درون جعبه كادو دوتا پيراهن با دو رنگ مختلف قرار داده شده بود. پدر همانجا فوراً يكي از پيراهن ها را پوشيد. در حال بستن دكمه ها همانطور كه داخل آينه خود را وراند از ميكرد، با لحن خاصي رو كرد به بچه ها و گفت :
«به به چقدر قشنگه! راستشو بگيد اينها رو خودتون دوتا خريده ايد يا مامان هم در انتخاب اين پيراهن ها به شما كمك كرده است؟» حميده به سعيد نگاهي انداخت و لبخندي زد و ساكت ماند. مامان كه مشغول شستن ميوه بود و سؤال پدر را شنيده بود رو كرد به پدر و گفت:« نه من از همه چيز بي خبر بودم، بچه ها با پول پس انداز خودشان كادو ها را خريده اند، نخواستند من هم بفهمم تا هديه دادنشان هيجان انگيز تر باشد». بعد سعيد گفت:«درسته بابا،موقع خريد مامان همراه ما نبود». پدر گفت:« آفرين به سليقه شما . خوب مي د ونستيد من از چه رنگي خوشم مياد .پيراهن هاي خوش رنگيه و دقيقاً اندازه تنم ، حالا بگيد ببينم اندازه لباس تنم رو چه جوري فهميديد ؟» بچه ها ساكت شدند .پدر ادامه داد:«آهان فهميدم يكي از پيراهن هايم را با خودتان برده بوديد، نه؟» حميده گفت: « اگر اين كار را كرده بوديم ما مان ا ز راز مون خبر دار ميشد.»
پدر گفت :« پس چطور اينقدر دقيق و با اندازه انتخاب
كردهايد؟» بچه ها به هم نگاهي انداختند و چيزي نگفتند.پدر دستي به شانه سعيد زد و بعد رو كرد به حميده وگفت: «من از كادوي شما ممنونم و خيلي خوشم آمده ، اما دوست دارم بدانم شما چطور اندازه پيراهن مرا فهميديد؟ اگراز روي حدس و گمان انتخاب كرديد معلوم ميشه حدس و گمان شماخيلي دقيقه».حميده رو كرد به سعيد و گفت :
«بگيم ديگه، حالا كه بابا از اين پيراهنها خوشش آمده بذار بفهمه چه جوري اندازه تن بابا را به دست آورديم». پدر كه حالا ديگر كنجكاو تر شده بودم، با دقت بيشتري منتظر توضيح بچه ها شد. سعيد گفت:« از آشنايي كه هم قد
شماست كمك گرفتيم». مامان كه با شنيدن توضيح حميد كنجكاو شد ه بود دست از شستن ميوه ها كشيد، شير آب را بست و منتظر ادامه توضيح سعيد شد. پدر گفت: «آشنا، كدوم آشنا ؟»
سعيد گفت: « اون روز در مغازه پوشاك فروشي بعد از انتخاب پيراهن ها ، آقاي فروشنده گفت اندازه تن پدرتان را مي دانيد ؟ آخه از اين نوع پيراهن ها در سه نمونه وجود دارد بزرگ، متوسط و كوچك. دقت كنيد اگر جنسي فروخته شد بعداً به هر دليلي پس نميگيريم . بعد اشاره كرد به برچسب روي ديوار مغازه كه بزرگ نوشته شده بود : « به دليل مسائل بهداشتي از تعويض يا پس گرفتن اجناس فروخته شده جداً معذوريم» و ادامه داد خوب حالا بفرماييد كدام اندازه را تقديم كنم ؟ ما هم كه تا آن موقع تجربه خريد نداشتيم مانده بوديم چه كنيم چون اگر پيراهن را ميخريديم و اندازه بابا نبود ديگر قابل تعويض نبود . حميده راهي به ذهنش رسيد و پيشنهاد كرد از يك فرد هم قد و اندازه شما كمك بخواهيم تا به مغازه بيايدو پيراهن ها را به تن كند و اندازه بگيرد. بعد در ذهنمان افراد هم قد شما را يكي يكي مرور كرديم ولي كسي كه آن موقع از روز بتوانيم پيدا كنيم نبود. در همان موقع چشم حميده به آقا رحيم افتاد. حميده من را صدا زد و گفت سعيدنگاه كن آقا رحيم، برو زود بگو چند دقيقه بياد و اين كار را براي ما انجام بدهد. من هم رفتم و
خواهش كردم تا در خريد پيراهن به ما كمك كند و برايش توضيح داديم . او هم با لبخند قبول كرد و راضي شد به مغازه بيايد . در اتاقك مخصوص اين پيراهن ها را اندازه گرفته و خريداري كرديم .» حميده با ذوق زد گي رو كرد به سعيد و گفت:« چقدر هم به تن آقا رحيم مي آمد ». پدر با تعجب پرسيد:« آقا رحيم ؟ خوب ميشه بگيد اين آقا رحيم ما كيه كه من نمي شناسمش ؟ »سعيد گفت:« نمي شناسيد ؟
آقا رحيم كارگر شهرداري، رفتگر محلمون».
پدر كه حالا فهميده بود سعيد از چه كسي حرف ميزند گفت:« آهان فهميدم ، بله آقا رحيم واقعاً خيلي انسان شريف وزحمتكشي است.» مادرهم ادامه داد :« خانم آقا رحيم، نفيسه خانم هم خيلي مهر بان است . اتفا قاً آنها يك كوچه پايين تراز خونه ما زندگي مي كنند».
پدر قدري سكوت كرد و خيره خيره به پيراهنها نگاه كرد بعد آنها را تا كرد و گفت:« بچهها ممنونم از شما به خاطر هديه اي كه به من داديد فكر مي كنم براي قدرداني يك پيراهن كافي بود قطعاً من را خوشحال كرديد اما اگربا پيشنهادم موافقت كنيد، من را خيلي خوشحال تر ميكنيد. اگر دوست داريد پيشنهادم را مطرح كنم». سعيد گفت:
« چرا كه نه » و حميده ادامه داد :«با جون و دل ...»
چند روز بعد صبح زود پدر موقع رفتن به اداره، آقا رحيم رادرحال جارو كردن كوچه ديد، به اوصبح بخير و خسته نباشيد گفت.آقا رحيم با لبخند جواب سلام دادو گفت:«آقاي رحماني جداً بابت داشتن چنين بچه هايي بايد به درگاه خدا وند خيلي شكرگزار باشيد» .
- چطور ؟
- جداً ميگم خدا حفظ شون كنه. دو روز پيش بچهها از من خواستند براي خريد پيراهن كمكشان كنم تا بتوانند پيراهني كه اندازه تن شما است انتخاب كنند منم پذيرفتم ولي نميدانستم آنها نقشه دارند و اندازهكردن پيراهن بهانه است و قصد دارند براي روز پدر به من هديه بدهند. ديشب بعد از پايان كار رفتم خانه خانمم كادويي جلويم گذاشت و گفت بچه هاي آقاي رحماني به مناسبت روز پدر برايت كادو خريده اند . آنها با اين كارشان هم من را شرمنده كردند و هم خوشحال .
پدر گفت :«خدايي نكرده چرا شرمنده؟ » آقا رحيم گفت :«شرمنده از اينكه نمي دانم چطور جبران كنم؟» آقا رحيم ادامه داد:«راستش از خدا پنهان نيست از شما هم پنهان نباشد با اينكه سالهاي سال است كه از ازدواج من و نفيسه ميگذرد و لي ما متاسفأنه بچه اي نداريم و از نعمت پدرشدن محروميم با گرفتن آن هديه از دست بچه ها احساس خوبي بهم دست داد . يك حس پدرانه. حسي كه تا حالا تجربه نكرده بودم . خدا بچه هاتون رو براتون نگه داره كه اينقدر ما رو خوشحال كردند».