کد خبر: 723828
تاریخ انتشار: ۳۰ خرداد ۱۳۹۴ - ۱۵:۵۳
ع . م
كربلاي 4 يعني اينكه چهار كربلاي ديگر بر سربازان خميني گذشته بود. چهار تا كه نه، ‌هر لحظه جبهه‌ها كربلا بود و حالا نوبت به كربلاي4 رسيده بود. «اروند رود» شامگاه سوم دي‌ماه 1365، رسالتش را مثل هميشه انجام مي‌داد و بلاانقطاع جاري بود. نو شدن در عين تكرار و تكرار در عين نو شدن. مثل كربلا كه قرن‌هاست تكرار مي‌شود و هربار كه در ظرف زمان قرار مي‌گيرد نام نويي به خود مي‌‌گيرد و اين بار نامش «كربلاي 4» بود.
عمليات كه آغاز شد، حر، مسلم، علي‌اكبر، قاسم و عباس به آب زدند. آب در تاريكي با هوا فرقي ندارد. فقط سنگين‌تر است و در دي‌ماه سردتر. ساحل ام‌الرصاص كه آن شب همسايه نينوا شده بود، به شكل محوي از دور نمايان شد. سكوت همه جا را فراگرفته بود و تنها امواج اروند بود كه هر از گاهي دست سرد خود را به صورت غواص‌ها مي‌كشيد. پلك‌ها ناخودآگاه بسته مي‌شدند و اگر فراغتي مي‌يافتند به سوي آسمان باز مي‌شدند.
اول عباس به ساحل رسيد و بعد قاسم، علي اكبر و مسلم و سر آخر حر، سياهپوش‌ها دلشان روشن بود كه پيروزي در هر صورت با آنهاست. چه بكشند يا كشته شوند، برنده كسي است كه دل به دست خدا داده و مدت‌ها بود كه خدا «خط شكن‌ها» را خريده بود.
آتش دشمن كه زمين و زمان را دربرگرفت، نه راه پيش مانده بود و نه راه پس، غواص‌ها در جزيره تنها مانده بودند و تنها خدا بود كه با آنها مانده بود...
وقتي كه قاسم در گودال قرار گرفت، سرش شانه‌ عباس را لمس مي‌كرد. عجب گرمايي داشت شانه رفيقي كه سرما امانش را بريده بود و با دستان بسته و لب‌هاي ترك خورده ذكر مي‌گفت. قاسم چشم از عباس كند و به آسمان خيره شد. شب داشت رنگ مي‌باخت و بايد نماز صبح را دسته‌جمعي در گودالي كه آبروي آخرتشان بود، مي‌خواندند. اطراف گودال اما صداي بيل‌ها قطع نمي‌شد. آسمان هنوز آبي نشده بود كه رنگ خاك گرفت. قاسم سرش را به شانه‌هاي عباس فشار داد. نفس‌هاي علي‌اكبر به شماره افتاد، مسلم شهيد شد، عباس ديگر تكان نمي‌خورد.
29 سال سر قاسم به شانه عباس تكيه داده بود. تا اينجاي كار همه چيز خوب پيش مي‌رفت تا اينكه صداي بيل‌ها دوباره شنيده شدند. حر گفت: بازم؟ چي از جون استخون‌هامون ميخوان؟ عباس تكاني خورد و رو به قاسم گفت: شرمنده برادر، سرت رو سفت نگهدار، الانه كه شونه‌هام رو باد ببره!
آفتاب بهاري به آرامي از لابه‌لاي خاك‌ها نفوذ مي‌كرد و به دل گودال فرو مي‌رفت. قاسم اما بدون شانه‌هاي عباس سردش شده بود. كاملاً كه جوانه زد و از دل خاك بيرون آمد، شنيد كه يكي مي‌گفت: يا حسين! دستاشون بسته است، زنده به گورشون كردن.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار