کد خبر: 723851
تاریخ انتشار: ۳۰ خرداد ۱۳۹۴ - ۱۶:۲۸
گفت‌وگوي «جوان» با همرزم سردار شهيد رضا مؤذني، از فرماندهان گمنام دفاع مقدس
عمليات «مدن» به فرماندهي «رضا مؤذني» را اولين عمليات منظم و موفق سپاه در جنگ مي‌دانند.
احمد محمدتبريزي

عمليات «مدن» به فرماندهي «رضا مؤذني» را اولين عمليات منظم و موفق سپاه در جنگ مي‌دانند. عملياتي كه با تدابير و شجاعت فرمانده‌اش در اولين ماه‌هاي جنگ باعث آزادي تپه‌هاي مدن شد و بعدها به عمليات «شهيد مؤذني» هم معروف شد. با «اكبر زراعتكار» معاون شهيد مؤذني به گفت‌وگو پرداختيم تا اطلاعات بيشتري درباره يكي از فرماندهان كمتر شناخته شده جنگ اطلاع كسب كنيم.

آشنايي شما با شهيد رضا مؤذني اولين بار چگونه صورت گرفت؟

من قبل از جنگ به واسطه يكي از معلمانم با رضا آشنا شدم. يكي از معلمان دوره دبيرستانم صحبت‌هاي زيادي درباره انقلاب مي‌كرد، هر دوي‌مان را مي‌شناخت و چون مي‌دانست هر دو روحيه انقلابي داريم ما را با هم آشنا كرد. معلم‌مان خصوصيت مرا به رضا انتقال داده بود و خصوصيت او را به من. قبل از آن هيچ آشنايي با هم نداشتيم. به همين منوال بود تا عصر روزي كه جنگ شروع شد. مركز توپخانه اصفهان از راديو اعلام كرد كساني كه براي به جبهه رفتن آمادگي دارند دوره كوتاهي برايشان مي‌گذاريم. من هم صبح روز دوم شروع جنگ به آنجا رفتم. دوره كوتاه هفت، هشت روزه‌اي گذاشته بودند. يكي از روزهايي كه خيلي خاك‌آلود بودم و از آنجا مي‌آمدم يكي از دوستانم گفت رضا مؤذني زخمي شده و در بيمارستان سينا اصفهان بستري است. رضا در قالب يك گروه چهار، پنج نفره از همان روزهاي اول به خرمشهر مي‌رود كه زخمي مي‌شود. روز هفتم يا هشتم، ديروقت هم بود كه به بيمارستان رفتم و با رضا مختصري صحبت كردم. يك لحظه از من پرسيد تو چرا اينقدر خاك‌آلود هستي؟ جريان آموزش را برايش تعريف كردم و گفت واقعاً مي‌خواهي به جبهه بروي؟ گفتم اگر نمي‌خواستم كه براي آموزش نمي‌رفتم. گفت پس، فردا بيا سپاه تا از آنجا با هم برويم. تا آن زمان هنوز عضو سپاه نشده بودم. طبق قرار رفتم، او مرا داخل پادگان برد. وقتي داخل رفتم بعضي از دوستان قديم قبل از جنگ و انقلاب را ديدم. شروع به صحبت با بچه‌ها كردم و رضا هم دنبال كارش رفت. در همين حين كاغذي آورد و گفت امضا كن. من هم فكر مي‌كردم در رابطه با اعزام به جبهه است و امضا كردم. نيم‌ساعتي بعد آمد و گفت يكي از بچه‌ها با تو كار دارد. من هنوز فكر مي‌كردم اين كارها براي اعزام به جبهه است. صحبتي كه آنجا انجام شد گزينشي براي ورود به سپاه بود و من خبر نداشتم. ديگر از همان روز من عضو سپاه شدم و در سپاه ماندم و اوايل آبان با گروهي از سپاه خميني‌شهر اصفهان به اهواز رفتيم.
شهيد مؤذني در همان روزهاي اول جنگ مسئوليت خاصي داشت؟
فرماندهي گروهي كه از سپاه خميني‌شهر اعزام مي‌شد را به عهده داشتند. در ضمن رضا عضو شوراي فرماندهي سپاه خميني‌شهر هم بود.

