کد خبر: 716938
تاریخ انتشار: ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۴ - ۱۸:۱۹
خاطره من مربوط به سال هاي 77و 78 است سالیهايي که راهیان نور خیلی رونق پیدا کرده بود،من با راوی معروف حاج اقا ضابط آشناشده بودم .آدم خیلی مخلصی بود.

خاطره من مربوط به سال هاي 77و 78 است سالیهايي که راهیان نور خیلی رونق پیدا کرده بود،من با راوی معروف حاج اقا ضابط آشناشده بودم .آدم خیلی مخلصی بود.

طوری روایت گری میکرد که باتمام وجود همه اتفاقات را حس می کردی ،روایتگری اش خلوص داشت .وقتی روایت گری اش تمام می شد همه زائران دورش جمع می شدند واورادر آغوش می گرفتند .

همیشه هم در طلائیه بود.چون خواب دیده بود که حضرت زهرا (س) به طلائیه می آیند وبه شهدای آنجا سر می زنند .به طلائیه دلبستگی عجیبی داشت وهیچ گاه با کفش در انجا قدم نمی زد .خیلی ادم ساده ای بود . با تقوا بودو مخلص ...

بعضی از شب ها در گروه تفحص سیره شهدا که راوی های آن روحانی هستند تا دیروقت بیدار بود و کمک می کرد،تا اولین کتاب درباره روایت گری چاپ شد .بسیار همت وتلاش کرد .راویان زیادی هم تربیت کرد و در نهایت درسال 82هم در مسیر بازگشت از یادواره شهدای ساری براثر سانحه تصادف ،به شهادت رسید .

پيكر او تشییع با عظمتی شد و در صحن جمهوری اسلامي حرم امام رضا (ع) به خاك سپرده شد .

یکی از دوستانش که بعد از شهادت حاج ضابط راهی طلائیه شده بود می گفت یکبار در سنگر های طلائیه خوابیده بودم که خواب دیدم با حاج اقا ضابط وحاج اقا برادران که ایشان هم یکی از راویان بودندکه در مسیر روایت گری به شهادت رسید ند ،نشسته ایم و با هم مباحثه می کردیم که در بحث روایتگری چه مواردی راباید بگوئیم وچه نباید بگوئیم . در همین حس وحال بودیم که به یک باره شهید همت از در وارد شد وبه اسم مارا خطاب قرار داد و گفت : برای چه نشسته اید مگر نمی بینید !کاروان امده بلند شوید و روایتگری کنید .

ما هم گفتیم الان می رویم صحبت مان تمام شود، می رویم .بعد شهید همت ،در حالی که از در بیرون می رفت برگشت گفت مگر نمی گویم که بلند شوید بروید .

همانجا بود که از خواب پریدم .شهید همت به ما نهیب زد که برویم پیشواز کاروان ها تا کاروانها بدون راوی نمانند .

راوي :دياني

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار