني و مبارزات مردم در راه انقلاب و جنگ سؤالاتي زيادي ميپرسيد.
اهميت به نماز
روحالله هنگام اعزام به خدمت سربازي به مادرش ميگويد كه نميخواهم تنها دو سال براي كشورم خدمت كنم، آرزو دارم هميشه در لباس نظامي باشم و بعد از سربازي توانست به آرزويش برسد و لباس مقدس سپاه پاسداران را به تن كند.
شهيد نوزاد در سال 1383 وارد سپاه پاسداران ميشود و براي سپري كردن دوران آموزشي به همدان ميرود. روحالله با حضور در سپاه براي تقويت روح، جسم و معنويات و كمال بهره ميبرد. يكي از فرماندهانش تعريف ميكند زماني كه در پادگان اذان گفته ميشد روحالله بدون هيچ معطلي دست از كار ميكشيد و خودش را به نماز جماعت ميرساند. به نماز جماعت خيلي اهميت ميداد.
برادر شهيد درباره اهميت نماز نزد روحالله ميگويد: «يكي از مشخصههاي رفتاري جالب توجه شهيد خواندن با صلابت نماز بود. هميشه با صوت بلند و لحن و قرائت خاصي نماز ميخواند و هر كسي كه صدايش را ميشنيد به دلش مينشست. زماني كه به نماز ميايستاد من گوشهاي مينشستم و نگاهش ميكردم ميگفتم با اين نمازي كه روحالله ميخواند پس نماز ما چيست؟ نمازي كه از سر ترس و تكليف خوانده شود با نمازي كه از سر تكليف به جا آورده شود خيلي فرق دارد. حتي گاهي وقتي پدر يا عمويم قامت نماز ميبستند پشت سرشان ميايستاد و به آنها اقتدا ميكرد تا نماز به جماعت برگزار شود.»
مادر شهيد هم خصوصيات رفتاري و اخلاقي فرزندش را چنين روايت ميكند:«خيلي مهربان بود و دل رئوفي داشت. از بچگي دوست داشت به همه كمك كند و دل مردم را به دست بياورد. دغدغهاش شاد كردن دل اقوام و آشنايان بود. به هيچ عنوان اهل غيبت نبود و هميشه به خواهرانش تأكيد داشت در خانه هيچوقت غيبت كسي را نكنيد و به كسي تهمت نزنيد و تا ميتوانيد به ديدار اقوام و آشنايان برويد. صلهارحام را خيلي دوست داشت و زماني كه به مرخصي ميآمد حتماً بايد به ديدن بستگان ميرفت. وقتي براي مرخصي به تبريز ميآمد امكان نداشت به ديدار اقوام نرود. روحالله هميشه دائمالوضو بود و شب كه ميخواست بخوابد وضو ميگرفت و صبحها با وضو به سركار ميرفت. ميگفت اين وضوها ذخيره آخرتم است.»
پرواز با بالهاي شهادت
روحالله با توجه به استعداد و توانمندي نظامياش، خيلي سريع اعتماد فرماندهان را به خود جلب ميكند و با نشان دادن تواناييهايي در مأموريتهاي مختلف به يگان صابرين نيروي زميني سپاه ملحق ميشود. روحالله سختي و مشكلات را به خاطر وفاداري و روحيه ولايتپذيرياش تحمل ميكند. هيچ كسي از اهل خانه از محل خدمت شهيد نوزاد و همراهياش با شهيد نورعلي شوشتري اطلاعي نداشت.
برادر شهيد درباره مأموريتهاي كاري روحالله ميگويد: «وقتي از مرخصي برميگشت ما اطلاع نداشتيم كه كجا كار ميكند و كجا به مأموريت ميرود. وقتي روحالله به خانه ميآمد حس و حال دوران جنگ و دفاع مقدس به ما دست ميداد. واقعاً احساس خوبي همراه خودش ميآورد و ما هم فكر ميكرديم با يكي از رزمندگان دوران دفاع مقدس صحبت ميكنيم.»
از سال 1388 كه مسئوليت امنيت جنوب شرق كشور به نيروي زميني سپاه واگذار ميشود، شهيد شوشتري به عنوان فرمانده قرارگاه قدس انتخاب ميشود و در اين راه تعدادي از نيروهاي شجاع يگان صابرين سردار شوشتري را در برقراري امنيت همراهي ميكنند. از اقدامات نيروي زميني در جنوب شرق ميتوان به فعاليتهاي فرهنگي و عمراني نظير ايجاد بيمارستانهاي صحرايي براي مداواي بيماران منطقه و ايجاد امنيت و راهسازي اشاره كرد.
مادر شهيد با ذكر خاطرهاي، تعريف ميكند:«پسرم هيچوقت به ما نگفت كجا خدمت ميكند. يك بار به او گفتم خدا به داد دل مادراني برسد كه فرزندانشان در سيستان و بلوچستان خدمت ميكنند. خنديد و حرفي نزد. از محل خدمت و سمت و مسئوليتش اصلاً حرفي نميزد. به ما هم گفته بود زياد با من تماس نگيريد و هر زماني كه فرصت باشد خودم با شما تماس ميگيرم.»
روحالله همراه سردار شوشتري به مناطق محروم ميرفت و بدون اينكه كسي بفهمد به خانوادههاي بيسرپرست و محروم سر ميزد و كمك ميكرد. شب قبل از شهادتش به همه دوستان و آشنايانش پيامي با چنين مضموني ميدهد: «هر روز گله ميكنيم كه غذايمان كم، سرد يا بيمزه است، آب خنك نيست يا مزه بدي دارد. امشب زنان و كودكان بيسرپرستي ديدم كه نه غذايي براي خوردن و نه آبي براي نوشيدن و نه سقفي براي راحت خوابيدن داشتند. قلبم چنان گرفت كه آرزو كردم ايكاش هرگز قلبي نداشتم...»
و درست يك روز بعد از اين پيام تركشي از سوي گروهك تروريستي جندالشيطان قلب روحالله را ميشكافد و او را به شهادت ميرساند. در 26 مهرماه 1388 در منطقه پيشين سيستان و بلوچستان در پي عمليات انتحاري اين گروهك تروريستي شهيد نوزاد همراه با سردار شوشتري و چندين نيروي ديگر به درجه رفيع شهادت نائل ميشوند.
مادر شهيد ميگويد: «وقتي خبر شهادت روحالله را آوردند تازه او را شناختيم. روحالله با شهادتش عاقبت به خير شد و ادامه ميدهد: وقتي حرفي از شهادت ميشد، ميگفت اگر اتفاقي برايم افتاد صبور باشيد و به ياد دل حضرت زينب گريه و زاري نكنيد تا يك وقت دشمن شاد شود. دفعه آخري كه ميخواست به مأموريت برود به همه اقوام زنگ زد و آنها را دعوت كرد. با اينكه سرماي سخت زمستان بود اما باز به آشنايان اصرار ميكرد كه به خانه بيايند و او بتواند همه آنها را ملاقات كند. حس و حال عجيبي هم داشت. خدا چه ميداند شايد خودش حدس ميزد كه اين آخرين ديدار ما با اوست. رفت و پلاكش را آورد. ناراحت شديم و گفتيم كه نيازي نيست پلاك بياوري و پلاك براي زمان جنگ است. طوري با همه خداحافظي كرد كه يعني ديگر من رفتم. روز حادثه پاي تلويزيون نشسته بودم كه اعلام كردند در سيستان و بلوچستان گروهك تروريستي ريگي عمليات انتحاري انجام داده و فرماندهان و بچههاي بلوچ شهيد شدهاند. ناگهان دلم لرزيد. به پدر و برادرش گفتم و آنها هم گفتند نگران نباش، روحالله كه آنجا نيست. مدتي بعد وقتي خبر شهادت روحالله را آوردند تازه متوجه شديم روحالله همراه سردار شوشتري بوده و در سيستان خدمت ميكرده است.»
حسن نوزاد برادر شهيد از روزهاي پس از شهادت برادر ميگويد:«يكي از فرماندهان روحالله كه بعد از شهادت او به خانه ما آمد تعريف ميكرد در مأموريتهايي كه همراه روحالله بوديم وقتي او به عنوان جلودار و پهلودار در گروهان حركت ميكرد خيالمان راحت بود كه امنيتمان تأمين است. در يكي از عملياتها هم وقتي بچهها خيلي خسته بودند به بچهها ميگويد شما استراحت كنيد و نگران چيزي نباشيد، من بيدار ميمانم و نگهباني ميدهم. يكي از فرماندهان ديگرش تعريف ميكرد در يكي از مناطق مرزي به تنهايي روي تپهاي كه از لحاظ استراتژيك خيلي مهم بود، رفت و ما هم مطمئن بوديم اگر روحالله نوزاد به تنهايي به منطقهاي برود امنيت آنجا تأمين است و اتفاقي نميافتد.»
فيلم ضبط شدهاي از شهيد روحالله نوزاد موجود است كه در آن از او ميپرسند در يك جمله شهيد را تعريف كن. او هم ميگويد: «شهيد مثل پرنده است و اگر بال داشته باشي و پرواز كني ميفهمي شهادت يعني چه. ميگويد آرزويم است شهيد شوم و مثل يك پرنده پرواز كنم.» شهيد نوزاد از سربازان گمنام امام زمان(عج) بود كه معبر شهادتش را در محروميتهاي سيستان و بلوچستان يافت و در نهايت به آرزويش رسيد.