شهيد از همان روزهاي اول قدرت فرماندهي و توانايي مديريت نيروها را داشت؟

بله! ايشان شخصيتي بزرگ و قوي داشت. متأسفانه هيچ جايي صحبتي از شهيد مؤذني نمي‌شود. در سال 63، 64 راديو و تلويزيون اصفهان گفت‌وگويي با من كرد و ديگر مطلبي در رابطه با شهيد رضا مؤذني نديدم.

پس از ورود به جبهه در آن روزهاي اولين شروع جنگ چه اتفاقاتي افتاد؟

به جبهه كه اعزام شدم از همان روزهاي اول گروه‌بندي انجام شد، ايشان مسئوليت يك گروه را به من سپرد. روز دومي كه به آبادان رسيديم راه‌ها بسته بود و با هلي‌كوپتر به سوبله رفتيم. آنجا منطقه‌اي هست كه 30 كيلومتر با شهر آبادان فاصله دارد. اين 30 كيلومتر را پياده آمديم و ديروقت به آبادان رسيديم. شب در كليسايي كه در و ديوارش خمپاره خورده بود، مانديم و صبح در خط مقدم مستقر شديم. از همان روز ايشان يكسري از مسئوليت‌هايي كه مخصوص خودش بود را به من سپرد. در سپاه و ستاد عمليات و جهاد و هرجايي كه فعاليت مي‌كرد مرا معرفي كرد كه جانشين من است و در صورتي كه او بيايد تمام مسئوليت‌هاي مرا به عهده دارد. خودش معمولاً داخل آبادان نمي‌آمد و كارهايي كه در سپاه، جهاد، ستاد عمليات، ترخيص شهدا و تداركات داشت را به من سپرد و خودش داخل جبهه مي‌ماند. آنجا سرگرد كهتري و گرداني از ارتش هم مستقر بودند كه وقتي پيش ايشان رفتيم برخورد خيلي خوبي با ما داشتند و خيلي به ما كمك كردند.

شهيد رضا مؤذني چه خصوصيات و ويژگي‌هاي اخلاقي داشتند؟

خصوصيت‌هاي اخلاقي و شخصي‌اش بي‌نظير است و نمي‌توانم در چند كلمه بيان كنم. نسبت به اموري كه به او مربوط مي‌شد احساس مسئوليت عجيبي داشت. حتي در ريزه‌كاري و جزئيات كار سعي مي‌كرد به خوبي انجام شود. دلش نمي‌خواست از كاري سرسري بگذرد. همچنين روحيه عارفانه‌اي داشت. من بارها و بارها ديده بودم كه نگاهش به دوردست است و انگار در اين عالم نيست.

چنين حالات و خصوصياتي را از قبل داشت يا در جبهه به دست آورده بود؟

از همان قبل‌تر داشت و طوري نبود كه در جبهه به دست بياورد. اين ويژگي شخصيتي‌اش بود و من در جبهه به آن برخوردم. هر موقع چنين حالتي پيدا مي‌كرد من مزاحمش نمي‌شدم و مي‌گذاشتم خودش از اين حالت بيرون بيايد. يكي از دلايلي كه خودش داخل شهر آبادان نمي‌آمد و مسئوليت‌ها را به من مي‌سپرد همين بود. يكي از روزها به سپاه آبادان رفتيم و يكي از فرماندهان كه مسئوليت بالايي داشت خيلي شيك و اتوكشيده در ستاد عمليات نشسته بود و قرار بود درباره عمليات‌ها صحبت شود. رضا به محض اينكه فرد را ديد، برگشت. بعداً وقتي از او پرسيدم تو چرا آنجا نماندي به افرادي كه در خط بودند اشاره كرد و گفت بچه‌هاي اينجا چگونه روز را بدون هيچ امكاناتي مي‌گذرانند. حتي براي استحمام حلبي‌هاي روغن را برمي‌داشتند آب رودخانه را در آن مي‌ريختند و خودشان را مي‌شستند. يا با هيزم‌ها آتش روشن مي‌كردند و آب گرم مي‌كردند. گفت بچه‌ها با اين وضعيت مي‌جنگند و آن وقت آن شخص به فكر اتوي شلوارش است. من به خاطر اينكه نمي‌توانستم او را ببينم داخل نشدم و حالم بد شد.
يك بار همان آقا با آقاي غرضي كه استاندار خوزستان بود به جبهه آمد. ما شبانه كانالي با بيل و كلنگ كنده بوديم. قسمت‌هايي از كانال آب بالا آمده بود و گل درست شده بود. مي‌خواست از آنجا بازديد كند و ما عمداً آنها را جلوتر برديم و عراقي‌ها هم آن روز جبهه را شديداً مورد حمله قرار داده بودند. اين دو فرد در كانال گلي شدند و وقتي بيرون آمدند به رضا گفتم اين آقا با اتوي شلوارش چطور گل‌مالي شد. گفت بگذار حداقل بفهمد اينجا بچه‌ها چه وضعيتي دارند. گفت شايد اين گلي شدن باعث شود احساس كند بقيه افراد چه وضعيتي دارند و از آن حالت قبلي بيرون بيايد.

قبل از عمليات مدن نوع فعاليت‌هاي‌تان چگونه بود؟

قبل از عمليات مدن دو عمليات ديگر داشتيم. در اولين عمليات هر دو همراه بچه‌ها شركت كرديم و تا خط عراقي‌ها رفتيم و عمليات شبانه بود. نتوانستيم موفق شويم و تعدادي شهيد آنجا جا گذاشتيم كه بعد از آزادسازي خرمشهر و رفع حصر آبادان آنها را آورديم. قرار بود عملياتي منظم باشد. روز قبل در ستاد عمليات هماهنگ كرده بوديم و سرگروه‌ها و فرماندهان جبهه آمده بودند و روي تصاوير هوايي طرح عملياتي تهيه شد. قرار بود ابتدا جاده آبادان- ماهشهر را آزاد كنيم تا تردد زميني انجام شود. چون تا آنجا آزاد نمي‌شد رفت‌ و آمد به وسيله لنج يا هلي‌كوپتر انجام مي‌گرفت. شكست در عمليات اول خيلي برايمان ناگوار بود. چون ساير نيروها شركت نكرده بودند و فقط جبهه ما درگير شده بود. اما در عمليات اول متوجه شديم از سمت چپ به سمت‌مان تيراندازي مي‌شود. از اينجا بود كه ما بعد از اينكه عمليات خاتمه پيدا كرد و سازماندهي مجدد شديم، فهميديم نيروهاي عراقي روي تپه‌ها مستقر هستند و از آنجا به ما تيراندازي مي‌كنند. چندين شب گشت شناسايي گذاشتيم و با دوربين ديد در شبي كه از جهاد گرفته بوديم، كار شناسايي انجام مي‌داديم. چندين بار در شناسايي‌ها سنگرهاي‌شان را ديديم و متوجه شديم اينجا عراقي‌ها هستند. بعد تصميم گرفتيم براي آزاد كردن قسمت اصلي ابتدا بايد تپه‌هاي مدن را آزاد كنيم. استقرار نيروهاي دشمن روي تپه‌ها برايشان حكم ديده‌باني داشت و تمام فعاليت‌هاي ما را زيرنظر داشت و باعث شده بود بر منطقه تسلط پيدا كنند.

عمليات‌هاي دوم و سوم چگونه پيش رفت؟

ما ابتدا برنامه‌ريزي كرديم تپه‌ها را آزاد كنيم و تصميم گرفتيم منتظر كس ديگري نباشيم و يگان خودمان اين عمل را انجام دهد. پس از اينكه شناسايي‌هاي مختلفي را انجام داديم طرحي ريختيم كه اين تپه‌ها آزاد شود. در 22 اسفند 59 عملياتي انجام داديم كه دو گروه رزمي وارد عمليات شدند كه فرماندهي يك گروه را من و گروه ديگر را رضا ابراهيمي به عهده داشت. رضا ابراهيمي در آن عمليات شهيد شد و من هم زخمي شدم و تعدادي شهيد داديم.
اين عمليات هم ناموفق بود و ما آن روز نتوانستيم تپه‌ها را آزاد كنيم. عمليات سوم را كه انجام داديم من آنجا نبودم و رضا مؤذني در عمليات شركت كرد. عمليات قبلي من از شهيد مؤذني خواستم كه بماند و با اصرار من و رضا ابراهيمي ايشان در عمليات شركت نكرد ولي در عمليات سوم خودش شركت كرد و شهيد شد. هرچند كه گروهش موفق شدند و تپه‌هاي مدن را آزاد كردند.

چطور از شهادت رضا مؤذني باخبر شديد؟

عمليات دوم من مجروح شدم و در عمليات سوم كه حميدرضا مؤذني شهيد شد من در بيمارستان 502 بستري بودم. خبر شهادتش را از اخبار شنيدم. تلويزيون نامي از «تپه‌هاي مؤذني» برد و پدرم بالاي سرم بود و گفت فكر مي‌كنم رضا شهيد شده باشد. من هم حال خيلي بدي داشتم و گفتم از كجا مي‌داني. گفت اخبار اينطور گفته است. اين بار در ساعت 12 اخبار اسم برد كه تپه‌هاي شهيد مؤذني آزاد شده است.

گروهي كه همراه شهيد مؤذني در عمليات آزادسازي تپه‌هاي مدن شركت كردند، پس از شهادت او چه سرنوشتي پيدا كردند؟
اين گروه ماند تا آزادي كامل خرمشهر آنجا ماند و بعد از رضا افراد ديگري مسئوليتش را بر عهده گرفتند.


به گواه بسياري از رزمندگان اگر شهيد مؤذني زنده مي‌ماند در زمره فرماندهان بزرگ سپاه قرار مي‌گرفت؟
مطمئناً اگر رضا شهيد نمي‌شد يكي از فرماندهان بزرگ سپاه مي‌شد. قدرت فرماندهي، نگاهش به مسئوليت‌هايي كه داشت و تدابير و قدرت ابتكارش بي‌نظير بود. حاج‌مرتضي قرباني هم با رضا مؤذني آشنا بود. همان روزها اول مرتضي قرباني در ايستگاه 7 آبادان فرماندهي يك گروه را به عهده داشت و رضا، من و حاج‌مرتضي را به هم معرفي كرد و من هر وقت فرصت مي‌كردم سري به ايستگاه 7 و حاج‌مرتضي مي‌زدم يا در ستاد و سپاه هم را مي‌ديديم. دو سال پيش جلسه‌اي بود كه من و حاج‌مرتضي و بعضي از بچه‌هاي سپاه خميني‌شهر در جهت واكاوي مسائل آن روزها جلسه‌اي داشتيم همه اذعان به قدرت فرماندهي شهيد مؤذني داشتند.


چرا شهيد مؤذني و بسياري از شهداي اول جنگ در مظلوميت قرار دارند؟

شايد چون خيلي زود به شهادت رسيدند. حتي محل دفن رضا هم تك و تنها در يك قبرستان عمومي است و تنها شهيدي است كه در گورستان عمومي خميني‌شهر دفن است. بعد از شهادت او، براي شهداي خميني‌شهر در امامزاده سيدمحمد گلزار شهدا درست كردند ولي رضا همچنان تك‌ و تنها در آن قبرستان ماند. حتي بعد از شهادت هم مظلوم و تنها ماند. به نظرم رضا تنها نيست بلكه يگانه است.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار