کد خبر: 723621
تاریخ انتشار: ۲۹ خرداد ۱۳۹۴ - ۱۱:۳۱
«وضعيت امروزين فلسفه در دنياي امروزودر ايران»درگفت وشنود با دكتر محمد علي رمضانی
بي ترديد چيزي كه از آن به«تحول علوم انساني»ياد ميشود،بيش وپيش از هرچيز به فلسفه تكيه داردوهم از اين روي،اين تحول بايد از مجراي نگرش فلسفي دنبال شود.درگفت وشنود پيش روي،دكتر محمد علي رمضاني در باي زمينه ها وضرورت هاي اين تحول سخن گفته است.

اميد آنكه مقبول افتد.

شايد بهتر باشد تا پرسش هاي خود را از اين موضوع آغاز كنيم كه اساسا،علت اهميت فلسفه چيست؟چرا فلسفه بايد تا اين حد،درخور توجه قلمداد شود؟

بسم الله الرحمن الرحيم.فلسفه زیربنای فکری همه مجموعه‌های بشری است و همه انسان‌ها را شامل می‌شود، نگرش آنها به جهان را به هر شکل مثبت، منفی یا حتی پوچ‌گرا سامان می‌دهد. همان‌طور که ارسطو گفت، اگر انسان بخواهد فیلسوف باشد باید فیلسوفی کند و اگر نخواهد فیلسوف باشد باز باید فیلسوفی کند. به هر حال نوع نگرش فلسفی از درون مایه و ذات انسان تفکیک‌پذیر نیست. شاید در عبارت «انسان حیوان ناطق است» یا در سخن بعضی از بزرگان مثل آیت‌الله جوادی آملی که فرموده‌اند «انسان حیّ متألّه است»، هم جنبه نطق ـ که منظور از آن تفکر انسان است ـ و هم جنبه تألّه ـ که استاد بزرگوار علامه جوادی آملی اشاره می‌فرمایند ـ هر دو حکایت از این دارد که نوع نگرش تعقلی جزء ذات انسان است.

فلسفه هاي رايج ومتعارف چه حكمي دارند؟آيا آنها براي پاسخگويي به همين نياز بشري به وجود آمده اند؟

فلسفه رسمی و آنچه در مکاتب آمده است داستان دیگری دارد، اما ذات فلسفه و ذات تفکر، تعقل، اندیشه و داشتن تحلیل و تفسیر در باره جهان از هیچ انسانی جدا نیست و فلسفه از این جهت اهمیت می‌یابد. ما نیز در نگرش اسلامی خود تا حد زیادی برای فهم دین، تفسیر و کاربرد آن نگرش فلسفی را دخالت می‌دهیم، به عنوان مثال خواجه طوسی از کسانی بود که کلام را تا حد زیادی به حوزه فلسفه نزدیک و بین این دو آشتی برقرار کرد. بزرگان انقلاب مثل امام(ره)، شهید مطهری، مقام معظم رهبری و مرحوم علامه طباطبایی اکثراً دارای دیدگاه‌های فلسفی هستند و سنت فلسفی حکمت متعالیه را قبول دارند. می‌شود گفت یکی از زیربناهای تفکر انقلاب ما همین نوع نگرش فلسفی این بزرگوران است.

ولی وقتی می‌‌گوییم فلسفه چه وضعیتی دارد، به خاطر فضایی که ما در جهان امروزی در آن قرار داریم نیست که خود کلمه فلسفه مفهومی واحد و تلقی واحدی از آن وجود داشته باشد. ما در آموزه‌های اسلامی خود مفهوم حکمت را هم داریم که گاهی هم‌معنا با فلسفه تلقی و گاهی با تفاوت‌هایی در نظر گرفته می‌شود، اما واقعیت این است که همپوشانی بسیار زیادی با مفهوم فلسفه دارد. اگر حکمت و فلسفه را هم‌معنا بگیریم، به‌خصوص در حوزه فلسفه اسلامی، نه مطلقِ فلسفه چندان خطا نکرده‌ایم.

طبعا در بررسي اين مقوله،سخن ما در باره فلسفه جاري ومتداول خواهد بود ونه مطلق فلسفه ها.اينطور نيست؟

بله،اگر بگوییم موضوع بحث ما خود فلسفه است، باید تعریف فلسفه را مشخص کنیم که منظور ما از فلسفه مطلق، تفکر عقلی و استدلالی است یا فلسفه به معنای خاص آن است که خودش می‌تواند یک حوزه باشد. بعد به‌طور طبیعی هر دانشی را که می‌خواهیم معرفی کنیم یا به موضوع تعریف می‌کنیم یا به غایت. اگر بخواهیم در حوزه فلسفه اسلامی صحبت کنیم موضوع فلسفه را «موجود بما هو وجود» دانسته‌اند.ملاصدرا در اسفار این‌طور می‌فرماید: «صیروره الانسان عالماً عقلیاً مضاهیاً للعالم العینی». آن بیت مشهور هم می‌گوید: «جهانی است بنشسته در گوشه‌ای». یعنی اگر کسی حکیم و انسان کاملی شود، جهان علم و دانشی می‌شود که عصاره تمام هستی است. شاید مضمون شعر منسوب به امیرالمؤمنین(ع) که می‌فرماید: «أتزعم أنّک جِرمٌ صغیر/ و فیک انطوی العالم الاکبر» به همین حقیقت اشاره داشته باشد. در تعریف دیگری «علم بحقایق الاشیاء بقدر طاقه البشری» هم گفته شده است. اگر بخواهیم فلسفه را به روش تعریف کنیم، کما اینکه این کار هم صورت می‌گیرد، باید گفت فلسفه دانشی عقلی و استدلالی است که در باره هر پدیده‌ای و در مورد هر امری ـ به تعبیر خود فلسفه که امر را یک مطلب موسّع می‌گیرند ـ یا هر شیئی بحث می‌کند.

اینها مجموعه تعاریفی است که وقتی در باره فلسفه صحبت می‌کنیم، باید آنها را بشناسیم و مقصودمان را روشن کنیم. اگر بخواهیم فراتر نگاه کنیم، علاوه بر چیزهایی که در حوزه حکمت و فلسفه اسلامی گفتیم، نقادی عقل نظری به عنوان یکی از حوزه‌های مهم فلسفه که از کانت شروع شد، امروزه در دنیا مطرح است، یعنی وقتی از فلسفه اسم می‌برند، ذهنشان کاملاً به سمت معرفت‌شناسی، اعتبار عقل و این‌گونه مسائل می‌رود. نحله‌های دیگری هستند که فلسفه‌های تحلیلی و تحلیل زبانی فلسفه را در حد واکاوی و شفاف‌سازی مفاهیم و گزاره‌ها کاهش می‌دهند.

در عصر حاضر،برخي رويكردهاي علم گرا نيز مدعي فلسفه سازي هستند.اگر بتوانيم يافته هاي ايشان را فلسفه تلقي كنيم،بايد پرسيد كه فلسفه هاي ايشان در چه جايگاهي قرار مي گيرند؟

فلسفه علمی و فلسفه‌های پراگماتیستی نیز مدعی‌ فلسفه‌اند، همچنین فلسفه‌های اگزیستانسیالیستی، فلسفه‌های فنومنولوژیک و پدیدارشناسانه. این تعاریف و مکاتب تا حدی گسترش یافته است که شهید مطهری می‌فرماید اگر بخواهیم برای آنچه که امروزه در دنیا به آن فلسفه می‌گویند، عنوان مشترکی پیدا کنیم، باید عنوان «نه ـ علم» را به کار ببریم، یعنی هر چه را که علم نیست در یک جعبه می‌ریزند و بدان فلسفه می‌گویند و معتقدند اشتراک میان فلسفه اسلامی و «نه ـ علم»هایی که نام برده شد، اشتراک لفظی است.

پس وقتی می‌گوییم «وضعیت فلسفه در ایران چگونه است؟» باید ببینیم منظورمان کدام‌یک از اینهاست. اگر منظورمان فلسفه اسلامی است، کدام یک از تعاریفش؟ مثلاً تعاریف مشایی، اشراقی، حکمت متعالیه یا فلسفه‌های کلامی‌تر یا منظورمان از فلسفه، فلسفه‌های غربی است؟

اگردراين ميدان ،صرفا بخواهيم در باره تفكر عقلاني سخن بگوييم،محورگفته هايمان بايد چه مواردي باشد؟

وقتی در باره تفکر عقلانی بحث می‌کنیم، هم در مورد وجود می‌توانیم بحث کنیم، هم راجع به معرفت، هنر، صنعت، تمدن و هر پدیده دیگر. وقتی با روش عقلانی بحث می‌کنیم مطمئناً سنخ ما با بحث‌های تجربی خالص یا ذوقی خالص متفاوت خواهد بود.پس منافاتی ندارد که یک تعریف نسبتاً قابل قبولی داشته باشیم. از بین تعاریفی که گفته شد به تعریف به روش اشاره می‌کنیم. سنخ بحث‌های فلسفی این است که قدری گسترده و دامنه‌دار هستند و کارکردهایش هم قابل بحث است. به‌طور طبیعی، فلسفه کارکردهای متفاوتی دارد، یکی اینکه می‌تواند نگرش ما به جهان را سامان بدهد ـ حالا به هر شکل که با روش عقلی و استدلالی به آن برسیم، دیگر اینکه این نظر تبدیل به عمل و رفتار حکیمانه شود. این هم در بحث حکمت عملی مطرح است. اگر بخواهیم به شکل جزئی‌تر نگاه کنیم، ایضاح مفاهیم و کشف پیش‌فرض‌ها کار فلسفی است، چون بعضی معتقدند و به نظر هم درست است اگر ما کتابی می‌نویسیم، بین سطرهای آن و قسمت‌های نانوشته‌اش هم مطالبی خواهد بود که کسی که با نگاه فلسفی می‌نگرد، می‌تواند آنها را بخواند، یعنی خواننده عمومی نوشته‌ها را می‌خواند و یک فیلسوف کشف می‌کند که این نوشته‌ها مبتنی بر چه دیدگاه‌ها و نظراتی است. آن نانوشته‌ها را کشف می‌کند و می‌خواند. طبیعتاً فیلسوف حرف بدون دلیل را نمی‌پذیرد و مطالبه‌گری جزء کارهایش هست.

نتايج كاربردي فلسفه، ازمواردي است كه بدون بررسي آنها،اهميت فلسفه مكشوف نميشود.به نظر شما امروز فلسفه ها براي تحقق چه نتايجي به كار مي رود؟

نظام‌سازی جزء کارکردهای فلسفه است که بحث مفصلی را می‌طلبد. در نظام‌سازی پیشین که از زمان باستان مطرح بود، دستگاه‌های اصل موضوعی مبتنی بر چند پیش‌فرض هستند. این یک نوع نظام‌سازی است که از پایین بچینیم و پله پله بالا بیاییم. نوع نظام‌سازی دیگر در قرون اخیر توسط اسپنسر مطرح شد. او معتقد بود ما برای شناخت جهان بُرش‌هایی می‌زنیم و این برش‌ها را به رشته‌های مختلف می‌سپاریم، مثل یک کیک که آن را تقسیم کرده‌ایم (علوم زیستی، کیهان‌شناسی، فیزیک، علوم انسانی و غیره) بعد که نتایج اینها را گرد هم می‌آوریم، می‌توانیم از ثمره این تفکر علمی یک نظام فلسفی تولید کنیم که خاصیت دیگری دارد و به آن فلسفه علمی می‌گوییم. نتایجی را که علوم آورده‌اند روی میز کنار هم می‌گذاریم تا ببینیم این پازل چه شکلی می‌شود و آیا آن نظام به دست می‌آید؟ پس دو نوع نظام‌سازی می‌تواند مطرح باشد که خودش محل رد و قبول‌های مختلفی است.

رویکردهای نقادانه هم کار فلسفه است. تولید مبانی علوم جزء این حوزه است که همان‌طور که اشاره شد باید به این برسیم، همان‌طور که در ورود فلسفه غرب به کشورمان این دیدگاه‌ها را داشته‌ایم. برای اینکه به‌طور مصداقی به پرسش اول بپردازم، عرض می‌کنم امثال آقای فرانسیس بیکن و آقای دکارت را امروز به عنوان پایه‌گذاران فلسفه جدید غرب مطرح می‌کنند. آقای بیکن گفت من در مقابل منطق ارسطویی منطق تجربی را مطرح می‌کنم. آقای دکارت هم از شک دستوری خودش شروع و یک فلسفه جدید را پایه‌گذاری کرد. کسانی که فلسفه غرب را وارد کشور ما کردند، وقتی نظراتشان را مطالعه می‌کنیم می‌بینیم هم نظر بر این داشتند که پشتوانه‌ای را برای آنچه به عنوان علوم جدید وارد ایران شده است مطرح کنند. به عنوان مثال اولین کسی که سعی کرد آثار جدید غربی را به زبان فارسی ترجمه کند، آقای کونت دوگوبینو در قرن نوزدهم کنسول فرانسه در ایران بود. ایشان به کمک یک زبان‌دان یهودی که او هم کارمند سفارت فرانسه در تبریز بود، رساله «گفتار در روش...» دکارت را ترجمه کرد و عنوانش را حکمت ناصریه گذاشت. در این کتاب نام دکارت را دیاکرت ذکر می‌کند. ترجمه دوم را شخصی به نام محمود افضل‌الممالک کرمانی در زمان قاجار انجام می‌دهد که چندین سال بعد منتشر شد. ترجمه سوم هم ترجمه آقای فروغی است که اولین بار در سال 1310 کتاب تألیفی «سیر حکمت در اروپا» را چاپ و منتشر کرد.

نکته اینجاست که در مقدمه چاپ‌های اولیه «سیر حکمت در اروپا»ی آقای فروغی این نکته وجود داشت ـ و در چاپ‌های بعدی نیست ـ که هدفش را از این کار شناساندن اصول اصالت عقل یا راسیونالیسم جدید غربی به سبک دکارت مطرح می‌کند و می‌گوید، می‌خواهم اصول راسیونالیسم غربی را به ایرانی‌ها بشناسانم. سایر مترجمان هم می‌گفتند ما از طریق ترجمه فلسفه‌های جدید غرب می‌خواهیم راهی برای دسترسی به آن فلسفه‌ها بیابیم. این عین جمله‌ای است که آقای بدیع‌الممالک میرزا می‌گوید. او متوفای 1321 و با آقای فروغی در یک سال فوت کرد، هدفش را پیدا کردن راهی برای دسترسی و اخذ صحیح علوم جدید از طریق جنبه‌های زیربنایی معرفی کرد. اینها می‌گفتند ما می‌خواهیم زیربناهای علوم غرب را به ایرانی‌ها بشناسانیم که همین کار را هم کردند.

تفكر فلسفي ما،موجب شده است كه جزو كدام دستگاه فلسفي،يا به عبارت ديگر به عنوان زير مجموعه كدام مجموعه فلسفي تلقي شويم؟وچرا؟

فقط به این اشاره می‌کنم که امروزه اگر بخواهیم وضعیتمان را مطالعه کنیم، به لحاظ سبک زندگی و ابزار تکنولوژی که در زندگی روزمره استفاده می‌کنیم ـ مثل بقیه دنیا ـ گویا ما هم یک شاخه از غرب هستیم. این نوعی تکنولوژی حاصل یک علم است. آن علم مبتنی بر یک فلسفه است که فلسفه غرب است. درست است به عنوان مثال از یک موبایل شروع می‌کنیم، ولی تکنولوژی موبایل به علمی وابسته است که آن علم وصل به غرب است، یعنی با یکی دو واسطه به فلسفه غرب برمی‌خوریم. اینکه ما تکنولوژی و علم را در چهارچوب فلسفه مبتنی بر اسلام از نو تعریف کنیم. رسالتی است که بر دوش متفکران، اندیشه‌ورزان و فیلسوفان مسلمان است. آنچه که مقام معظم رهبری در باره تحول در علوم انسانی می‌فرمایند، به این مسئولیت و رسالت مهم اشاره می‌کند.

در عين حال به اين نكته هم معتقدم كه: اینکه گفته شود ما زندگی روزمره‌ای داریم که مبتنی بر فلسفه‌های غربی است و دچار چالش و دوگانگی شده، فرضیه‌ای است که باید نقد شود. ما هر جا متکی به فلسفه اسلامی و تعقل اسلامی بوده، پیشرفت کرده‌ایم. هنوز سی و سه پل، عالی‌قاپو و حمام شیخ بهایی به هزار زبان به ما می‌گویند فلسفه اسلامی علم‌آفرین است و این علم تکنولوژی را حمایت و تمدن را شکوفا می‌کند. در این شرایط می‌خواهیم به سمت فلسفه‌های خودمان برگردیم. فلسفه غرب موجب سیطره غرب بر ما شده است. ما کم و بیش مشکل را احساس کرده‌ایم. باید این احساس را عمومی‌تر کنیم و نوعی بیداری فلسفی اسلامی به‌ویژه در مراکز علمی و دانشگاه‌ها به وجود آوریم.

قطعاً باید به این نکته توجه کنیم که منظورمان این نیست که هر حرف جدیدی درست و حرف‌های قدیمی حتماً نادرست است. نمی‌خواهیم این را بگوییم، چون باید معیاری برای حق و باطل داشته باشیم. اگر هم از عقل‌گرایی می‌گوییم، یعنی آنچه که عقل حکم می‌کند حرف درستی است، چه یک میلیون سال قبل گفته شده باشد چه امروز. آنچه که غلط است هم تفاوتی ندارد کی گفته شده است. این می‌تواند یکی از موانعی باشد که بگوییم اگر بخواهیم حرف درستی بزنیم، چون جدید نیست پس نزنیم. مسئله دیگر مفید بودن در عمل است. این ادعا درست نیست که هر چه در عمل مفید است اصالتاً درست است، چون ما را به اهدافمان رسانده است. اینکه بگوییم هر چه در عمل مفید بود حرف درستی است و اگر خروجی عملی نداشت، باطل است. عمل‌گرایی دیویی است که منظور نظر ما نیست. نه هر قدیمی لزوماً اشتباه و نه هر جدیدی ضرورتاً درست است. پس اگر می‌خواهیم حرف جدیدی بزنیم، باید اول آنچه را از گذشته داریم بفهمیم، درک و نقد کنیم و بدان چیزی بیفزاییم.

بازسازي علوم انساني كه مورد نظر رهبر معظم انقلاب است،چه ضرورت هايي دارد؟در گام نخست بايد به سراغ نقدِ كداميك از آثار ومآثر فلسفي رفت وچرا؟

کسانی که گذشته را نمی‌شناسد، نمی‌توانند حال را بشناسند و آینده را بسازند. باید بتوانیم آثار گذشتگان را درک و نقد کنیم و بگوییم این دست از آرای ابن‌سینا، شیخ اشراق، فارابی، ملاصدرا و علامه طباطبایی درست و به این بخش از آرایشان نقد وارد است. باید متفکران غربی را نیز نقد کنیم. اینکه نمی‌توانیم نظر گذشتگان را نقادی کنیم یا به خاطر این است که درست فکر نمی‌کنیم یا اینکه آنها نقدپذیر نیستند و آن‌قدر مستحکم‌اند که نمی‌شود نقدشان کرد. باید این را در صحنه عمل دید، اما تا آن حرف‌ها را نقد نکرده‌ایم چگونه می‌توانیم حرف جدیدی بزنیم؟ ممکن نیست اسفار را نخوانده باشیم، ولی بتوانیم آن را نقد و رد کنیم. پس یک مقدمه هم نقادی نظر گذشتگان است. فکر می‌کنم نوعی گسست از گذشته و غرب‌زدگی مانع شناخت درست گذشته توسط ما و سبب شده است عمق فکری نداشته باشیم. اصلاً قوه فکر کردن و آزاداندیشی در ما تقویت نمی‌شود، چون اگر آزاداندیشی بخواهد تقویت شود خرج و لوازمی دارد که باید پای آن بایستیم. یکی از ضروریات آن گریز از اسارت فکری غرب و غرب‌زدگی است. هنگامی که جرئت نداریم کانت، هگل و هابز را نقد کنیم، چگونه می‌توانیم فکر جدید تولید کنیم؟ اگر میراث گذشتگان را نقد کنیم و فرآیند آن بخشی را که درست است بشناسیم می‌توانیم نظرات جدیدی را مطرح سازیم. همین کانت که مدت مدیدی از زمانش می‌گذرد، در سال چندین عنوان کتاب و چند صد پایان‌نامه در شرحش نوشته می‌شود و حرف جدیدی زده نمی‌شود، ولی نتایج حرف‌هایش برای امروزه در حوزه‌های مختلف استنباط می‌شود. چرا در مورد میراث گذشتگانمان و آثار فکری فلاسفه اسلامی این کار را نمی‌کنیم؟ این کم‌کاری ماست که اینها را تبدیل به سبک زندگی نکردیم. لازم نیست لزوماً حرف جدیدی بزنیم. اینکه می‌گویم لازم نیست، نمی‌خواهم با حرف جدید زدن مخالفت کنم، هر کس حرف جدیدی بزند خودش جایش را باز می‌کند، ولی گام‌های بعدی را برای همین حرف‌هایی که داریم که ملاصدرا استدلال می‌کند که اینها با قرآن، روایات، عرفان و کمال یک سیستم سازگار است و کسی هم نتوانسته است ایرادی بگیرد، برنمی‌داریم و برای عملیاتی شدنشان کاری نمی‌کنیم.

اینها باید به علم، تکنولوژی، سبک زندگی و فرهنگ تبدیل شوند. این کار را انجام نمی‌دهیم و فکر می‌کنیم اشکال در منابع است، مثل کسی که بر سر سفره‌ای نشسته است، ولی دست به غذا نمی‌برد و گرسنگی می‌کشد. استادانی که می‌گویند ما تولید جدید نداشته‌ایم خود بگویند چرا چنین است و در عین حال هنوز در مسند استادی قرار دارند؟! مسئله مهم در اينجاست.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها